.
.
آزمون ترمیم سلامت و بهداشت رو دادم. حین آزمون و بعدش احساس بدی داشتم. یه حس آشنایِ بد. یه حس ناشناخته که هیچ وقت دربارش صحبت نکردم، و حتی الان هم دلم نمیخواد بحثشو باز کنم.
حس «بازم گند زدی»... «باز هم» بیشتر از یه قید معمولیه. این باز هم برای من مفهوم چندین سال طولانی رو داره. اگه نگم مفهوم یه عمر رو داره.
توی این مدت دو ساله، خیلی تلاش کردم که قبول کنم طرحواره معیار های سختگیرانه، احساس رضایت از زندگی من رو نابود کرده. تلاش کردم به جای همیشه مطیعش بودن، کمی عادی تر باشم. فقط کمی...

توی راه کتابخونه، این صحنه رو دیدم. چه کسی مقصدش رو ول میکنه و میشینه این صحنه رو تماشا میکنه؟ چه کسی؟ خب معلومه من!
نشستم روی پلهٔ باغچه یکی از خونه ها و از دیدن خراب کردن این خونه، لذت بردم.
مثل همیشه با تپ سی اشتراکی از جنت آباد اومدم چیتگر. ناراحت از اینکه از مطالعه م برای سلامت و بهداشت راضی نبودم. و فکر کردن به این معادله پیچیده،
که میتونستم بیشتر بخونم چون درس حفظی بود و میشد توش نمره خوب آورد
اما قطرش زیاد بود و درس اصلی نبود
اما نمره ش تاثیر مستقیم داره
اما ضریبش یک و خورده ایه! میارزید چند روز وقت بذاری واسه ضریب یک و خورده ای اونم یه ماه مونده به کنکور؟
این سوال و جوابا امروز صبح سرم رو درد آوردن. تا صبح شاید یک ساعت هم نخوابیدم. و مثل آزمون نهایی اولم، کتاب رو توی حوزهٔ آزمون تموم کردم...
چی بگم... اگه راضی باشم از خودم، این حس منفی قدیمی برنمیگرده. اما کِی راضی میشم؟ چطور راضی میشم؟
I’m well acquainted with villains that live in my head
من با تبهکارانی که توی سرم زندگی میکنن، آشنا هستم
They beg me to write them so they’ll never die when I’m dead
اونها از من خواهش میکنن که در موردشون بنویسم تا وقتی که من مردم، اونها نمیرند...
راستش رو بخوای خیلی اوقات درباره این حس رو دارم درباره حرفهای منفی ای که توی ذهنم میگذرن و من سریع به فکر ثبتشون توی وبلاگ میوفتم... دقیقا همین طور که هالزی داره میگه... دقیقا همینطور...
جیم دیگه بهم پیام نداد. اینستاگرام ندارم اما دیشب خاله بهم نشون داد که چند روزِ گذشته، استوری گذاشته از موج سواری و غواصی توی کیش...
جیم، باید صادقانه بگم تو اولین کسی بودی که باعث شدی من برای اولین بار تو زندگیم درباره ازدواج خیال پردازی کنم! نه به خاطر اینکه از تو خوشم اومده باشه، بلکه یک جا احساس کردم برخلاف همه کسایی که بهشون علاقه داشتم، تو دقیقا اون کسی هستی که اگه بیای خونمون، پذیرفته میشی به عنوان داماد. نه سنت خیلی از من بیشتره، نه کارت درست و حسابی نیست، نه تحصیلات نداری، نه بی دین و ایمونی! تو تقریبا تو همه چیز خیلی خوبی!
اگه اخلاقت هم خوب بود، شاید خودم بیشتر فضا رو برات باز میذاشتم. اگه اوضاعم بهتر بود، شاید... شاید... نمیدونم!
در هر صورت اتفاقی هم نیوفتاده بین من و تو. فقط شیطنت های خاله برای اینکه به من ثابت کنه تو از من خوشت میاد، باعث شد چند وقت بهت حساس بشم. و این مدت هم که ساکت بودی کاملا این حساسیت از سرم افتاد.
تو کجا، زندگی تو، علاقه تو، شیطنت تو، انرژی تو، تو کجا و زندگی من کجا؟...
من آدمِ درس خوندن، یادگرفتن، یاددادن و زندگی آروم و بی سر و صدا ام. من آدمِ اندیشکده ام. تو آدمِ صخره نوردی، جنگلِ آخر هفته، شور و هیجان، و رها کردنی.
من و تو هیچ جوره نمیتونیم حتی با هم دوست باشیم
بهتره تو همون آقای رئیس باشی، منم خانوم مترجم.
I’m well acquainted with villains that live in my head
They beg me to write them so they’ll never die when I’m dead
And I’ve grown familiar with villains that live in my head
They beg me to write them so I’ll never die when I’m dead
I’m bigger than my body
I’m colder than this home
I’m meaner than my demons
I’m bigger than these bones
And all the kids cried out, “Please stop, you’re scaring me”
I can’t help this awful energy
Goddamn right, you should be scared of me
Who is in control?
.
.
درست که فکر میکنم، بهترین چیزهای زندگی من بدون برنامه ریزی من اتفاق افتادن.
چرا این بار توکل نمیکنی دختر؟
بِکَّن و توکل کن به خدا 💚
I'm gonna do something never did before...

خدا من رو اینطور آفریده که در شرایط تحویل و تحول، ساکت میشم.
اگر این مدت چیزی اینجا ننوشتم به این دلیل بود که واقعا در حال تغییر بودم و میلی به نوشتن نداشتم. بیشتر میل به سکوت و جلو رفتن داشتم.
خدایا.
این ماه رمضان گذشت و اگر بولت ژورنال سال قبلم رو نمیخوندم نمیفهمیدم که الطافی که امسال به من کردی، ریشه در دعاهایی داشت که شب قدر کرده بودم و خواسته هایی که ازت داشتم.
خدایا تو رو شکر میکنم بابت حال خوبم.
خدایا ببخش که من وقتی حالم بده مدام از تو درخواست میکنم و خودم رو به تو وابسته میدونم،
اما همین که حالم خوب میشه خواسته هام و رجوعم به درگاهت کم میشه.
خدایا من رو ببخش که بی جنبه ام.
خدایا ببخش که امسال از شب قدر استفاده کافی رو نبردم.
ببخش که ازت نخواستم و یادم رفت که چقدر بهت احتیاج دارم. یادم رفت که بهمون یادآوری کرده بودی «یا ایها الناس انتم الفقرا الی الله»
خدایا
تا ماه رمضان بعدی بهم لیاقت بده و کمکم کن بتونم آیات بیشتری از کتاب مقدست رو حفظ کنم.
بهم لیاقت بده و کمکم کن در درسم و آزمونی که امسال پیش رو دارم بتونم نتیجه زحماتم رو بگیرم.
خدایا امسال من رو بهتر از پارسال کن. منیت رو ازم بگیر و به خودت نزدیک ترم کن.
خدایا کاری کن به هیچ کس جز خودت محتاج نباشم. وسوسه شیطان و ورودش به احوالاتمون رو حرام کن. خدایا فرشته هات رو محافظمون قرار بده.
خدایا امسال رو سال خوبی برای ایران قرار بده.
خدایا امسال رو سال خوبی برای مردم غزه و جنوب لبنان قرار بده. خدایا ما رو عاقبت به خیر کن.
خدایا لحظهای ما رو به حال خودمون وامگذار...
خدایا شکرت... خدایا شکرت... خدایا کمکم کن بتونم ذره ای شکرت رو به جا بیارم. خدایا از ما راضی باش. خدایا قلب امام زمانمون رو ازمون راضی کن. خدایا خدایا خدایا
امسال رو سالی پر از نعمت برای آخرت ما قرار بده
یا الله و یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب، ثبت قلبي علی دینک يا الله...
.

.
اوضاع؟
خوبه...
بهترینه...
عجیبه...
نمیدونم این دگرگونی از کجا اتفاق افتاد. این انقلاب شرایط بیرونی چطور شروع شد و چطور به اینجا رسید...
توی این پست از زاویه دیدم، این جریان رو تعریف کردم... اما چند روزه فهمیدم زاویه دیدم خیلی محدود بوده...
نمیدونید و نگفته بودم که یک ماهه که دایی کوچیکه از خونه مامانبزرگ رفته. دوست ندارم دلیل رفتنش رو شرح بدم، در همین حد مینویسم که با دل ناخوش و قهرگونه رفت و دیگه برنگشت.
چند روز پیش خاله زی اومده بود خونه مامانبزرگ و داشتیم شام میخوردیم. شوهرش گفت «کار خدا رو میبینی لیمو خانوم، فلانی چند وقت پیش پشت تلفن میگفت روزایی که خاله تی بره بیمارستان و شبها شیفت داشته باشه، مامانبزرگ تنها میمونه و اونوقت میاین التماس من رو میکنین که برگردم خونه و ازم عذرخواهی میکنین!...
کار خدا رو میبینی لیمو خانوم؟ خدا یه کاری کرد که شغل شما و محل درس شما رو آورد اینجا غرب تهران، شما رو ساکن کرد خونه مامانبزرگ، و یه جوری جای فلانی رو گرفتی که اصلا نبودش احساس نمیشه... خدا حواسش به همه چی هست... نذاشت مامان تنها بمونه...»
خدا حواسش به همه چی هست... برنامه ای که من فکر میکردم خدا برای من به بهترین نحو چیده، در اصل تیکه ای پازل زندگی مامان بزرگم، خاله تی، دایی کوچیکه و بقیه بوده...
خدا خیلی بزرگه... از زندگی کردن در اینجا نهایت رضایت رو دارم... عمیقا راضی و شکرگزارم. روزها که میرم کتابخونه و شبها که برمیگردم، توی مسیر به این فکر میکنم که واقعا من کجا، اینجا کجا؟... خدایا چی شد که رسیدیم به اینجا؟...
شغلم به مراحل حساسی رسیده و کمی برام فشار روانی داره. ولی خدا بزرگه... خدا خیلی بزرگه..
من همیشه میدونستم توی ماه رجب ورق برمیگرده و این بار به رویایی ترین شکل ممکن ورق برگشت...
تقریبا هر روز سوالای کنکور حل میکنم و از این که به چنین تسلطی رسیدم، قلبم آب میشه...
دیروز توی کتابخونه بودم و مامان زنگ زد. بهش میگفتم برای اینکه به همچین مرحله ای برسم خیلی سختی کشیدم. خیلی صبر کردم. اصلا آسون نبود... اصلا آسون نبود..
I've paid my dues
Time after time
I've done my sentence
But committed no crime
هزینه هام رو پرداخت کردم و بارها و بارها تنبیه شدم... ولی من مجرم نبودم... من مجرم نبودم... تقصیر من نبود.. کوتاهی از من نبود...
یه جاهایی هم از مسیر منحرف شدم. یه جاهایی غفلت کردم. یه جاهایی مسیرهایی رو رفتم که بعدها فهمیدم به مقصد نمیرسه، اما اون آدمیزاد هیچ وقت موفق نمیشد چون موفقیت رو اشتباه گرفته بود.. هر کدوم از اون مسیرهای غلط زمان رو طولانی کرد اما من رو هم رشد داد. طولانی بودن زمان رنج بود و رشد کردن، سهم پایانی من از این نمایش چند ساله.
And bad mistakes
I've made a few
I've had my share of sand kicked in my face
اشتباهات بدی مرتکب شدم و سهم خودم رو از ضربه هایی که به صورتم خورد کشیدم،
و هنوز مسیر زیادی هم مونده که لحظه ای نباید کم بیارم. من حاضر نیستم یک قدم پام رو از رؤیام عقب بکشم مگر اینکه خدا برام چیز دیگه ای بخواد که سمعا و طاعتا روی چشم. همیشه چیزی که خدا میخواد شیرین تر چیزیه که خودمون میخوایم...
And I need to go on and on, and on, and on
من باید ادامه بدم، باید جلو برم، باید کم نیارم...
.
We are the champions, my friends
And we'll keep on fighting... till the end
... No time for losers 'cause we are the champions
.
ورس دوم این آهنگ رو روز پایان این نمایش میذارم.. جای اصلی اون ورس اونجاست...
.
نمیگم ما قهرمانیم چون تلاش میکنیم یا چون رویا داریم و براش خودمون رو خسته میکنیم! این حرفها و این ایدئولوژی به چارچوب مغز من نمیخوره،
ما وقتی شکست میخوریم، دوباره به خدا توکل میکنیم و با امید از جامون بلند میشیم و تلاش میکنیم، و وقتی دوباره خدا رو فراموش میکنیم یا توی امتحاناتش میوفتیم زمین، بازم دستمون رو میذاریم رو زانوهامون و دوباره با توکل به خدا و امیدش بلند میشیم... این چیزیه که خدا برای انسان ها خواسته و این سیکل زمین خوردن به خاطر خودمون و بلند شدن به خاطر محبت خدا یعنی زندگی در دنیا، و اون قهرمانی که این سیکل رو طاقت میاره اسمش انسانه.
انسان به معنای انسان...
We are the champions my friend :))))
این جمله گاهی خوبه گاهی بد
این فکت گاهی تلخه گاهی شیرین
Up for another round...
خیلی وقته ننوشتم و واقعیت اینه که تو این مدت زندگی من زیر و رو شده... بیشتر از چیزی که تصور میکردم. یادتونه شکایت میکردم از یکنواختی؟... غير تکراری ترین روزها در هفته رو سپری میکنم...
خدا همه چیزو میبینه و برای همه چی برنامه داره. خدا هر چیزی که توی ذهن ماست رو میدونه. هر چیزی که بابتش نفسمون حبس میشه. چیزایی که بابتش هورمونامون بالا پایین میشن. تمایلاتمون رو... خدا همهٔ سنگ ها رو میشناسه، همهٔ راه ها رو هم میشناسه...
شاید یک ماه پیش در اوج ناامیدی وقتی بهم میگفتی چطور ممکنه از این وضع بیای بیرون و فلوکستین رو یه جوری فراموش کنی که انگار هیچ وقت نمیخوردیش، آخرین راهی که به ذهنم میرسید و قطعا هم نمیرسید، راهی بود که خدا برام انتخاب کرد...
خدا همه چیز رو میدونه و برای همه چیز برنامه ریزی میکنه
وقتی مهرماه خواهرم پیشنهاد זסבגגעג رو برای کار میگفت، و من فکر میکردم که این بدترین تصمیم برای سالیه که میخوام درس بخونم، قطعا نمیتونستم تصور کنم خدا راه پیشرفت من رو همونجا قرار داده...
זסבגגעג چرا من رو برای این کار پیشنهاد میداد؟ چون خبر داشت که تابستون برای بیمارستان کار ترجمه میکردم... اون روزهایی که داشتم مسیر بین اسکان و درمانگاه رو طی میکردم و ته دلم دعا میکردم خدا عاقبت این گره زندگی من رو به خیر کنه، آیا فکر میکردم که توی یکی از برنامه هایی قرار گرفتم که خدا طراحی کرده تا این گره رو باز کنه؟
نمیدونستم... ولی خدا میدونست... من فکر میکردم باید من از خدا بخوام تا بعدش اون برام یه فکری بکنه و بهم یه چاره نشون بده...
ولی من وسط چاره ای بودم که خدا قبل از اینکه عقلم برسه و ازش درخواست کمک کنم برام مهیا کرده بود...
مهرماه وقتی پیشنهاد کار رو رد میکردم عقلم نمیرسید که آدم باید توکل کنه و بسپره به خدا... تا اینکه اونقدر این خواسته ها زیاد شد تا آخرش با خودم تماس گرفت.
اون موقع چی فکر میکردم؟...
همون جمله ای که اون شب به مامان گفتم! گفتم کار خوبیه ولی به نفع من نیست!...
کار مفیدیه. کار خداپسندانه ایه. ولی راهش دوره. کارش استرس زاست. وقتم رو میگیره. انرژیم رو میگیره. سرگرمم میکنه و از درسم میمونم.
خوبه ولی به نفع من نیست...
اون شب به بابا گفتم برام استخاره بگیره... یادته چی اومد؟... من که هیچ وقت فراموش نمیکنم... قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعࣰا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ...
بگو منفعت و ضرر من دست خودم نیست چون هر چی خدا بخواد همون میشه...
همون شب که این آیه اومد فهمیدم این حرف مستقیم خدا به منه... که اینقدر نگو به نفعم نیس به نفعم نیست... تو آخه از کجا میدونی چی به نفعته چی به ضررته؟
تصمیم گرفتم این راه رو امتحان کنم، علی رغم اینکه جناب هم بهم گفت انجامش نده. علی رغم اینکه اخي هم گفت انجامش نده. مامان هم نگران بود که وقتم رو بگیره. اما من نگاهم به همون نیم آیه از قرٱن بود... لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا...
روز اول سخت بود. تا مدت ها گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم... کلی کار بی فایده کردم. کتاب های بی فایده خریدم. راه هایی رو رفتم که مجبور شدم نیمه کاره بذارم. استرس داشتم، به درسم نمیرسیدم. میزان مطالعه م به صفر رسیده بود. نه یک روز دو روز، نه یک هفته دو هفته، بیش از یک ماه...
ولی توی همون مسیری که میرفتم و میومدم، وقتی شب ها تو راه برگشت به خونه بودم، وقتی داشتم تو پیاده رو های اون خیابون های نزدیک به اونجا، راه میرفتم و به این فکر میکردم که همه چیز خراب شده، همون موقع ته دلم میگفتم لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا...
نه اینکه منتظر این باشم که خدا ورق رو برگردونه... بلکه خودم رو قانع میکردم که شاید همین وضعیت یعنی منفعت من...
روز اول که توی ماشین آقای کارفرما بودم זסבגגעג گفت نمیخوای هفته ای دو بار به مامان بزرگت سر بزنی؟... دلیل این حرفش این بود که محل کار خیلی نزدیک به خونه مامان بزرگم بود..
گفتم نه. گفتم اگه بهش بگم دیگه کار از سکرت بودن درمیاد... من اونموقع چی فکر میکردم و یک ماه بعدش کجا بودم؟...
مدت هاست که نقل مکان کردم خونه مامانبزرگ. کار هر روزم شده زدن انسولین به مامان بزرگ، ترکی حرف زدن، راه افتادن به سمت کتابخونه ای که اصلا نمیدونم چطور پیداش کردم... آره! بهترین کتابخونه ای که بشه تصور کرد... کجاست؟ نزدیک خونه مامانبزرگ... اما از یه زاویه دیگه، وقتی از محل کارم میام بیرون میبینمش! دقیقا یک کوچه بالاتر از اونجا... جایی که یک ماه میرفتم و برمیگشتم و هرگز فکر نمیکردم یه کوچه بالاتر جایی باشه که بعدا بخوام توش درس بخونم و اونقدر پیشرفت کنم که ورق برگرده...

اونقدر حالم خوبه کار قابل باور نیست. هر صبح که توی سرما از خونه مامانبزرگ بیرون میرم تا برم کتابخونه، خدا وهزار مرتبه شکر میکنم. حتی نفهمیدم فلوکستین رو کی گذاشتم کنار. قرصی که روزی دو بار میخوردم!
از خونه دورم. خیلی دورم. و از این دور بودن راضی ام. از خونه، حواشیش، خاطره هاش اونقدر دورم که باورم شده یه آدم تازه ام...
اون آهنگه رو یادتونه که هنوزم تو پلی لیست وبلاگ هست؟ روزی آپلودش کردم که میخواستم تلاشم آخرم رو بکنم و امسال بمونم... یادتونه؟ میخوام از اول زاده شم... دوباره شم...
این دوری از خونه و زندگی باعث شده فکر کنم از اول زاده شدم... یادم رفته چی بودم، کی بودم...
یه جای جدید، با آدمای جدید، تو محله جدید، زبان جدید، دغدغه های جدید،
خدایا چطور چنین برنامه ای چیدی برای من؟
چیزی که هرگز نمیتونستم تصورش کنم...
خدایا... چطور شکرت کنم؟... بابت همین لحظه چطور شکرت کنم؟ حتی اگه بخوای فردا همه چیزو ازم بگیری یا نتیجه چیز خوبی نباشه، اما من میخوام واسه همین لحظه های خوبی که الان دارم با آرامش میگذرونم ماچت کنم...
من نمیتونم باور کنم این روزا رو...
پ ن: آهنگ بی ربط به نظر میرسه اما میزان آرامش من الان همین اندازه ست که هیدن داره به تصویر میکشه...
از دیشب همه چیز رو زیر و رو کردم،
که برای هزارمین بار کامبک بزنم.
دو تا کوچه بالاتر از محل کارم یه کتابخونه طور هست. حالا نمیدونم اسمش دقیقا چیه. کتابخونه؟ پانسیون؟
جلسهٔ قبل سر راه رفتم اونجا. گفتن شنبه زنگ بزنم اگر جا بود ثبت نامم کنن. با این که کلا اون منطقه از خونه مون خیلی دوره و اگه بخوام زیاد بمونم باید شبا برم خونهٔ مامانبزرگ بخوابم، ولی ناراضی نیستم!
دنبال همینم که محیطم رو عوض کنم. جای جدید. انگیزه جدید. کامبک جدید. انرژی جدید....
امروز صبح که از خواب بیدار شدم نشستم پای آزمون شیمی. بعد رفتم عکس پرسنلی انداختم. ناهار خوردم، یه قسمت اسکوئید گیم دیدم حین ناهار. رفتم انقلاب. آزمون ها رو دادم یه جای جدید برام پرینت گرفتن. از شناسنامم کپی گرفتم. تو راه برگشت برای بچه ها دو تا کتاب خریدم. و سه جلد شیمی های وزارتی و زمین شناسی هم از پاساژ ناشران خریدم. سوار خط نواب شدم. حالا هم منتظر قطارم تا برم چیتگر پیاده شم!

زندگی بزرگونه اینجوری به نظر میرسه که همه چی به عهده و مسئولیت خودته. دیگه کسی کاری به کارت نداره. یه ذره ترسناک به نظر میرسه اما استقلالی که داره حال آدم رو خوب میکنه.
مسئولیت زندگی تحصیلی من با خودمه. من تصمیم گرفتم امسال مجددا کنکور تجربی بدم و فکر میکنم امسال بهترین نتیجه رو میگیرم. اینا ته قلب من وجود داره. به خودم اطمینان دارم. میدونم که سخته ولی از پسش برمیام. میدونم. به امید خدا...

تو میدون انقلاب امیلی رو دیدم که پشت فرمون نشسته بود و از جلوم رد شد. دیدن دوبار خیلی فکرم رو مشغول کرد. اصلا اومدم اینجا که دربارش بنویسم. ولی الان دیگه هیچ حسی ندارم. هشتگشم نمیزنم. امیدوارم خوشبخت باشه. امیدوارم موفق باشه و این داستانم تموم شه بره.
.

قبلا بهت گفته بودم که یکی از شایع ترین احساسات توی این مسیر، احساس وقت داشتن و احساس وقت نداشتنه!
چون بازه ای که درش قرار داری محدودیت زمانی داره، همیشه این شک وجود داره که آیا ما از لحاظ زمانی در جای درستی قرار داریم یا خیر.
خیلی عجیب نیست که بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت زیاده، و بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت نداری، و بعدش پشیمون میشی از این کار و احساس میکنی خیلی عقبی.
یک کلید بهت میدم و ازت میخوام این قفل ها رو با همین شاهکلید باز کنی.
هر وقت دچار احساس یأس یا تسويف در انجام کاری شدی، بدون که دقیق ترین و درست ترین زمانِ انجام کار، دقیقا همون لحظهست. اگر انجام این کار در اون لحظه برات فایده نداشت که اینطور بهت حمله نمیکرد :)
إن الشيطان کان للإنسان عدوا مبينا، يعنی هیچ وقت کاراش بیفایده نیست. این همه تلاشش برای تسويف و یا مأیوس کردن تو هم بیاساس نیست. همون لحظه ای توش ایستادی، همون جا و همون کار بهترین کاره عزیزم :)
این اسب مضطرب رو رام کن و افسارش رو ول نکن دختر.
.
ادامه نوشتهبرای من یک رنج جدید تعریف شده. هرروز جوری کار کن که انگار میخوای به بالاترین مقام برسی، ولی استرس نرسیدن رو هم نداشته باش! و اگه نرسیدی هم غصه نخور بابت زحمتی که کشیدی و راضی باش به نتیجه! و راضی باش به رشدی که تو مسیر کردی!
قسمت سخت اونجاست که باید کار کنی ولی استرس نداشته باشی! ولی اگه استرس نداشته باشی که کار نمیکنی!! مفهوم اهرم رنج و لذت مغز انسان زیر سوال میره! تو اگر رنج استرس رو نکشی پس چه چیزی تو رو وادار میکنه به کار؟ تو اگر لذتِ رسیدن رو تصور نکنی پس با چه نیروی محرکه ای کار میکنی؟ چطور هم رنج ممنوعه هم لذت؟...
اینجا جائیه که به معنای واقعی، عیار رهایی انسان رو نشون میده. انسانی که رها باشه از رنج و لذت، از اهرم و مکانیزم مغز، از تله های شخصیتی خودش، و به دلیلِ سومی کار کنه، واقعا رهاست...
میبینم اون روزی رو که چنل یوتیوبم رو راه انداختم و ویدیو مینویسم و تجربیاتم رو به دیگران میگم :)))
واقعیت اینه که در من یک ضعفِ تصمیم گیری دیده میشه، که شاید مهم ترین دلیلِ سکونِ امروزِ منه.
زهره چیزی رو بهم گفت که جدید نبود ولی این تلنگر امروز برای من لازم بود. گفت: این خیلی مسخره ست که کسی قول بدست آوردن به ما بده بدون اینکه ما رنجی تحمل کنیم.
راستش علی رغم این مسیر طولانی که تا امروز اومدم نمیتونم بگم اشتباه کردم و پشیمونم! هرکدوم از خرده موضوعات و به طور کلی کلان موضوعی که درگیرش بودم، یک جا در زندگی میومد و یقۀ من رو میگرفت! این اتفاق رو خودم خواستم که توی این سن رقم بزنم. درسته که خسته هستم. درسته که رنجورم. ولی به رشد نسبی ای که کردم می ارزید. حالا ما نگران نتیجه و دستاور مادی این راه هستیم. نگرانِ اینکه بیخیالش بشیم یا محکم روش بایستیم!
من امسال به اندازۀ کافی وقت داشتم، اما انگیزه ای برای درس خوندن نداشتم و نهایتا هم نتونستم یک مسیر پیوسته رو حفظ کنم. حالا هم مشکل کمبود زمان نیست. لازمه از خودم بپرسم چه تضمینی وجود داره که یک فرصتِ دیگه به خودم بدم، ولی همین بی انگیزگی و فرار امسال رو نداشته باشم!
این روزهای باقیمانده همه چیز رو ثابت میکنه. اگر مشکل در تصمیم گیری هست، حالا لازمه که یکبار برای همیشه این تصمیم رو بگیرم و تمام هزینه هایی که برای رسیدن بهش میپردازم رو هم قبول کنم! یا میمونم، یا رد میشم. و توی این بازه باقیمونده معلوم میشه آیا «تصمیم» من رو به حرکت وامیداره؟ یا باید امسال با همه چیز خداحافظی کنم...
گاهی در زندگی لازمه کناره بگیری، فکر کنی، و تصمیم بگیری تا دوباره شروع کنی!
اما گاهی هم لازمه دوباره متولد بشی!
در آستانۀ تولد بیست سالگی، لازم میبینم هرآنچه با اون تربیت شدم و بزرگ شدم رو کنار بگذارم و دوباره متولد بشم... :)
بماند به یادگار از عید غدیر. من تصمیم دارم با قوانینِ جدید زندگی کنم. لازمه خودم رو بشناسم و دنیام رو برای خودم کوچیک نکنم. لازمه زندگی کنم، نه به معنای هدر دادن زندگی، بلکه به معنای فهمیدنش. من لازمه اینقدر خودم رو تحقیر نکنم. همه چیز تموم شده و اگر اینجا با اون دنیای محدودِ قبلی خداحافظی کنم، خیلی بهتر از اینه که این تصمیم رو در چهل سالگی بگیرم.
میخوام از اول زاده شم :)))) تازه شم :))))
واقعا عجیبه، واقعا حس عجیبیه...
درسی که از واقعهٔ دیروز گرفتم این بود که تنها زمانی میتونی مدت زمان رو پیش بینی کنی که در حال انجام همون کار باشی!
قبلا یه پند حکیمانه برای خودم داشتم میگفتم هیچ وقت توی رخت خواب تصمیم نگیر! و این برمیگشت به اینکه یه زمان هایی برای صبح برنامه میریختم که برم فلان جا، صبح که میشد میدیدم خوابم میاد با دلایلّ به ظاهر منطقی برنامه رو کنسل میکردم! بعد در طول همون روز کلا گرفته بودم چون آدم وقتی هوشیار میشه میفهمه چیکار کرده و دلایل منطقیش نمیتونن حالش رو خوب کنن
هیچ وقت تو رختخواب تصمیم نگیر میتونه ایهام هم داشته باشه، که به نظرم پرداختن به اون جنبه به سن من نمیخوره
در هر صورت، قانون شماره 2 توی پروسهٔ تلاش: اگه در حالِ دویدن نیستی نمیتونی پیش بینی کنی چقدر میتونی بدوی!
میبینم اون روزی رو که پایبندی به تمامیت خودم، من رو به یک آدمِ سرحال و بانشاط و پویا و با اعتماد به نفس تبدیل کرده.
خیلی وقته که متن بلند ننوشتم،
ادامه نوشتهخدای من هنوز همون خدائه، حتی اگه من گند زده باشم! میدونی چیه هانائیل؟ خدا هیچ وقت تغییر نمیکنه، اون خدایی که برای تو منبع آرامش بوده هنوز همون قدرت ها رو داره، هنوز میتونه تو رو غرق کنه تو آرامش خودش، فقط لازمه تو هم برگردی! وقتی آدم برمیگرده، همه چی تغییر میکنه!...
خدایا دوستت دارم.
واقعا تو بهترینی، هیچ وقت عوض نمیشی، تازه قدرتمندترین هم هستی
ما تو رو نداشتیم چیکار باید میکردیم؟
ترس در من جاش رو به یه شجاعت ناب داده
احساس میکنم یک نیروی ماورایی دارم
اینا رو شعاری نمیگم! واقعا میگم
برنامۀ جزئی موردِ نظرم انجام نشد، به دو دلیل که یکیش رو دو پست قبل گفتم.
خب
ما هدفِ اصلیمون رشد بود،
چیزی که با دست روی دست گذاشتن محقق میشه: حفظِ شرایط موجود
چیزی که با دل رو به دریا زدن و دوباره برنامه ریختنِ غیر ایده آل محقق میشه: رشد!
اگه همین الان دوباره دست روی زانوهات بذاری و بلند شی، بهت افتخار میکنم!
افتخار کردن فقط برای رسیدن به برنامۀ ایده آل نیست. رشد یک موضوع نسبیه....
مسیری که دارم تجربه میکنم رو دوست دارم، و خوشحالم که این روند رو اینجا ثبت کردم.
پوشهٔ توکل هم باز شد، و دارم به این فکر میکنم که چقدر پوشه ها زیاد شده و بهتره فعلا تمرکزم روی همینها باشه.
از اینجا به بعد دیگه لزوما پست مربوط به پوشهٔ آخر نیست، و توی هر پوشه ای میتونه پست جدید بره.
خدایا شکرت خدایا شکرت...
خدایا تا اینجاش رو من با اعتماد به خودم اومده بودم جلو
که نتیجش اینه
اگه با همین طور جلو برم هم نتیجش معلومه، معلوم و تکراری.
از اینجا به بعد میخوام با اعتماد به تو برم جلو، بلکه نتیجه تکراری نباشه!...
البته من فقط میتونم شروع کنم، انگیزه و امید و روحیه رو هم میسپرم به تو، چون میدونم توانایی کنترلش رو ندارم
خدایا دست بگیر
امور من رو دست بگیر خدا
افوض امری الی الله
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)