زندگیم خیلی به هم ریخته شده

لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و نهم مرداد ۱۴۰۵ ، 0:32

از نوشتنِ «خسته شدم» ، خسته شدم!

بیش از یک سال از کنکورم گذشته و هنوز کتاب های کنکور رو از اتاق بیرون نبردم. جعبه سنتور بالای کمد پر از خاک شده، فرشی که صرفا پهن کرده بودم ببینم چه شکلیه الان چند ماهه کف اتاقمه و فرش خود اتاقم لول شده کنار اتاق. وضعیت اونقدر فاجعه ست که وقتی مهمون میاد باید در اتاق رو قفل کنم. مهمون کجا بره؟ بقیه قسمت های خونه که اون ها هم فاجعه هستن.

خودم افسردگی دارم. مامانم افسردگی داره. اخی صرفا ناراحته چون با دوست دخترش بهم زده و از کارش هم بیرون شده. بابا داره دست و پا میزنه که پیر و فرسوده و از نفس افتاده نشه...

و من...

دارم روزها رو میگذرونم. حوصله هیچ کاری رو ندارم. حتی حوصله فکر کردن به اینکه چطور باید از این وضعیت بیرون بیام...

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و هفتم مرداد ۱۴۰۵ ، 19:31

زندگی به قسمت زمخت و غیرقابل چشم پوشی خودش برگشته.

من دارم از زندگی کردن فرار میکنم و این رو از تلاشم برای فرار از خلوت کردن با خودم میفهمم. از بیرون رفتنی که بدون هندزفری امکان نداره. از اتاق جمع کردنی که حتما باید یه صفحه یوتیوب هم کنارش روشن باشه. از غذا خوردنی که بدون برنامه دیدن نمیشه. از شب هایی که نمیخوابم، و نمی‌ذارم که گوشی لحظه ای کنار باشه و من فقط چشم هام رو ببندم تا خوابم ببره... بلکه اونقدر با موبایل سرم رو به زور مشغول میکنم که خود به خود بخوابم.

من از تنها شدن با خودم میترسم. من از تنها شدن با خدا هم میترسم. نماز ها رو جوری میخونم که انگار لحظه ای تمرکز کردن بر نماز، حرامه! بعد از نماز جوری از سجاده بلند میشم و جمعش میکنم که انگار به زور داشتم نماز میخوندم. چی داره بر من میگذره؟

لیموشیرین ، یکشنبه بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۵ ، 3:19

فقط برای تو مینویسم

نجف، خانهٔ پدری

ادامه نوشته
لیموشیرین ، یکشنبه چهارم مرداد ۱۴۰۵ ، 10:46

دیشب یه کار احمقانه کردم

یه پسر متشخصی هست کارای گرافیکی میکنه و توی اینستاگرام میشناسمش. پارسال بهم پیشنهاد داد بیشتر با هم آشنا بشیم که چون من درگیر آشنایی با یکی دیگه بودم رد کردم پیشنهادشو.

از اون به بعد چند بار کوتاه درباره استوری هامون با هم صحبت کردیم. دیشب دیدم از این علامت های کیک تولد روی پیجش اومده، براش یه جمله تبریک مؤدبانه و رسمی نوشتم. و نمیدونم چه شیطانی در جلد من هلول کرده بودم که اینقدر به این پسر امیدواری دادم و حتی در نهایت برنامه یه قرار حضوری برای آشنایی رو هم ریختیم! برای بعد از اربعین!

چی بگم... نمیدونم چطور باید کنسلش کنم. پسره اصلا تایپ من نیست. احساس می‌کنم صرفا چون چندین ماهه که با یه مذکر حرف نزده بودم دیشب اینقدر پیش رفتم و حالا حواسم نیست که دیشب به این بنده خدا چه چراغ سبزی نشون دادم!

لیموشیرین ، جمعه دوم مرداد ۱۴۰۵ ، 7:32

جنین، ترمیم معدل، خدا

نمیدونم چه حکمتیه که همیشه باید در زندگی چیزی وجود داشته باشه تا تو رو اذیت بکنه...

بين امتحان بافت شناسی و جنین که دو تا امتحان آخرم هستن، چهار روز فاصله بود و تصمیم گرفتم این چهار روز رو به جای موندن در خوابگاه، پیش عمو بمونم. تقریبا یک ساله که عمو فریدونکنار زندگی میکنه.

از وقتی اومدم اینجا، خاطرات دفعات قبل برام مرور میشه.

خاطره اردیبهشت ١۴٠٣،

زمانی که توی تراس همین خونه برای آزمون نهایی شیمی درس میخوندم ، وقتی بسیار افسرده بودم.

یا همین پارسال، وقتی با مامان و اخی اومده بودیم اینجا و من توی گوشی مدام با طاها حرف میزدم... و وقتی که مامان گریه کرد و گفت فاطمه من تو رو خیلی دوست دارم!... وقتی که فهمیدم همه به شدت ناراضی‌اند از حضور طاها و هیچکس دوست نداره اون رو کنار من ببینه... یاد نگرانی های مامان میوفتم...

به روزهای عجیبی که گذشتن فکر میکنم...

امروز که درگیر خوندن جنین شناسی ام یادم نمیره توی همین خونه داشتم برای ترمیم معدل و کنکور میخوندم...

شنبه ساعت ده و نیم آخرین امتحانم رو توی ساری میدم و ساعت یک با ماشین سواری راه میوفتم سمت تهران. و شیش صبح فرداش پروازم توی نجف میشینه... با بیمارستانی که طاها اینا میرن؟ نه!

با گروهی میرم که سال ٩٧، اولین اربعینم رو باهاشون تجربه کردم!...

اولین سفر اربعینم رو با گروهی به اسم طبيب مسیر ( أحرار) تجربه کردم. گروهی از پزشک ها که در مسیر بین نجف تا کربلا پیاده روی میکردن و روی کوله هاشون نوشته بودند: من پزشک هستم، اگر مشکلی دارید خبر بدید!

اون اربعین برای من چیزهای خاصی داشت. اولین تجربه پیاده روی بود. و اولین جرقه توی ذهن من، که شاید بهتره برای دبیرستان، رشته تجربی رو امتحان کنم! اونجا بود که فکر میکردم دندون پزشکی رو دوست دارم! شاید چون سرگروهمون یک دندونپزشک بود!...

اون روزها یادمه که دوست داشتم توی گروه خیلی قاطی بشم! دوست داشتم مثل یکی از اون ها به نظر بیام!

اون جا البته فکر میکردم از یکی از پسرهای کاروان خوشم میاد :') و البته ایشون بعدا با یکی از دخترای همون کاروان ازدواج کرد. و بعد من اعتقاداتی پیدا کردم که فهمیدم هیچ وقت با آدم هایی مثل اون نمیتونستم کنار بیام!

به هر حال

به خاطر اینکه نمیخوام با بیمارستان قبلی برم، دارم مسیری رو امتحان میکنم که برام پر از خاطره بود. و البته یاد آور اینکه چه آرزوهایی داشتم!...

من هیچ وقت نمیتونم اونطوری که شایسته هست از فاطمهٔ دو سال پیش تقدیر کنم!

واقعا ازت ممنونم که کم نیاوردی. دست نکشیدی. ناامید نشدی. و به کم قانع نشدی!...

حقیقتا راضی ام که افسرده باشم و پزشکی بخونم، به جای اینکه افسرده باشم و درسی رو هم بخونم که دوستش ندارم!

.

.

من ترشی خور نیستم و از چیزهای ترش هم بدم میاد، اما عمو ترشی ای با خیار و بادمجون و نعنا درست کرده بود که خیلی مزهٔ تازگی میداد و خیلی خوشم اومد ازش.

وقتی بهش گفتم این ترشی رو خیلی دوست دارم تصمیم گرفت همین امشب برام یه ترشی درست کنه و بده ببرم تهران تا وقتی جا افتاد بخورم!...

عمو با همهٔ اخلاقای خاصش، واقعا برای من عموی دوست داشتنی ای بوده...

نمیدونم این رو چطور باید به بقیه بگم وقتی بهم میگفتن این خریت رو نکن و این چند روز رو نرو پیش عمو که اصلا قرار نیست بهت خوش بگذره!..

برچسب‌ها: دانشگاه
لیموشیرین ، پنجشنبه یکم مرداد ۱۴۰۵ ، 23:3

از خودم ملولم

بخشی از شخصیتم هست که اصلا ازش خوشم نمیاد و معمولا وقتی که در تعامل روزانه با دیگران رو میشه، باعث میشه تا آخر شب حال خودم رو بد کنه.

من از خودپسندی، تلاش برای جلب توجه و تحسین دیگران حالم بد میشه، اما این بخش در شخصیتم وجود داره،

از غیبت قبلا حالم به هم می‌خورد، الان داره برام عادی میشه که پشت سر کسایی که دوستشون ندارم یا یه بدی به من کردن حرف بزنم

جدیدا دارم به طور واضحی حسادت میکنم، در حالی که قبلا اصلا نمیدونستم حسادت چیه

از دروغ گفتن متنفرم، حالم رو به شدت بد میکنه، واقعا بدترین ارتعاش رو دروغ گفتن داره، اما هنوز هم وقتی میخوام یک بحثی سریع جمع شه، یا زمانی که احساس کمبود اعتماد به نفس میکنم یک چیزی میگم و رد میشم، که شاید در واقعیت خودم هم ازش مطمئن نیستم و دروغ محسوب میشه.

حالم از همه این رذائل به هم میخوره

من از پرخوری حالم بد میشه، ولی هنوز جزو آدم هایی نشدم که چشمشون نسبت به همه چیز سیر باشه.

من حالم از همه این چیزا بد میشه، دلم اون خلوصی رو میخواد که توی زندگی آدمای محبوب خدا وجود داشته. دلم صفای قلب ابراهیم هادی رو میخواد. دلم پرتلاشی مصطفی صدر زاده در راه خدا رو میخواد. دلم نجابت شهید صابری رو میخواد. من دلم میخواد اعتمادم به خدا مثل اعتماد سید علی قاضی به معبودش باشه. من حالم از این باتلاقی که توش گیر کردم به هم میخوره، من حالم بده، بد...

فضای خوابگاه و ناهمگونی من بین بچه ها اعصابم رو خورد کرده و باعث شده احساس کنم نسبت به بقیه کمبودی دارم. من مثل بقیه هر روز صبح که داریم میریم دانشگاه آرایش نمیکنم. من مثل بچه ها ناخن هام کاشته شده نیست. مثل همشون اینجا یه دوست پسر ندارم. من پسرای دانشگاه رو اصلا زیاد نمیشناسم. من لا به لای هر چند تا کلمم یه فحش نیست. من دغدغم تیپ زدن بیرون از خوابگاه نیست، من توی همه چیز با اینا فرق دارم، و این باعث شده وقتی به ظاهر خودم، ناخن های خودم، لباس های خودم دقت میکنم، احساس عجیب بودن و ناکافی بودن بکنم...

من هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. و این به نوبه خودش جدیده.

بچه هایی که هر شب باهاشون توی یک اتاق میخوابم، افرادی ان که بیرون خوابگاه، ده دقیقه هم باهاشون هم کلام نمیشم.

دلم اون اعتماد به نفس قبلیم رو میخواد. حتی روزایی که برای کلاس های عملی اومده بودم خوابگاه اینقدر حس بدی نگرفته بودم که حالا این روزا میگیرم

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ، 20:10

احساس می کنم خیلی کندم ...

نمرات فیزیولوژی اومد . متوسط شدم ، خیلی بچه ها با ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ پاس شدن که خب نسبت به اون ها اوضاعم بهتره . اما شکیبا ۱۹ شده ،

و این باعث شد من دو مرتبه به این فکر کنم که چرا من نمی تونم خودم رو سریع جمع و جور کنم ؟

شب قبل آزمون شکیبارو توی آشپزخونه خوابگاه دیدم و هنوز نصف مطالب رو نخونده بود. البته خدا عالمه شاید هم اینطور که گفته نبوده.

من احساس می کنم برای اینکه بتونم معدل بالا بگیرم و جزو خوب های رشته خودمون باشم باید خیلی فرز و سریع تر از این حرفا باشم. ولی نمی دونم چطوری باید سرعت عملم رو بالاتر ببرم

برچسب‌ها: دانشگاه
لیموشیرین ، جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ، 17:18

توی بلاگیکیس یه وبلاگ باز کردم برای روزایی که اینترنت قطع می شه

امیدوارم اینترنت قطع نشه

ولی با این دستفرمونی که ملت حزب باد ما دارن میرن احساس می کنم اگر نت رو قطع نکنن خارجی ها جمهوری اسلامى رو به جای آمریکا به عنوان متجاوز جا میندازن تو ذهن مردم و یه کودتای دیگه در پیش داریم ...

آدرس وبلاگم تو بلاگیکس :

Limooshirinn.blogix ir

برچسب‌ها: جنگ
لیموشیرین ، جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ، 17:4

کاش میشد به صورت موقتی مُرد.

نه، هیچ مشکلی ندارم، ناراحت هم نیستم، افسردگی هم عود نکرده و دارم مرتب فلوکستینم رو میخورم.

ولی همچنان فکر میکنم اگر میتونستم بمیرم حالم بهتر میشد!

روزای اول خوابگاه خیلی خوب نگذشت. با بچه های اتاقم هیچ اشتراکی ندارم. تنها دانشجوی پزشکی توی اتاقم. آشپزخونه خوابگاه یکی از کثیف ترین جاهاییه که توی زندگیم دیدم. یکی از بچه ها مشاور کنکوره و مدام با دانش آموزاش حرف میزنه و باعث میشه تصوراتم از مشاور هایی که دوران کنکور داشتم کاملا از بین بره. هم اتاقی هایی که رشته بهداشت میخونن خیلی غیر بهداشتی ان و حموم هم نمیرن. واحد سیزده خیلی بالائه و پله هاش زياده. ساری گرمه و شرجی. دانشگاه به دریا نزدیک تره و گرمتره و شرجی تر. هیچکس اینجا شبیه من نیست. از هيچ نظر. یکی از هم اتاقی هام ناخون کارِ خوابگاهه و شب ها مشتری میاد براش. تنها تهرانی این واحد منم. بچه ها بهم میگن لهجه غلیظ تهرانی داری و من تا امروز نمیدونستم چیزی به اسم لهجه تهرانی وجود داره. دلم برای خونه تنگ شده. دلم برای پرایوسی تنگ شده. دلم برای یه جایی که راحت نماز بخونم تنگ شده. دلم میخواد موقع بیرون رفتن حساب کتاب نکنم و کارت بابام دستم باشه نه کارت خودم. دلم نمیخواد تو صف نونوایی وایسم. دلم نمیخواد توی محیط کثیف آشپزخونه اینجا آشپزی کنم. توی دانشگاه مدام صدای جیرجیرک میاد. دلم میخواد موقتا بمیرم.

دو تا امتحان مونده. دوشنبه آزمون بافت شناسی و سوم مرداد آزمون جنین شناسی.

بعدم خدافظی با شمال ...

برچسب‌ها: دانشگاه
لیموشیرین ، جمعه بیست و ششم تیر ۱۴۰۵ ، 2:20
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا