توکل

خدایا تا اینجاش رو من با اعتماد به خودم اومده بودم جلو

که نتیجش اینه

اگه با همین طور جلو برم هم نتیجش معلومه، معلوم و تکراری.

از اینجا به بعد میخوام با اعتماد به تو برم جلو، بلکه نتیجه تکراری نباشه!...

البته من فقط میتونم شروع کنم، انگیزه و امید و روحیه رو هم میسپرم به تو، چون میدونم توانایی کنترلش رو ندارم

خدایا دست بگیر

امور من رو دست بگیر خدا

افوض امری الی الله

برچسب‌ها: توکل
لیموشیرین ، دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 15:45

هانائیل

لطفا بنویس که در حالی که هیچ آیندهٔ روشنی به تصورم خطور نمیکنه، در حالی که احساس شرم میکنم و خودتحقیری سر تا پام رو گرفته، در حالی که قلبم از دست و پا زدن توی این شرایط اذیته، در حالی که شرم من رو فلج کرده، در حالی که اعتماد به نفسم در حضیضه، در حالی که خاطرات و امید های قبلی رو فراموش نکردم،

و در حالی که هیچ امیدی جز لطف خدا نیست

بلند میشم و تلاش می‌کنم و در حالی که میدونم اگه به خودم باشه بازم به رکود دچار میشم، از خدا میخوام که امور من رو به دست خودش بگیره

برچسب‌ها: هانائیل
لیموشیرین ، دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:16

نمیشه که همیشه حال آدم بد باشه... یه جای کار میلنگه....

لیموشیرین ، دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 13:23

گیج، گنگ، سرخورده

لیموشیرین ، دوشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 13:22

نباز خودتو...

چند دقیقه پیش داداشم بهم گفت تو خیلی خودتو باختی!..

تو هنوز بیست سالت هم نشده! فکر میکنی دنیا تموم شده و این به خاطر اینه که همیشه نسبت به همسن و سالات بزرگتر فکر میکردی و حالا هول کردی فکری عقب موندی

لیموشیرین ، یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 20:9

یه پله نزدیکتر...

ولی یه چیز جالب که همین الان یادم افتاد...

توی دو روز اخیر، وقتی حالم خیلی بد بود و افسردگیم میزد بالا، برای اینکه خودم رو متقاعد کنم که باید ادامه بدم و این خستگی موقتیه، فکر میکردم به اینکه تهش چقدر شیرینه و من چقدر دوستش دارم و این زحمتا واقعا ارزشش رو داره

یکهو الان یادم افتاد که من قبلا اصلا جرئت نداشتم به تهش فکر کنم و اونقدر از خودم دور میدیدمش که وقتی بهش فکر میکردم نه تنها حالم خوب نمیشد، بلکه بد هم می‌شد و من یه دوره همه پیج های مرتبط رو آنفالو کردم که فقط حالم رو خراب نکنن!.... مثل نگاه کردن به یه آرزوی دور که مطمئنی بهش نمیرسی، شاید آرزو رو دوست داشته باشی اما دلت نمیخواد نگاهش کنی! چون این یقین در نرسیدن به تو حس منفی میده....

این نشانه خوبیه. اینکه الان با فکر کردن بهش از جام بلند میشم و اینطوره که افکار منفیم رو از خودم دور میکنم یعنی من یه پله مهم رو از نظر طرز فکر طی کردم و این یعنی من نزدیک تر شدم...

خدایا شکرت...:)))

برچسب‌ها: آرامش , نور امید
لیموشیرین ، یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:55

چرا دارم به خودکشی فکر میکنم؟ من فقط یه ذره خسته ام!...

لیموشیرین ، شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:53

هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، وقتی میبینم تو همون باتلاق دیروزم، انگیزه ای برای بلند شدن از تخت ندارم...

لیموشیرین ، شنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 10:43

به عنوان یه چالش بهش نگاه میکنم

مطمئنا وقتی برم توش میبینم اونقدرا سخت نیست

لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:12

فعلا برنامم اینه که کارایی که ازشون میترسم رو انجام بدم.

برچسب‌ها: تروماتیک
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:4

قایقی که امنیت می‌خواهد باید در ساحل بماند در سکون بپوسد و در انفعال تمام شود

بالا میریم پایین میایم تهش به همون چیزی می‌رسیم که سین گفت. رو به رو شدن با تلخی ها خوبه. اصن تلخی خوبه چون ما رو بزرگ میکنه...

هرگاه از کاری ترسیدی خود را در آن بیفکن

#اميرالمؤمنين علی علیه السلام ♥️

بنا به عمل به این گفتهٔ آقامون امام علی، لیست کارهایی که ازش میترسم رو مینویسم که یکی یکی بریم سراغش و حلشون کنیم...

ادامه نوشته
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:3

وقت نداریم...

خواب دیدم چه خوابی...

چهل روز دیگه رو خواب دیدم که دارم از ته قلبم دعا میکنم کاش حداقل 40 روز وقت داشتم...

به قول سین وقت نداریم...

لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 5:6

سین، بعد از نصب کولر در حالی که هنوز دست هاش رو نشسته

وقت نداریم...

میگه کسایی که با نگاه غیر مادی گرایانه به زندگی نگاه کردن، هیچ وقت فرصت طولانی براشون معنی دار نبوده... چون ذاتا زندگی همینه. ما هیچکدوممون نمیدونیم چقدر وقت داریم!... ممکنه در یک لحظه همه چیز تموم شه و از همون لحظه دیگه نه یک هفته و یک روز، که یک ثانیه هم بهمون وقت ندن...

وقت نداریم! باید بفهمیم که وقت نداریم!...

میگم شما هیچ وقت از بیمارستانی که پدر و مادرتون تو اون مردن، دوباره رد نمیشین چون از اون بیمارستان متنفرید. مسیرتون رو از هم از جلوش انتخاب نمی‌کنید. چون تلخه. تلخی ها به یک سری از کارها چسبیدن. به یک سری از مکان ها چسبیدن...

میگه از کجا معلوم که تلخی باید بد باشه... شاید اون آدمه هیچ وقت لازم نباشه از جلوی اون بیمارستان رد بشه، فردا روزی به خدا نمیگه چرا یه جوری نچیدی که من از جلوی اون بیمارستان رد بشم تا تلخی هم تجربه کنم و یاد بگیرم و بزرگ بشم و رشد کنم؟

خدا باید به کدوم ساز ما برقصه؟

میگه کی گفته تلخی بده؟ مگه تو تا حالا تو مسابقات رزمی کتک نخوردی؟ بعدش دیگه نرفتی؟ دیگه مسابقه ندادی؟

میگم شرایط اونموقع من رو صد برابر سخت تر کنی باز از اینجایی که وایسادم، آسونتره. چون من اون موقع توی جایگاه قوت و قدرت بودم.

میگه چون تو اونموقع مبارز بودی! الان دیگه مبارز نیستی؟....

.

تهش گفتم فکر میکنم دوستای خوب من باید چهل و پنج ساله باشن! با این وضع طرز فکرم... دوستای شما هم باید شصت و پنج سالشون باشه

گفت دوستای خوب من به اون سن نرسیدن. یعنی نذاشتن که به اون سن برسن...

و این مکالمه همینقدر تلخ تموم شد... :)

برچسب‌ها: آقای سین
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:15

آیا من واقعا نمیتونم؟ پیش از هر توضیحی، اگه جوابم به این سوال منفیه و معتقدم که میتونم، به نظرم دیگه لازم به کش دادن و توضیح نیست

لیموشیرین ، یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 17:34

انسان اگر قرار باشد رشد کند، خداوند او را با ترس هایش رو به رو می‌کند. شرط اول انسان رشد یافته آن است که نترسد. ترس در مجموعه صفات الهی نیست و انسان رشد یافته خلیفه الهی روی زمین است. بنابر این انسان از هر چه بترسد به آن می‌رسد تا بفهمد آن قدر ها هم ترس نداشت!...

انسان در جایگاهی نیست که بتواند برنامه بریزد. علی ابن ابی طالب علیه آلاف التحية و السلام می‌فرماید:

«خداوند را از طریقِ بر هم خوردن تصمیم‌ها، فسخ شدنِ پیمان‌ها و زمین خوردنِ اراده‌ها شناختم.»

عَرَفْتُ آللّهَ سُبْحَانَهُ، بِفَسْخِ العَزَائِمِ، وَ حَلِّ آلْعُقُودِ، وَ نَقْضِ آلْهِمَمِ.

امیرالمومنین(ع) فرمود.

یعنی شما برای خودتون تصمیماتی می‌گیرید و پیمان‌هایی می‌بندید و برنامه‌ریزی‌هایی می‌کنید که زندگی‌تون یه‌ جورِ خاص پیش بره، اما خدا همه‌ی اون‌ها رو تغییر می‌ده و این راهی‌ه برای شناخت قدرت خدا.

انسان هرچقدر یادبگیرد برای خودش آینده نچیند و رویا و آرزو نداشته باشد، همانقدر سعادتمند تر است.

همه رنج ها از آن خیزد که چیزی خواهی و میسر نشود، چون نخواهی رنج نماند «فیه ما فیه»

علی رغم اینکه همگی خوانده ایم که خداوند انسان را در رنج آفریده، اما باید بدانیم این آیه، نشانه از ساختار خلقت دنیا دارد و به این معنا نیست که هر که بیشتر زیر رنج ها له شود، انسان تر است. ما انسان را در رنج آفریدیم، یعنی تا زمانی که این تنِ انسانی را داری و در این دنیا هستی قرار است رنج بکشی، چون اینجا جای عافیت نیست. رنج از دست دادن، رنج نرسیدن، رنج نشدن، رنجِ نداشتن کمال برای تو که کمال خواه هستی. رنج محدود بودن عمر برای تو که بینهایت خواه هستی. همهٔ اینها رنج است عزیز من و تو در این رنج ها آفریده شدی.

اما هر آنچه که انسان امروز بر روحش تحمیل می‌کند، فردا قبر بر انسان تحمیل می‌کند. اگر انسان امروز آرامش درونی اش را حفظ کند، فردا نیز آرام خواهد بود. اگر امروز در هول و ولا و ترس باشد، فردا نیز چنین است.

معرکه هنرنمایی انسان، و انسان شدن انسان همین‌جاست. همین جا که باید با حضور رنج ها، آرامش را در درون برقرار کند، و از ذکر غافل نشود.

اینجا جاییست که انسان، انسان می‌شود.

لیموشیرین ، یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:39

اذا لم یکن ما تريد

فارد ما یکون

اميرالمؤمنين علی علیه السلام ♥️

برچسب‌ها: جرعه
لیموشیرین ، شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 20:44

امروز صبح رفتم قرارگاه، بعد از پنجاه دقیقه، سین هم اومد.

بیشتر از دو ساعت دوتایی صحبت کردیم. یه چیزایی گفتم، یه چیزایی گفت. گریه کردم، خندید و آخرش هم اذان شد. نماز خوندیم و من از اونجا زدم بیرون.

اونقدر حرف زد که خیلی یادم نمیاد چی گفت... یه ذره عقلم بیاد سرجاش، یادداشت میکنم.

برچسب‌ها: آقای سین
لیموشیرین ، شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 15:6

چه نکو طریق باشد که خدا رفیق باشد ❤️

خدایا، متاسفم بابت هر خطایی که خواسته و ناخواسته تا حالا ازم سرزده... خدایا من اونموقع نمیفهمیدم دارم چه غلطی میکنم، ولی حالا که فهمیدم ازت سه تا درخواست دارم که میدونم اجابت میکنی

اول اینکه گناهانم رو بر من ببخشی

دوم اینکه گذشته‌ام رو جبران کنی، چه از حیث آثار سوء معنوی ای که داشته، چه از حیث آثار روانی ای که توی مغزم به جامونده، همه رو بشور ببر

و سوم این که، تو هر زمینه ای که در حق خودم ظلم کردم، بهترین آینده رو تو همون زمینه به من بده، آیندم رو برام بساز، با معماری خودت. با نظر و مهندسی و وکالت خودت. خدایا تو وکیل منی

حسبنا الله ونعم الوكيل

نعم المولا ونعم النصير

❤️❤️❤️

برچسب‌ها: الله
لیموشیرین ، جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 18:10

غلط کردم غلط!...

از دیشب ذهن درگیری دارم.

واقعا چقدر فاصله بین آرامش و ناآرومی کمه و چقدر عجیبه که آدم میتونه توی یک روز، جفتش رو در حد اعلا تجربه کنه.

و دوباره فرداش همینطور، فرداش همینطور...

شاید یکی از مهم ترین دلیل هاش اینه که ما فکر می‌کنیم تصمیم گیرندهٔ زندگیمونیم و عقل کلیم و خودمونیم که باید برنامه بریزیم.

خدا هم که خالق مائه، نسبت به ما دو تا واکنش داره. اولش که همه مون رو راهنمایی میکنه و هی نشونه جلو مون میذاره که باید اینطوری بریم جلو. اما بعضیامون اونقدر به نفهمیدن اصرار میکنیم و فکر می‌کنیم که فقط کار خودمون درسته که خدا ما رو به حال خودمون میذاره تا وقتی که بالاخره صداش کنیم و بگیم ما فهمیدیم که غلط کردیم!

خداروشکر من جزو دسته دوم نبودم، اما تو دسته اول هم خیلی بدقلقی کردم. باشد که خدا من رو ببخشه...

لیموشیرین ، جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 10:59

تروما و توهم

خاطرات ترسناک نیستن. گذشته هیچ قدرتی نداره. گذشته نمیتونه برگرده. نمیتونه توی یه شب تاریک بیاد و دستهاش رو دور گلوی تو محکم کنه و تلاش کنه به خفه کردنت. خاطرات توی زمان خودشون دفن شدن. تموم شدن. تو هم نمیتونی گذشته رو تکرار کنی. چون تو اون آدم قبلی نیستی. اینکه کمی دست و دلت میلرزه برای قدم برداشتن بیشتر توهمه. یه کم که جلو بری میفهمی همه چیز توهمه. برو جلو و این سکوت رو بشکن. چون زخم ها در سکوت تولید مثل میکنن

برچسب‌ها: تروماتیک
لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 18:53

شخم زدن گذشته /فصل چهارم: دو سال تنهایی

ادامه نوشته
لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 15:19

شخم زدن گذشته /فصل سوم: متوسطه دوم

این یکی خیلی درد نداشت. یا شاید هم من نخواستم خیلی روش وقت بذارم...

ادامه نوشته
لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 15:15

آرامش برگشته، از دیروز از دیشب

الحمدالله رب العالمين، هزار شکر بابت این آرامش.

دیروز، برخلاف شروع سختش، روز خوبی بود. یا بهتره بگم روز مهمی بود. دیروز صبح زود که حالم به هم خورد و بدون صبحانه رفتم قرارگاه، و تا ظهر کنج عزلت گزیدم و گریه کردم و شکایت که چرا حال من خوب نمیشه، برخی آثارش تو پست های دیروز هست. با مامان تماس گرفتم و کمی گریه کردم و مامان با لحن بسیار حمایتگری گفت اسنپ بگیر بیا خونه.

اما همه چیز اینجا شروع شد: وقتی رسیدم خونه، منتظر بودم بابا بره تا سفره دلم رو وا کنم، اما بابا نه تنها نرفت، بلکه نشست تا باهام صحبت کنه. اولش خیلی تلاش کرد که هنرمندانه سر صحبت رو وا کنه ولی چون من عامدانه نخ هاش رو نگرفتم مجبور شد جدی تر بپرسه که چته...

صحبت های بابا خیلی دلگرم کننده بود. از دونظر... هم از نظر محتوا و هم از نظر گوینده! بابا گفت برای آدمیزاد هرجا و هر زمان که بخواد مسیرش رو عوض کنه دیر نیست. و شروع کرد به مثال زدن از آدم هایی که تو سن بالا راهشونو کلا کج کردن و رفتن و به یه جای دیگه رسیدن. از خودش مثال زد که همیشه دوست داشته چیز دیگه ای بشه، ولی حالا چنینه و راضيه و معتقده راهی که خدا براش ساخته خیلی بهتر از چیزیه که تو سن و سال من میخواسته. کلی مثال زد و بعد گفت که این حالاتی که بهم دست میده، همه وسوسه هست. و من تو رو جسور ترین بچه خودم میدونم...

حرفهای بسیار دلگرم کننده، و بسیار بعید از کسی مثل بابا...

واقعا برام قشنگ بود که بابا بهم این حرفا رو بزنه. واقعا شیرین بود. واقعا... و اینکه بابا این گره سخت من رو اینقدر شل میدید و راحت میگفت که راهت رو عوض کن هم برام دلگرم کننده بود. اینکه بقیه من رو اینطور میبینن...

اما غروب، نوبت خواهرم بود. هرچند من نمیخواستم که از گرفتاری های روانیم مطلع بشه، ولی خب مامانم سفره رو پهن کرد جلوش به بهانه اینکه خواهرت روانشناسه و یه چیزی میدونه...

و خب

انتظار دارین بگم خیلی کمکم کرد؟ کاملا برعکس!

با همین چند دقیقه ای که ازش دیدم چه از حیث جملات، چه از حیث رفتار، فهمیدم بلوغ و درک یک سری از گرفتاری ها، به سن و سال و تحصیلات ربط نداره و مستقیم برمیگرده به رنج! با همه چالش هایی که خواهرم تو زندگیش تجربه کرده به نظرم با چالش من رو به رو نشده و به همین خاطر این رو خیلی کوچک و بی ارزش دید و با گفتن نمی‌دونم، من الان باید برم، چی کار کنم، ازش رد شد.

شاید بگین بابا هم که اون رو کوچیک میدید! ولی نه. بابا من رو بالا برد و مشکل رو پایین... خواهرم من رو پایین برد و مشکل رو بالا! و با گفتن این دوران هم میگذره بر بزرگ بودن مشکل مهر تأیید زد. که باید وایسی تا زمانش بگذره...

خب. من باید ناراحت میشدم؟ نه. راستش خوشحال شدم که با دوازده سال سن کمتر، و بدون مدرک روانشناسی و این چیزا، با زندگی و انسان و چالش هاش بیشتر آشنایی دارم، تا خواهر عزیزم! ‌

البته من واقعا دوستش دارم و این حرفا رو امروز دارم از روی خامی میزنم. میدونم که توی کارش میتونه موفق باشه. ولی خب ما فرق داریم. این فرق باعث میشه راحت نقدش کنم...

اما اتفاق سوم، پیام های جسورانه من به سین بود. که به خاطر احوال پریشانم، این پیام ها رو بهش دادم و از اون قشنگ تر، پیام های مهربانانه سین بود. که وقتی عقلم سر جاش اومد و به خاطر بالا بودن روی سگم در نوشتن پیام ها ازش عذرخواهی کردم، سین گفت اصلا نیازی به عذرخواهی نیست و این روی من رو خیلی بیشتر دوست داره و اتفاقا وقتی پیام ها رو دیده خوشحال شده.

سین دوست داره که مسئولیت بپذیره. از نظر سین، اگه پدرِ یک نفر هست، اون نفر باید ازش انتظار داشته باشه و اگه ازش انتظار نداشته باشه اتفاقا سین ناراحت میشه.

سین خودش رو و همه ما رو توی یه خانواده میبینه، و وقتی ازش انتظار داریم، خوشحال میشه چون معتقده این یعنی ما خانواده ایم!...

اما سین واقعا به من حرفای دلگرم کننده زد و یادآوری کرد با خلق و خویی که از من میشناسه، من رد میکنم این احوالات رو...

و چهارم؟ ویدوی دکتر مجتبی شکوری درباره افسردگی نهفته رو برای بار سوم تماشا کردم و این بار شروع کردم به انجام راهکار هاش.

همونطور که دیدید واکاوی گذشته رو از دیشب شروع کردم و خدا میدونه چه آرامشی میاره این کار. البته که هنوز قسمتای سختش مونده. اما شاید اونقدر هم سخت نباشه. من فکر میکردم دو قسمت اول هم سخت هستن اما الان مبیبنیم راحت تونستم باهاشون کنار بیام.

در هر صورت، خدا رو شکر.

من همه اینا رو لطف خدا میدونم و کمک امام رضا، وقتی دیروز ظهر بهش زنگ زدم و چند دقیقه باهاش درد و دل کردم، میدونستم کمک هاش رو به سمتم سرازیر میکنه ❤️

لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:30

تجربه م

به نظرم اینکه تصور کنیم همه چیز از گذشته نشأت میگیره و این حرفا، چرت و پرته

گذشته تشکیل شده از حوادث خوب و حوادث بد و حوادث خنثی

خنثی ها هیچی، اصلا یادمون هم نمیاد و بخش اعظمی از گذشته ما رو تشکیل میدن.

خوب ها میتونن باعث بشن یه ویژگی رو بدست بیاریم،

بد ها میتونن باعث بشن یه ویژگی رو بدست بیاریم.

اون هم بستگی داره به میزان احساسی که نسبت به اونها داریم. بنابر این شاید تنها چیز خطرناک و قابل توجه در گذشته، خاطراتی هستن که درد دارن. به قول دکتر شکوری، درد ها تو سکوت تولید مثل میکنن. و بعد از مدتی رشتهٔ بین درد و خاطره از بین میره و شما درد رو دارید اما نمیدونید چرا و این درد ناشناخته میشه برای شما.

بنابر این، با توجه به اینکه من متاسفانه آدم کمال‌گرایی هستم، عادت به تیغه کشی کردن دردهام کرده بودم که خداروشکر توی چند سال اخیر، خصوصا سال اخیر، فرصت شناخت برام پیش اومد. دکتر شکوری میگه کمال‌گرا ها فقط تیغه کشی نمیکنن، بلکه بتن ریزی میکنن و اصلا یادشون میره که این درد رو باید بهش رسیدگی کرد.

حالا که دارم چیزایی که تیغه کشیده بودم، بهشون میپردازم لازمه این نکته رو تأکید کنم که خاطرات واقعا اونقدرها مهم نیستن مگر اینکه درد داشته باشن. الان که دارم توی خاطرات جست و جو میکنم میبینم خیلی از این درد ها واقعا به خاطر طرز فکر ناپخته اون موقع من بوده و وقتی بهش پرداخته میشه، انگار حل میشه. بنابر این، اینکه صرفا بریم و حل کنیم و بعد بیایم بیرون، چیز خوبیه. ولی حواسمون باشه خیلی گیر نکنیم. ما باید حرکت کنیم به جلو. ما باید در حال رشد باشیم. ما هرچقدر که به جلو حرکت می‌کنیم، اتفاقی جدید برای ما میوفته که نمیشه اینها رو تو خاطرات گذشته پیدا کرد. این اتفاقات هستن که مسیر زندگی ما رو مشخص میکنن و اگه جلو نریم، از موهبت تجربه کردن جا میمونیم. ما همیشه باید جاری باشیم. اگه گیر کنیم تو گذشته، بزرگ نمیشیم. سنگین میشیم. بدون اینکه بزرگ بشیم پیر میشیم...

لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:37

شخم زدن گذشته /فصل دوم: متوسطه اول

الحمدلله بگو و رد شو. خدا همیشه نگهبان تو بوده. تو خیلی راه طولانی ای طی کردی تا به آرامشی که الان داری برسی...

ادامه نوشته
لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 23:47

شخم زدن گذشته / فصل اول: سال آخر ابتدایی

بسم الله الرحمن الرحیم بریم برای مواجهه با تروما

جان پناه؟ خدا بزرگه!...

اصلا هم ترس نداره

ادامه نوشته
لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 23:3

خدایا بهم جرئت بده

لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 17:42

اومدم خونه از قرارگاه،

خبری از سین نیست

میدونم سرش شلوغه، ولی مرد حسابی، اولش گفتم منو به خودت امیدوار نکن... حالا که کردی، دیگه نیستی

برچسب‌ها: آقای سین
لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 12:33

خیلی حرف دارم برای نوشتن، ولی هیچ حرفی ندارم وقتی میخوام بنویسم

لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 11:15

از اینکه هر روز صبح باید به زور این تن رو بکشونم و این مغز رو روشن کنم و به خودم امیدواری تزریق کنم خسته شدم

برچسب‌ها: تروماتیک
لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 9:58
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا