چندساعت پیش زنگ زد که قرارمون با فلان سازمان کنسله و باید کارا رو در فشرده ترین حالت، خودمون انجام بدیم!
بهش گفتم که خودم کلی کار دارم و این حرفا. گفت بیا کارا رو اینجا بچه ها انجام میدن ولی من تنهایی نمیتونم نریشن بنویسم!
از شدت فشرده بودن کارها و اینکه باید به سرعت تحویلشون بدیم، اعصابم خورد شد و با خنده حرفی زدم که چند دقیقه بعد از زدنش پشیمون شدم. حرفِ اونقدر بدی نبود، ولی خودم تو زندگیم خیلی این عبارت رو استفاده نکردم و به نظر میرسه آدم هایی با شخصیتِ من، از این عبارت استفاده نمیکنن.!.
همون موقع با خودم فکر کردم الان سارا فکر میکنه من چه آدم بی ادبی ام! ولی خب اهمیت ندادم.
دو ساعت بعدش راه افتادم سمت مرکز. سارا خیلی با نریشن درگیر بود. بهش گفتم شما برو محتوای فلان چیز رو دربیار، نریشن رو بسپر به من! بیست دقیقه بعد بیا ببین اگه خوب بود که خودم ادامه میدم اگه نه که با هم یه فکری دربارش میکنیم!
احساس میکنم سارا یک مقدار با خودش راحت نیست. شاید چیزی شبیه به کمبود اعتماد به نفس داره. چیزی که خودم هم این روزها باهاش درگیرم و دنبال راهکار برای رفعش.
از اونجاییکه سال ها با نوشتن، احساساتم رو منتقل کردم، میدونستم که از پسش برمیام. ولی باز هم پیشنهادِ تنها نوشتن نریشن رو طوری گفتم که این رو به سارا متبادر نکنه که اومدم همه کارا رو از مدیریتش دربیارم و خودم رو اینجا نشون بدم. در هر صورت... احساس میکنم سارا ناراحت شد. اینم دومین دلیل! و البته چندبار تو همون بازه نشونه هایی دیدم که فهمیدم ناراحته.
تو راه برگشت دربارهٔ یه موضوع دیگه به یکی گفتم من اگه جای تو بودم ظاهر رو حفظ میکردم! سارا زیر لب با لحنی کنایه آمیز خطاب به من گفت: تو همیشه ظاهر رو حفظ میکنی!.
نمیدونم باید از این حرفش چیز خاصی برداشت کنم یا نه! ولی خب اینم سومین دلیل!
سه تا دلیل تو یه روز به من نشون داد که سارا داره اون تصویری که تو ذهنش از من ساخته بود رو خراب میکنه. یا شاید هم به دلایل دیگه داره از من متنفر میشه!
:)
فقط کسی که هشتگ سارا رو توی این وب دنبال کرده میدونه این کارا چه معنایی میده و چرا اینقدر به جزئیات رفتار سارا دقت میکنم :)
من از همون اول هم میدونستم کسی که شخصی رو اونقدر تو ذهنش بالا میبره که اون شخص لایق اون درجه نیست، یه روزی باید شاهد زمین خوردن تصور خودش باشه!
الحمد لله يعني سپاس و مجد و ستایش فقط مال خداست. هرکس که جز خدا شیفتهٔ شخص دیگه ای میشه، دیر یا زود میفهمه اشتباه کرده...
امروز وسط حرفای سارا به این فکر کردم که سارا چقدر شبیه امیلیه! و من این اواخر چقدر از امیلی متنفر شدم! سارا توی من چیزایی رو دیده که خودش دوست داشته ولی بهشون نرسیده! امیلی هم همینطور بود. امیلی هم خیلی به من نگاه های غبطه آمیز داشت. از اونجایی که شما هم میدونید چطور امیلی رو از زندگیم پرت کردم بیرون، باید بگم اگه این روند جلوش گرفته نشه، تهش بین من و سارا چیزی جز تنفر نمیمونه!
البته که شما میدونید تصویری که این افراد از من دارن رو خودشون با تخیلشون ساختن. وگرنه همونقدر و چه بسا بیشتر از چیزایی که توی این وبلاگ نوشتم، زندگیم پیچیده و غیر جالبه!
به هر حال!
این متن رو توی راه برگشت به خونه نوشتم، احتمالا بعدا باید بیام و غلط هاش رو درست کنم - _-
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)