گریه میکنم

در ذهنم به سناریوهایی فکر میکنم که میتونستم با طاها داشته باشم... آره. اسمش طاها بود.

به اینکه اگه یک بار دیگه ببینمش چیکار میکنم؟ مثل سری آخر که توی درب شرقی همدیگه رو دیدیم تظاهر میکنم به ندیدنش و رد میشم؟ یا اینکه این بار خیره میشم به چشم هاش، و اونقدر خیره میمونم تا اشکهام بریزه.

نمیدونم دارم برای چی گریه میکنم. دلم به حال خودم میسوزه یا فهمیدن اینکه آیندهٔ خیالیم هیچ وقت قرارنیست با این آدم به حقیقت بپیونده اونقدر تلخه که نمیتونم تلخیش رو با اشک بیرون نریزم؟...

آخرین باری که با هم حرف زدیم اعتراف کرد که از اول علی رغم اینکه حساسیت های من رو میدونسته تصمیم داشته روی برنامهٔ خودش جلو بره و تلویحا قبول کرد که همهٔ حساسیت های من براش بی‌اهمیت بوده...

و من؟... من یخ زدم از چیزی که شنیدم... مني که اون روزها بهش میگفتم جریان بین خودمون رو به تو میسپرم... مني که اون رو عاقل میدونستم... اون رو امن میدونستم... منی که اون شب، دو شب قبل از کنکور وقتی از تاریک ترین ترس هام باهاش حرف میزدم، چیزهایی ازش شنیدم که مثل نسیم خنک روی صورتم نشست. اون شبی که احساس کردم چقدر این آدم عاقله... چقدر امنه. چقدر دوست داشتنیه... یعنی تمام اون مدت اشتباه میکردم؟... یعنی طاها هیچ وقت به چیزی که بینمون بود به اندازه من پاک نگاه نمی‌کرد؟ چرا اینقدر ذهن هامون با هم متفاوت بود؟... حالم بهم میخوره وقتی به این فکر میکنم که همهٔ حرف هاش و اصرارهاش برای اینکه بعد سفر جدیش میکنیم، فقط یه سری حرف های هیجانی بوده که براش برنامه‌ای هم نداشته. حالم ازش بهم میخوره وقتی بهش فکر میکنم... به این که چطور همچین آدمی بود و خودش رو جور دیگه ای نشون میداد...

من گریه میکنم برای عشقی که توی این رابطه هدر دادم. برای قلبم که مچاله شده. من برای روانم گریه میکنم که از مردها متنفر شده. من برای اون معصومیت نیم بندِ قبل از شناختن این آدم گریه میکنم، که نابود شد... من برای چشم هام گریه میکنم، که چیزهایی رو دید که لایق دیدنشون نبود. برای گوش هام گریه میکنم که این همه حرف بی اساس شنید و از تکرارشون مجبور به باور کردن شد... من برای تمامِ وجودم دارم گریه میکنم. برای تمام چیزی که از دست دادم. برای اون دلتنگی ای که شب ها با وویس های روی تکرار آروم می‌گرفت. دلم میسوزه برای بلایی که سر خودم آوردم. برای دلی که قوی تر از این حرفها بود و من ضعیف و وابستش کردم. برای چشمی که محتاط تر بود، من مجبورش کردم اون چیزها رو ببینه. برای منطقی که مدام ماه ها سرکوبش کردم...

نفس هام سنگین جریان دارن. سعی می‌کنم اشک هام توی دهنم نره که این اشک ها کثیفن و چرک ترین چیزهای وجودم رو دارن بیرون میریزن...

به این فکر میکنم که این همه چیز از دست دادم... آیا چیزی هم به دست آوردم؟... اون من رو از دست دادم، آیا این من، چیز بهتری با خودش داره؟...

نمیدونم... بی‌خبر و گنگم. میترسم از شمال. از زندگیِ ناشناختهٔ شمال، از بی‌پولی و تنهایی و سختی و عذاب وجدان میترسم. از افسردگی توی غربت میترسم. از اینکه اونجا فلوکستین رو بدون نسخه ندن میترسم. از اینکه یه دانشجوی پزشکی بشم که مدام به خودکشی فکر کنه میترسم. از اینکه پشیمون بشم برای همه تلاش هایی که کردم و راهی برای برگشت نباشه میترسم...

ای کاش طاها اینقدر بد نبود. ای کاش این حرفهای آخر رو نمیزد. ای کاش همون طاهای خیالی خودم میموند. ای کاش میشد مثل ماه های اول، همهٔ ترس هام رو با حضورش بی‌اهمیت کنه. ای کاش مثل ماه های اولِ حضورش توی زندگیم، دیگه قرص ضد افسردگی نخورم و یادم بره که معتادش بودم و حتی نفهمم که این تَرک کردن، از چه تاریخی اتفاق افتاد... ای کاش زندگی بدون اون، به شیرینی روزهای بودنش بگذره...

مثل اون روزهای عمرم که برای اولین بار دیگه دغدغه نداشتم که چی قبول بشم. برای اولین بار این موضوع بی اهمیت ترین شده بود...

برچسب‌ها: جیم
لیموشیرین ، دوشنبه هشتم دی ۱۴۰۴ ، 2:44
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا