باز هم سارا

چندساعت پیش زنگ زد که قرارمون با فلان سازمان کنسله و باید کارا رو در فشرده ترین حالت، خودمون انجام بدیم!

بهش گفتم که خودم کلی کار دارم و این حرفا. گفت بیا کارا رو اینجا بچه ها انجام میدن ولی من تنهایی نمیتونم نریشن بنویسم!

از شدت فشرده بودن کارها و اینکه باید به سرعت تحویلشون بدیم، اعصابم خورد شد و با خنده حرفی زدم که چند دقیقه بعد از زدنش پشیمون شدم. حرفِ اونقدر بدی نبود، ولی خودم تو زندگیم خیلی این عبارت رو استفاده نکردم و به نظر میرسه آدم هایی با شخصیتِ من، از این عبارت استفاده نمیکنن.!.

همون موقع با خودم فکر کردم الان سارا فکر میکنه من چه آدم بی ادبی ام! ولی خب اهمیت ندادم.

دو ساعت بعدش راه افتادم سمت مرکز. سارا خیلی با نریشن درگیر بود. بهش گفتم شما برو محتوای فلان چیز رو دربیار، نریشن رو بسپر به من! بیست دقیقه بعد بیا ببین اگه خوب بود که خودم ادامه میدم اگه نه که با هم یه فکری دربارش میکنیم!

احساس میکنم سارا یک مقدار با خودش راحت نیست. شاید چیزی شبیه به کمبود اعتماد به نفس داره. چیزی که خودم هم این روزها باهاش درگیرم و دنبال راهکار برای رفعش.

از اونجاییکه سال ها با نوشتن، احساساتم رو منتقل کردم، میدونستم که از پسش برمیام. ولی باز هم پیشنهادِ تنها نوشتن نریشن رو طوری گفتم که این رو به سارا متبادر نکنه که اومدم همه کارا رو از مدیریتش دربیارم و خودم رو اینجا نشون بدم. در هر صورت... احساس می‌کنم سارا ناراحت شد. اینم دومین دلیل! و البته چندبار تو همون بازه نشونه هایی دیدم که فهمیدم ناراحته.

تو راه برگشت دربارهٔ یه موضوع دیگه به یکی گفتم من اگه جای تو بودم ظاهر رو حفظ میکردم! سارا زیر لب با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت: تو همیشه ظاهر رو حفظ میکنی!.

نمیدونم باید از این حرفش چیز خاصی برداشت کنم یا نه! ولی خب اینم سومین دلیل!

سه تا دلیل تو یه روز به من نشون داد که سارا داره اون تصویری که تو ذهنش از من ساخته بود رو خراب میکنه. یا شاید هم به دلایل دیگه داره از من متنفر میشه!

:)

فقط کسی که هشتگ سارا رو توی این وب دنبال کرده میدونه این کارا چه معنایی میده و چرا اینقدر به جزئیات رفتار سارا دقت میکنم :)

من از همون اول هم میدونستم کسی که شخصی رو اونقدر تو ذهنش بالا میبره که اون شخص لایق اون درجه نیست، یه روزی باید شاهد زمین خوردن تصور خودش باشه!

الحمد لله يعني سپاس و مجد و ستایش فقط مال خداست. هرکس که جز خدا شیفتهٔ شخص دیگه ای میشه، دیر یا زود میفهمه اشتباه کرده...

امروز وسط حرفای سارا به این فکر کردم که سارا چقدر شبیه امیلیه! و من این اواخر چقدر از امیلی متنفر شدم! سارا توی من چیزایی رو دیده که خودش دوست داشته ولی بهشون نرسیده! امیلی هم همینطور بود. امیلی هم خیلی به من نگاه های غبطه آمیز داشت. از اونجایی که شما هم میدونید چطور امیلی رو از زندگیم پرت کردم بیرون، باید بگم اگه این روند جلوش گرفته نشه، تهش بین من و سارا چیزی جز تنفر نمیمونه!

البته که شما میدونید تصویری که این افراد از من دارن رو خودشون با تخیلشون ساختن. وگرنه همونقدر و چه بسا بیشتر از چیزایی که توی این وبلاگ نوشتم، زندگیم پیچیده و غیر جالبه!

به هر حال!

این متن رو توی راه برگشت به خونه نوشتم، احتمالا بعدا باید بیام و غلط هاش رو درست کنم - _-

برچسب‌ها: سارا , امیلی
لیموشیرین ، سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ ، 20:47

غرور

ادامه نوشته
برچسب‌ها: غرور , عزت نفس
لیموشیرین ، سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ ، 12:19

احوال

شخصی درونم زندگی میکنه که دارم خفش میکنم

رفتارهاش، مثل رفتار های غریق وسط اقیانوسه، به هر چیزی که دستش بهش بخوره چنگ میزنه. همش داره دست و پا میزنه

استعداد اعتیاد توی من بالاست به خاطر اینکه همین شخص، فقط داره دست و پا میزنه تا آروم بشه، تا نفس بکشه.

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۲ ، 13:6

خویشتنداری

کم تجربه تر که بودم فکر می‌کردم راز موفقیت در فلان زمینه، تمرکز روی اون موضوعه. فکر می‌کردم صبح زود از خواب بیدار شدنه که آدم رو موفق میکنه. فکر می‌کردم روزخوانی درس‌ها بعد از کلاس و پیش‌خوانی درس‌ها قبل از کلاسه که آدم رو متمایز میکنه. فکر می‌کردم سر‌وقت رسیدن به هرجا و خوب بهره بردن از مطالب اونجائه که من رو رشد میده. جزوهٔ دقیق نوشتنه که من رو از بقیه جدا میکنه.

اما الان فکر میکنم تنها چیزی که میشه با اطمینان بهش تکیه کرد و منتظر آثار خوبش بود، مهارت خویشتن‌داریه. یا همون که بهش میگن کنترل نفس. توی جهان غیرقابل پیش بینی و پر از نقص، از پیش برنامه ریزی کردن و تمایل به کمال‌گرایی، هیچ وقت برنده نمیشه. هیچ آدمی که صبح‌ها ساعت 4 بیدار میشه، مهمون شب قبل رو زودتر از خونه بیرون نمیندازه که از ساعت خوابش عقب نمونه! اونم صبح وقتی آلارم توی ساعت همیشگی زنگ میزنه، خواب آلوده. ولی هنر اینجاست که تمامیت خودش رو حفظ کنه و بیدارشه و به کارهاش برسه. شاید به نظر برسه چون کم خوابیده، حق داره بخوابه، ولی فرق یه آدم موفق و یه آدم حداقلی، اینجا مشخص میشه.

اونی که به پیش‌خوانی نرسیده، یا از اون سخت تر، چندین جلسه از کلاسش عقب مونده، اگر قید استفاده حداکثری از جلسه بعدی کلاس رو بزنه، یعنی از انسان موفق بودن دور شده. مهارت خویشتنداری در کنترل ذهن و ذهنیت، اینجا فرق آدم ها رو نشون میده.

خویشتنداری همه چیزه.

یا بهتره بگم فعلا که خویشتنداری همه چیزه

برچسب‌ها: خویشتنداری
لیموشیرین ، یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۲ ، 6:17

دوست داشته شدن

دوست داشته شدن خیلی حس قشنگیه

حتی به اشتباه!

خیلی وقت بود کسی اینطور سعی نکرده بود مخم رو بزنه، الان خیلی حالم با صبح تفاوت داره :))))

لیموشیرین ، شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ، 23:6

مود

من آدم فعالی ام!

وقتی سایلنت میشم، افسرده میشم

لیموشیرین ، شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۲ ، 19:53

شت

دوباره اون اتفاقی که پارسال افتاد، امسالم برام افتاد. نمیدونم از کم خونیه یا چی. ولی وقتی یه جایی از بدنم رو زخمی میکنم و خونریزی میکنه، چشمام دیگه جایی رو نمیبینه و گوشم صدای برفک تلوزیون میده و میوفتم زمین دیگه نمیتونم بلند شم. خیلی حال عجیبیه. پارسالم تو حموم یه بار این اتفاق افتاد

برچسب‌ها: چالش سلامتی
لیموشیرین ، جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ ، 11:21

صبر

کارها زیاد شده. همین الان سارا زنگ زد و ازم خواست تا شب بهش جزئیات رو برسونم. هم این مونده. هم مطالبی که باید شنبه بعد از ظهر به مربی ها بگم. هم سوالهایی که باید جواب میدادم و ندادم. هم مطالب کلاس پنجشنبه که باید آماده کنم و هنوز هیچ کاری نکردم.

و همۀ اینها در حالیه که اولویت اول زندگی من، درسمه!

خواهرم بچه هاش رو آورده خونمون. طبق معمول وقتی اینا میان اینجا هیچ کاری درست پیش نمیره. دارم تلاش میکنم با بچه ها خوب برخورد کنم. الحق که تا الانم براشون خاله مهربونه بودم! داره تو اتاقم با صدای بلند با گوشی بازی میکنه. بخش قابل توجهی از درس امروزم هم مونده... شب هم باید با دوست مصریم صحبت کنم! امروز بهم پیام داد که متوجه شدن پدرش سرطان پانکراس داره... کارها زیادن و من هم انرژی درونیم رو نمیتونم جمع کنم.

دارم تمرین صبر میکنم. اینکه بتونم با بچه های خواهرم علیرغم همه دردسر هایی که درست میکنن و برنامه هایی که بهم میریزن و نظمی که کن فیکون میکنن، مهربون باشم. اینکه با مامانم خوش برخورد باشم. اینکه با بابام هم خوب صحبت کنم! به خاطر اختلاف بین مامان و بابا، و اینکه من همیشه طرف مامانم، باعث شده خیلی با بابا مشکل داشته باشم! امروز مامان داشت بهم میگفت بابات و فلانی همش فلان کار رو انجام میدن، منم برگشتم گفتم غلط میکنن! مامانم علیرغم اختلافاتش با بابا، هیچ وقت اجازه بی احترامی بهش رو نمیده. به همین دلیل هم منو دعوا کرد بابت حرفم و لحنم. ولی برام خودم هم جدیده که میفهمم ته قلبم اصلا ازش خوشم نمیاد! تا چند سال پیش برام یه پدر محترم بود، ولی از وقتی که کارش عوض شد و به جای جمعه ها، بیشتر روزهای هفته رو خونه بود، فهمیدم اون تصویری که ازش داشتم خیلی هم درست نبود. قضایاش با مامان هم مزید بر علت شد. کلا دلم نمیخواست خیلی باهاش آشنا بشم اما خب توفیق اجباری شد و من فهمیدم خیلی نباید باهاش ارتباط بگیرم. معمولا مکالمه دو نفره ای که از چند دقیقه بگذره، سمی میشه و باعث کدورت. منم همونجا فهمیدم دوری و دوستی بهترین کاره.

این چیزا روی رفتارم باهاش خیلی تاثیرگذاره. و رفتار من هم روی رفتار اون باهام تاثیرگذاره. و رفتار اون هم روی عکس العمل من!

کلا رابطم با بابا سمیه. مجبورم بهش احترام بذارم و همین کار رو هم باید بکنم. مجبورم با روی خوش حرف بزنم و تلاش میکنم که تمرینش کنم! حتی به قیمت فیلم بازی کردن!

باتجربه ها میگن وقتی جلوی یه نفر، محبت رو فیلم بازی میکنی، اگه بازیت باور پذیر باشه، کم کم از اون هم شخصیتی میبینی که تا حالا ندیده بودی! و باورت نمیشه!

امیدوارم اینطور باشه. امیدوارم بابا با اون تصویری که تو ذهنم از خودش ساخته خیلی متفاوت باشه.

صبر

صبر

صبر...

برچسب‌ها: صبر , سارا , بابا
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۲ ، 17:50

ترس

با تجربه های مختلفی که از شرایط درس خوندن دارم، به این نتیجه رسیدم که هیچ وقتی به اندازۀ سال دوازدهم که کنکور داشتم درگیر درس نبودم. هیچ وقتی شب ها تا نیمه شب و صبح ها قبل از طلوع آفتاب درس نخوندم جز اون سال.

هیچ وقت هم به اندازه اون سال از آینده ترس نداشتم! نتیجه میگیریم ترس، بزرگترین محرک انسانی مثل من برای انجام فعالیته.

دارم تلاش میکنم ببینم چیزی به اسم ترس خوب هم وجود داره یا نه! چون بزرگترین دلیل شکست من در اون سال هم همین ترس بی اندازم بود... میخوم یه ترس خوب داشته باشم. که هم من رو راه بنداره هم حالم رو نگیره. سخته ولی شدنیه

برچسب‌ها: تجربه
لیموشیرین ، یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ ، 11:28

ولی بزرگترین کاری که بیاید بکنم اینه که به امروز فکر کنم نه فردا. یک بیشتر از صفره. دو بیشتر از یکه. درسته هیچکدوم صد نیستن ولی قرار هم نیست همیشه صد باشیم

حواست باشه

اینقدر حواس خودتو پرت نکن

لیموشیرین ، جمعه نوزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 22:52

تخلیه عاطفی

بالاخره بعد از مدتها، شاید بعد از چندین ماه، باهاش صحبت کردم. علی‌رغم اینکه تقریبا هر هفته میدیدمش. ولی صحبت دو نفره با هم نداشتیم.

بهش گفتم به بچه ها بیشتر توجه کن. این افراد مهم ترین افراد برای تو هستن.

درسته که کلاس کوچیک دیروز، یک سازمان متوسط شده و کم کم داره یک سازمان بزرگ میشه،

ولی دلیل نمیشه هستهٔ اولیه رو فراموش کنه و یادش بره که همین ده نفری که باهاشون قدم های اولیه تشکیل سازمان رو برداشته مهم ترین نیروهاش و ستون های مجموعه هستن. و حتی الان که نیرو های سازمان زیاد شدن، ولی همچنان سخت ترین مسئولیت ها و تصمیم ها و همت ها روی دوش همین افراده

بهش گفتم این که کلاس رو به بهانه کارای سازمان شرکت نمیکنی باعث میشه بچه ها نتونن تخلیه روانی بشن. تو مسئول تنظیم عاطفی اینایی. هفت ساله که داری این کارو انجام میدی، حالا که کارا داره به نتیجه میرسه نمیتونی به حال خودشون ولشون کنی

اینا زیر فشار کارا دارن متلاشی میشن و ماه هاست که جز جلسه کاری باهاشون نذاشتی، یه بار تک تک دستشونو نگرفتی ببری به گوشه، ببینی احوالشون چطوره!

مريض بود و ماسک زده بود، فقط چشماش و میدیدم و همون چشم ها نشون میداد، خودش الان بیشتر از همه احتیاج داره با یکی حرف بزنه و تخلیه بشه... و همین رو بهش گفتم! گفتم بعد از اینکه خودت رو یه جوری بالانس کردی، یه ذره خستگیت رو کم کن و به بچه ها توجه کن...

کارها سخت شده و سخت تر از اینم میشه. ولی این ده نفر از همه مهم ترن... با هر کدوم این ده نفر میتونی یه سازمان جداگانه تشکیل بدی. قدرشون رو بیشتر بدون.

برچسب‌ها: آقای سین
لیموشیرین ، پنجشنبه هجدهم آبان ۱۴۰۲ ، 19:28

کارایی که باید بکنم:

تلگرام رو خالی کن

پیج اینستاگرام رو عوض کن

ورزش رو هر هفته ادامه بده

خوردن غذای ناسالم رو در هفته به یک یا دو روز کاهش بده

هر روز نماز رو اول وقت بخون، من با خدا قرارداد بستم که نماز بخونم و خدا من رو هدایت کنه تو مسیری که خيره و سرپرستم با‌شه و منو به حال خودم وانذاره

پلنر رو پر کن

تو وبلاگ فقط چیزای خوب و رو به جلو بنویس

واسه هرکار، روی خودش تمرکز کن و فکرای دیگه رو از سرت بیرون کن

لیموشیرین ، چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ، 17:44

وقتشه

میخوام از امروز تجربیات درسیم رو یادداشت کنم. به احتمال زیاد اینجا نمیذارم و توی کانالم ذخیره میکنم. چون موضوع این وبلاگ برای من یک چیز دیگه ست. اما قطعا توی مسیر موضوعات مشترکی پیش میاد که ارزش یادداشت توی اینجا رو داره

برام دعا کنین :)

یه برنامه خوب و منطقی میریزم و توکل میکنم به خدا

لیموشیرین ، چهارشنبه هفدهم آبان ۱۴۰۲ ، 12:30

هیچ غلطی نکردن؟

هشدار: تو این پست حرفای سیاسی هم هست. اگه اهلش نیستین لطفا بیخیال خوندنش بشین.

میگه کشته های فلسطینی از مرز 10 هزار رد شدن، ایران و حزب الله هم هیچ غلطی نکردن. و یک سری افاضات در همین موضوع!. از طرفی هم میگه همیشه آرزومه توی سپاه سید حسن نصرالله بجنگم!

شما هم حتما دیدین از این آدما.

والا قصد قضاوت ندارم. حتما که این آدما از من پیش خدا عزیز ترن. ولی من اگه یه چیز از تاریخ پیامبران و امامان یادگرفته باشم، اونم صبره. هم صبری که خودشون داشتن، هم صبری که اکثر یارهاشون نداشتن!

طبیعتا توی این اوضاع آدم ها آزادی حرف زدن ندارن، و جز جریان رايج حرف‌زدن، آدم ها رو نامحبوب میکنه. الانم ترجیحم اینه که سکوت کنم، وگرنه همین آدمِ حزب اللهی من رو متهم به ماله کشی میکنه! ماله روی چی؟ :) ببخشید که تصورات فانتزیت از جنگ، به وقوع نپیوست! یک بار هم هفته پیش بهش گفتم! ببخش که در قلب تل‌آویو سجیل نبارید! من معذرت میخوام به جای همهٔ فرماندهان ایرانی و لبنانی! چون تو بلدی ولی اونا بلد نیستن! تو شجاعی ولی اونا ترسو ان! آخه تو بودی که سنگ رو از دست این مردم گرفتی و جاش بهشون راکت و موشک دادی!

که البته اینا رو هم نمیشه راحت گفت، چون میگن میخواین دهن منتقدا رو ببندین! :)

همینقدر کلاسیک! باورتون میشه؟

یا فقط منم که باورم نمیشه!؟

میدونم که چقدر دلمون میخواست از قدرت نظامی مون استفاده کنیم و جواب این بمباران های مردم بیگناه غزه رو بدیم. من هم مثل خیلی های دیگه، شبی که بیمارستان المعمدانی رو زدن، خوابم نمی‌برد، و از ته دل آرزو داشتم تا هوا روشن نشده، پاسخ این جنایت رو ببینن. به ازای تک تک فریاد هایی که به گوشمون رسید، به ازای تک تک بچه هایی که جنازشون رو از زیر آوار کشیدن بیرون، و اون پدر مادر هایی که تیکه های بچه هاشون رو از زمین جمع کردن و تو کیسه پلاستیکی ريختن، گفتم خدایا یا به ما صبر بده یا چشممون رو به گرفتن انتقام خون این بچه ها روشن کن. این روزها صبر کردن و اعتماد کردن، سخت ترین کار شده. با خودم میگم، این جبهه این سالها بی صاحب نبوده، الان هم نیست و بعد از این هم نخواهد بود. فقط کافیه به پروسه اعتماد کنیم و صبر کنیم. وقتی به برنامه هایی که تا الان به ثمر رسیده نگاه میکنم، دهه ها صبر میبینم. یک برنامه منطقی و به دور از هیجان، مناسب با تاریخ و روحیه و طرز تحلیل صهیونیست ها از شرایط.

خدا رو شکر میکنم از اینکه تو کشوری زندگی میکنم که حداقل درباره موضوع فلسطین، منطقی ترین مسیر رو از دهه ها پیش، انتخاب کرده و برای تک تک موقعیت هاش صبر کرده. خدا رو شکر میکنم چون مطمئنم این راه نتیجه میده و تا همین الان هم داده. اینکه الان از ندیدن واکنش های پر سر و صدا توسط ایران ناراحت باشم، به مراتب قابل تحمل تر از اینه که شاهد ورود کشورم به معرکه های انتقام جویی بی حساب و کتاب باشم. ترجیح میدم اونقدر دندون رو جیگر بذارم و بغضم رو قورت بدم، ولی یک لحظه حسِ شهروندان مصر بعد از جنگ 6 روزه رو تصور نکنم! اینکه مرد بزرگ کشورم، جمال عبد الناصر به خاطر احساسات خودش و احساسات ما و بقیه اعراب که همه مون دلمون میخواست فلسطین آزاد بشه، احساس کاذب قدرت برتر بودن کرد و پا به جنگی بی برنامه گذاشت. جنگی که تو همون روز اول قدرت هوایی 4 ارتش بزرگ عربی رو نابود کرد و تو روز دوم، صحرای بزرگ سینا رو از ما گرفت. جنگی که قبلش فکر می‌کردیم به آزادی فلسطین منجر میشه اما تو یک هفته به سه برابر شدن مساحت اسرائیل منجر شد!...

این حس حقارت بعد از تصمیم های نسنجیدهٔ یک رهبر، به راحتی از بین نمیره. این غم رو مصری ها و بقیه جهان عرب، راحت فراموش نکردن. جمال عبد الناصر الکی سکته نکرد! حتی معتقدم ترس و انفعال امروز بعضی از کشور های عربی هم به خاطر شکست های قرن پیشه.

خلاصه که به برنامه اعتماد کنید. اینا کارشونو بلدن. کل ایمان اینه که تو زندگیت نسبت به کسی که ولایتش رو پذیرفتی مطیع باشی. همین رو بتونیم تو این دوران تمرین کنیم، ایشالا ظهور رو هم با همهٔ فتنه ها و جنگ ها و مصیبت های قبلش درک میکنیم و جزو یاران امام میشیم.

میگن حجر بن عدي مثل خیلی مسلمونهای دیگه، به امام حسن می‌گفته یا مذل المؤمنين! اي کسی که مؤمنان رو ذلیل کردی! تعجب برانگیزه؟ که یکی نسبت به کسی که بر او ولایت داره همچین حرفی بزنه؟ خب تعجب نکنین! چون امروز و به زودی مثل اینها رو تو شهر و کشورمون می‌بینیم!

خدایا به ما صبر کردن یاد بده. بهمون صبر أيوب بده که جز این، دووم نمیاریم...

برچسب‌ها: ناموضوع , صبر
لیموشیرین ، سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 23:28

موقت

از صبح که چشمام رو باز کردم دارم مستند تاریخی میبینم تا ساعت 17

این وسط غذا هم درست کردم، مطالب مهم مستند رو یادداشت کردم و ساعت 17:30 راه افتادم سمت طالقانی. تا الان با سارا جلسه داشتم.

خسته ام

حتی وقت نکردم امروز برای همین کارا برنامه ریزی کنم....

من نبودم مهمون اومده خونه، شام هم پخته!

باید نون بگیرم برم خونه

از یه حرفی که آخرش به سارا زدم ناراحتم! باید بیشتر خودتو کنترل کنی. این دختر همینجوریش هم تحت تأثیر تو قرار داره و از تو واسه خودش الگو ساخته، به تقویت تصویرش کمک نکن. بذار یک تصویر معمولی ازت داشته باشه. اینجوری بعدا یکهو با یه اتفاق شوکه نمیشه ک تصویر ذهنیش بریزه.!.

همین الان جلوش رو بگیری بهتره

از یه طرفم من اصلا با سارا ارتباط غیر کاری ندارم. دلم هم نمیخواد خیلی صمیمی بشم. علیرغم اینکه 7 ساله ارتباط داریم! اینکه میگن آدم کمتر از خودش حرف بزنه، ارج و قرب میاره واسه همینه! الان من واسه شماهایی که تا فيها خالدون زندگی و مغز من رو میدونین جذابیتی ندارم. ولی اون بنده خدا چون همش داره منو کشف میکنه، تخیلاتش هم به کشفیاتش اضافه میکنه -_-

برچسب‌ها: سارا
لیموشیرین ، سه شنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 20:52

لذت بخش ترین درد

به نظرم جایزه لذت بخش ترین درد بشریت میرسه به درد گرفتگی عضله روز بعد از ورزش

حالا بیا و انکار کن 😒

لیموشیرین ، دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 6:34

آرامش

این رو توی روزهای سختِ ناآرومی کشف کردم. مردادِ همین سال. اینکه فارغ از اونچه که از خودم نشون میدم، یه موجودِ تنها درونم زندگی میکنه که سلایقش با من متفاوته و دوست داره چیزای دیگه ای بهش برسه.

همون موقع فهمیدم "حرم" ها همه یه انرژی ای دارن که فقط آدمای دقیق می‌فهمن. آدمای کم حرف. خیلی کم حرف! اونقدر کم حرف و بی سر و صدا که تغییرات روحیشون رو بفهمن. حسها و حالاتی که تفکیکشون تا یه دوره ای از تاریخ، جزو چالش های روانشناسی بوده. منم که کلا آدم آرومی نبودم، ولی چون یه دوره ای اونقدر پکر و افسرده بودم که به طور پیش‌فرض، حالِ سر و صدا نداشتم، به طور اتفاقی با این موضوع آشنا شدم.

حرم ها انرژی دارن. اگه طبق دستورالعمل زیارتنامه ها پیش برم، در یک آن، که معلوم نیست کجای زيارته، آرامشی بهم تزریق میشه که به نظر میرسه معنیش قبول کردن این زیارت باشه! یا شاید هم معنی دیگه ای داشته باشه

در هر صورت، یکبار یکی ازم پرسید که تو هم مثل من هر وقت میای حرم دلت میخواد فقط یک گوشه بشینی و هیچ کاری نکنی؟ اونموقع حرفش رو نگرفتم! ولی بعدا فهمیدم اصلا خیلی ها میان حرم فقط به خاطر آرامشش. که به دیوار تکیه بدن و بشینن و هیچ کاری نکنن!

طبیعت هم تقریبا همچین انرژی ای داره. ولی طبیعت بکر. اون جاهایی که خودت باید بری و کشفشون کنی.

ترکیبِ جمعه ها «کوه به اضافه زیارت امام زاده صالح تو راه برگشت» ، یک ترکیب استثنایی بود که واقعا شارژم می‌کرد. از درکه و دارآباد هم مستقیم میبرن میدون تجریش. هرچند که ما با اسنپ میرفتیم.

ولی خب فعلا که یک ماهه کوه کنسل شده. زیارت ها هم که کنسل.

این همه حرف، به خاطر این تو ذهنم اومد که اتفاقی رسیدم به این فایل که توی سیو مسیج هام نگه داشته بودمش، فقط شنیدنش باعث یه آرامش عمیق شد :) آرامشی که بعد از این دو هفته سخت، به شدت محتاجش بودم...

خدایا شکرت. امام رضا ممنونم ازت. خیلی باحال و دوست داشتنی هستی 3>

لیموشیرین ، دوشنبه پانزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 0:26

دیشب چه حرفایی زدم؟

در حالی که صبح از شدت گریه و کم خوابی چشمام باز نمیشد و پلکام به هم چسبیده بود، یادم افتاد دیشب چه حالی رو رد کردم

همین که رد کردم باید خدا رو شکر

تو این مدت چقدر گریه کردم! شاید به اندازه یک ششم کل عمرم!

لیموشیرین ، یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ، 6:38

این نبضه جون نداره قلبه فاجعس

برچسب‌ها: Music , نقطه ویرگول
لیموشیرین ، یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ، 0:38

باز فکر خودکشی

باز...

عمیق! نیم ساعته دارم راه میرم و به بعدش فکر میکنم. به واکنش اطرافیان وقتی بفهمن، به حرفهاشون احساساتشون

..

خدایا من رو از افکار خودکشی نجات بده. اگه نجات ندی آخر یه بلایی سر خودم میارم که دیگه نمیشه درستش کرد

برچسب‌ها: نقطه ویرگول
لیموشیرین ، یکشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۲ ، 0:27

احوال

دارم براش توضیح میدم که برای جلوگیری از کمال‌گرایی، موقع خریدن فلان چیز چیکار کردم

برگشته میگه میشه در هفته دو ساعت به من درس بدی؟ میگم چی؟ میگه همین حرفا دیگه. کمال‌گرایی و این چیزا!...

بعد میزنه زیر خنده!!

...

فکر کنم در نظر دیگران یه آدم احمقم! البته میدونم که در نظرشون اینطور نیستم، ولی اگه یه آدم عاقل و آدم حسابی به پستم بخوره، حتما بهم میگه احمق! احساس میکنم حرفهای توی مغزم رو خیلی تمیز به طرف مقابلم ارائه میدم. و این تمیز ارائه دادن از نظر اونها قلمبه سلمبه حرف زدنه. خب اگه خیلی دقیق نشن چیزی نمیگن. ولی ممکنه یکی فکر کنه دارم با نحوهٔ حرف زدنم، چیزای نداشته م رو شوآف میکنم! مثلا میخوام بگم من خیلی آدم حسابی ام! یا چی؟

قسمت ترسناک داستان اینجاست که حتی خودم هم نمیدونم دارم چیکار میکنم! بعيد نیست از این حس لذت برده باشم! از اینکه گاهی اوقات مخاطبم حرفهام رو نفهمیده و داره با چشمهای متعجب نگام میکنه!

خاک تو سرت دختر! واقعا خاک تو سرت

اون روز هم سارا گفت بهم حسودی میکنه. البته همونجا نمیدونستم بهش چی بگم، ولی اومدم تو وبلاگ نوشتم که چقدر سارا در اشتباهه و من چقدر ناخودآگاه دارم اطلاعات و مهارت هام رو به رخ مخاطبم میکشم. حالا ای کاش این اطلاعات و مهارت ها واقعی بودن! بیشترشون توهمن! ولی طرف مقابلم نمی‌فهمه که!

هر بار با این موضوع مواجه میشم خیلی از خودم بدم میاد. استاد شجاعی یک بار میگفت هر کی با بند کفشش هم یه یکی دیگه فخر بفروشه، خدا بهشت رو بهش حرام میکنه! منم همون موقع تو کانال نوشتم آدما گاهی با کتاب هایی که خوندن هم به دیگران فخر میفروشن! و الان دقیقا دارم همون غلط رو میکنم!

کاش خدا هدایتم کنه، کمکم کنه یه ذره فروتن باشم! حالا یه جا نشون نده چیا بلدی، چیا میفهمی، چه کارایی ازت برمیاد!

فقط نشون نده!

اینقدر دنبال تحسین دیگران نباش احمق!

برچسب‌ها: احوال , سارا
لیموشیرین ، شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 23:38

موقت

اذان شد

خیابون بودم

قرار بود پنج و نیم دختره رو سورپرایز کنیم

دیر اومد

زمین کافه ملک‌ شخصی بود

جای نماز نداشت

مالک‌ش نبود

بدون اینکه به بچه ها بگم از کافه زدم بیرون و در به در دنبال جا برای نماز خوندن گشتم و

نهایتا

یه کافه بغل سفارت سابق آمریکا پیدا کردم که توش حتی نماز خونه هم داشت *___*

نماز رو خوندم

چند بار حینش بهم زنگ زدن

بلند شدم تا کافه دویدم :)

چند دقیقه بعد من، شخصی که قرار بود سورپرایزش کنیم رسید :)

راضی ام از اینکه نمازمو خوندم :))))

لیموشیرین ، شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 19:3

تهش هممون می‌میریم. خدا رو شکر. خداروشکر توی دوره ای زندگی میکنم که عمر انسانها کوتاهه

من واقعا توی این دنیا دارم زجر میکشم. هرچقدر هم سرم رو با کارهای مختلف مشغول کنم، شب وقتی همه صداها خاموش شده، وقتی فقط خودمم و خودم،میفهمم چقدر زندگیم تو این دنیا بی معنیه. البته نه بی معنی، بهتره بگم انگار یه چیزی سر جاش نیست و اون چیز مهم ترینه. انگار من مال اینجا نیستم. احساس می‌کنم هیچ کدوممون مال اینجا نیستیم. ما هیچکدوممون اینجا احساس آرامش نداریم. اینو همه بهش اقرار میکنیم. ما هیچکدوممون پایستگی و امنیت نداریم. هیچ چیزی ضمانت شده نیست، هیچ چیزی بلند مدت نیست، پات رو هیچ جای سفتی نمیتونی بذاری.

به هرجهت باید این روز ها رو خوب طی کنيم برای یک ابدیت بهتر. پس بهتره خیلی بهش فکر نکنم

یه شعری رو مصطفی صدرزاده میخونه، روی سنگ قبرش هم نوشته، میگه: آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟

درسته که اون احوال معنوی صدرزاده رو ندارم، ولی این خیلی عجیبه که "جان" گاهی بزرگترین مانع خوشحالی انسانه!...

چون دارم این وویس رو گوش می‌کنم، همینجا هم آپلودش میکنم. این صدا خیلی خیلی انرژی داره. یه انرژی عجیب که جنسش اصلا رایج نیست

یه انرژی ناب.

عجیب!

لیموشیرین ، شنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۲ ، 0:7

محوطه امن دیگران  _ پست موقت

البته محوطه ای که آدرسش رو همه داشته باشن، اصلا هم امن نیست!

مثلا من آدرس این وبلاگ رو به هیچ کس ندادم. منظورم شخصیه که تو دنیای واقعی میشناسمش. حالا اون پسری که آدرس کانال روزمرگی ها و دلنوشته هاش رو گذاشته تو بیو اینستاش، قطعا هدفش انتشار عمومی بوده.

ولی امروز به این فکر کردم که واقعا دلم نمیخواد وارد محوطه امن آدم هایی که تو دنیای حقیقی میشناسمشون بشم. دوست دارم آدم هایی که اونقدر برام مهم نیستن رو با ذهنیت خودم بشناسم و خیلی تو شخصیتشون دقیق نشم.

نوید هم از این همین آدما بود. با این که هیچ وقت ازش خوشم نیومد، ولی شخصیت اجتماعیش جالب بود. تا اینکه امروز فهمیدم با دوستم رابطه داشته! چیزایی که دوستم از عقاید این پسر برام تعریف کرد باعث شد آرزو کنم کاش نشنیده بودم!

هرچند که کلا نوید برام مهم نیست ولی دونستن چیزای شخصی آدم ها حس معذب بودن بهم میده

لیموشیرین ، پنجشنبه یازدهم آبان ۱۴۰۲ ، 19:24

آزادی واقعی نه از اون الکی هاش!

خداروشکر .

میدونی یک بخشی از وضعیتی که الان توش قرار دارم برمیگرده به آزادی ای که دارم. احساس میکنم هر انسانی وقتی در شرایط آزادی قرار میگیره، اولش همینقدر سردرگمه. احساس میکنم هر دانش آموزی که از مدرسه فارغ التحصیل میشه اولش باید تو همچین فضایی قرار بگیره. اما چون بیشتر بچه ها مستقیما از مدرسه میرن دانشگاه، وقت نمیکنن به این فکر کنن که دقیقا دارن چیکار میکنن. انگار دانشگاه رفتن اجباریه. انگار مستقیم از مدرسه دانشگاه رفتن اجباریه. و بعدش سریع وارد بازار کار شدن. یا ازدواج کردن و بعد از چندوقت بچه دار شدن. ولی همه انسانها یه روزی توی دهه سوم زندگیشون یعنی بین 20 تا 30 سالگی، یکبار دچار چنین خلا ی میشن. یک جایی که از خودت میپرسی من دقیقا دارم چیکار میکنم؟ من چطور دارم از این زندگی استفاده میکنم؟ این عمر تموم میشه و من دقیقا قراره چی با خودم از این دنیا ببرم؟

آزادی انتخاب کردنِ سواد آموزی، کار کردن یا نکردن، ازدوج کردن یا نکردن، چیزیه که اگر انسان داشته باشه، یعنی یک سنگ به شیشه کلیشه خورده و حالا باید چشمهاش رو باز کنه ببینه داره چه غلطی میکنه. اگه انسان منبع پولش به بینهایت وصل باشه، و تمام حرص مال اندوزیش ارضا شده باشه، آیا باز هم دلیلی برای کار کردن داره؟ اگر یک پزشک اورژانس به پول بینهایت وصل باشه، بازم شب ها تا صبح توی بخش اورژانس بیدار میمونه؟ همین حالا خودت رو جای اون تصور کن. اگه بینهایت پول داشته باشی باز هم توی بخش تا صبح قدم میزنی تا شاید یک بیمار اورژانسی برسه که اگه تو نباشی تا صبح جونش رو از دست میده؟ یا جای اون راننده هایی که هفته ای یک بار خانوادشون رو میبینن و بیشتر روزها تو جاده های شمال به جنوب کشورن. اگه به پولش احتیاج نداشته باشی، بازم مایحتاج مردم رو حمل میکنی تا به دستشون برسه؟ اگه سربازی اجباری نباشه، بازم میری سربازی؟ که شاید یه روزی لازم باشه از مرزهای کشور دفاع کنی؟ اگه دانشگاه رفتن توی کشور مهم نباشه، بازم میری کنکور بدی؟ که توی دانشگاه از علومی که نداری بهره مند بشی؟ اگه نامیرا باشی، چند تا از کارای همیشگیت تغییر میکنن؟

اینا سوالاییه که توی شرایط خلا معنی پیدا میکنن. و این خلا میتونه ناامید کننده باشه و یا شاید هم به تو تصمیم هایی رو پیشنهاد کنه، که یک آدم خاص توی این دنیا بشی. و یا حتی اون دنیا.

وقتی مجبور نباشی کاری رو انجام بدی، زندگی خیلی عجیب میشه! مثل شرایط این روزهای من.

نمیتونم بگم هدف ندارم. ولی وقتشه اهدافم رو پررنگ کنم و مرزها رو مشخص.

خدایا شکرت که این بازه رو اینقدر زود تو زندگی من قرار دادی. اگه تو چهل سالگی به این خلا میرسیدم، شاید از اینکه بخش مهم جوونیم رو هدفمند زندگی نکردم خیلی ناراحت میشدم...

برچسب‌ها: به معنای انسان
لیموشیرین ، چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ ، 17:7

میکوبم تا ته

منم واقعا خسته‌م اگه پا نشم حذفم

میشمرن تا ته میتونم يا نه؟

این راهو خوب باهاش آشنام!

هیچ وقت معنی این آهنگ رو به اندازهٔ امروز درک نکردم. احساس می‌کنم خودم دارم میخونم.

ویلسون تو یه پادکست با هیدن میگه این صحنه ای که توصیف کرده اول آهنگ، از صحنه مبارزهٔ یک مبارز ام ام ای الگو گرفته شده.

به اندازهٔ خروار خروار به انرژی و انگیزه و امید و دیسیپلین احتیاج دارم! خودم میسازمش. خودم پیداش میکنم!.

خدایا شکرت بابت سلامتیم. بابت اینکه مکرمی این فضا رو برام فراهم کرد که برم پیشش. خدایا شکرت که اینقدر همه بهم احترام میذارن. اینقدر همه ازم انتظار های خوب دارن. خدایا شکرت که اینها من رو اینقدر توانمند میبینن. خدایا شکرت. من نمیخوام جلوی اینها ضعفهام رو نشون بدم. خدایا تو غیوری و دلت نمیخواد بندت جلوی بقیه کوچیک باشه. خدایا خودت کمکم کن همیشه تو اوج باشم. من فقط جلوی خودت میتونم ضعف هام رو بگم و دنبال راه حل باشم. خدایا شکرت که همه چیز فراهمه. خدایا ‌شکرت که قراره من رو به بمب انرژی تبدیل کنی :)

این دفعه از اون دفعه ها نیست، سفت میکوبم تا ته

برچسب‌ها: شکرگزاری , music
لیموشیرین ، چهارشنبه دهم آبان ۱۴۰۲ ، 8:29

سارا

یک ساعت پیش رفتیم کافه که به بهانه صبحونه یه چیزی بخوریم. وسط حرفها یکهو سارا بهم گفت که «دیشب به یکی گفتم که چقدر به تو حسودی میکنم.!»

به من؟ حسودی؟

_ به سحر میگفتم که این دختر همهٔ چیزایی که من تو زندگیم آرزو داشتم بهشون برسم رو داره. واسه چیزایی که مهم بوده وقت گذاشته و مطالعه کرده. دیروز که بهم گفتی "من کارایی که تموم نکردم رو اعلام نمیکنم" حسرت خوردم که چرا من اینقدر دنبال توجه و تعریف دیگرانم؟ اونوقت یکی مثل تو توانایی هاش رو نمیگه که تو مرکز توجه نباشه!

و از این حرفا... که بقیش رو یادم نمیاد.

حالا شما که من رو می‌شناسید و میدونید بخش مهمی از حرفاش ریشه در واقعیت نداره. شما که میدونید «دنبال توجه دیگران بودن» همون صفت منه که خیلی ازش بدم میاد ولی هنوز نتونستم این صفت رو از بین ببرم. شما که میدونی، اگه ندونی، خودم که بهتر میدونم چقدر از تصویری که دیگران از من دارن غیرواقعیه و من واقعا اونقدری که اینا فکر میکنن اهل مطالعه و پیشرفت نیستم، شاید هم حتی همین تصویر رو شوآف کردم از خودم و اونها هم باور کردن ولی...

ولی از همه اینها که بگذریم،

سارا دیشب بعد از کلاس، داشته به من فکر میکرده و غبطه می‌خورده

و من دیشب همون موقع تو خیابون طالقانی، بعد از گریهٔ طولانی، نشستم تو پیاده رو و توی همین وبلاگ نوشتم:

«شاید یه دیوونه احمق مغرور کودنم!»

توی پست کوه هم درباره اینکه چقدر ماها تصوری که از زندگی دیگران داریم غلطه، صحبت کردم. تو این دو هفته، این دومین باریه که خدا داره اینو بهم نشون میده.

همینجا قول میدم از این موضوع درس بگیرم

که وقتی دارم حسرت زندگی‌ یک نفر دیگه رو میخورم، احتمالا یک نفر دیگه هم حسرت زندگی من رو میخوره

برچسب‌ها: سارا , حسرت
لیموشیرین ، سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ، 13:44

مدرسه و طرح درس

از مدرسه برگشتم. تجربه خوبی بود. با اینکه دبیرستان دوره اول بود اما بچه ها از چیزی که فکر میکردم پرت تر بودن. این خوبه. یعنی میشه کنترلشون کرد. ولی طرح درس اشکالاتی داشت که باید برطرف بشه. همچنین باید فیلم های بهتری برای بچه ها پیدا کنم. فیلم دیدن سر کلاس خیلی بچه ها رو تحت تأثیر قرار میده.

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ، 11:58

الحمدلله _

حالم خوبه

خداروشکر :)

تو راه مدرسه ام. یه مدرسه ای که نمیشناسم! امروز میرم ببینم کلا با فضای دانش آموزا میتونم کار کنم یا نه.

انشالله که هر چی خیره پیش میاد

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ، 7:2

یه نفر تو شهر

نمیخواستم کسی بفهمه

ولی خب دو نفر فهمیدن

تو یه اتاق دیگه با مکرمی صحبت کردم. نمیخواستم جلوش گریه کنم ولی شرایطم یه جوریه که حتی با فکر کردن به اوضاع هم گریه میکنم چه برسه به حرف زدن.

خیلی دختر خوبیه. علیرغم اینکه میدونم بعضی از واکنش ها و حرفهاش برنامه ریزی شده ست و چون درسش رو خونده داره اینجوری برخورد میکنه

ولی بازم دلگرم کنندست.

توی خیابون طالقانی نشستم. ترجیح دادم مسیر کلاس تا خونه رو پیاده برم هرچند که منطقی به نظر نمیرسه و شاید بیشتر از یه ساعت پیاده روی بخواد. ولی خب بهتر از گریه کردن توی چشم مردمه. توی تاریکی هوا، پیاده رو های طالقانی بهترین جا واسه گریه‌ست. با خودم فکر میکنم کاش به جای خونه، تو این شهر کسی رو داشتم که الان مسیرم رو کج کنم و برم پیشش. برم و سرم رو بذارم رو شونش و باهاش حرف بزنم. یه دوستی، رفیقی، چیزی. ولی از اونجایی که اونقدر مغرورم که به نزدیکترین آدم ها هم چیزی نمیگم، کل این برنامه کنسله.

من اصلا آدم خوبی برای این کار نمیشناسم. من اصلا خودم هم آدم خوبی واسه ارتباط گرفتن نیستم

شاید یه دیوونه احمق مغرور کودنم!

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ ، 18:29
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا