از دیروز هوا ابریه. دیروز صبح بارون اومد و من ساعت 7 و نیم آزمون شهری رانندگی دادم. برای ششمین بار آزمون دادم و این بار با لطف خدا قبول شدم.
پریشب به عنوان یکی از معدودترین اتفاقات زندگیم، قلبم به مغزم گفت تو حرف نزن!
نتونستم خودم رو گول بزنم. توی این حدود یک ماه نتونستم جوری رفتار کنم که انگار همه چیز عادیه. دیدم این نقش بازی کردن داره من رو بیشتر عذاب میده. گوشی رو برداشتم و بهش پیام دادم. تا ساعت یک و نیم بیدار بودم اما آنلاین نشد. صبح که برای نماز بیدار شدم دیدم ساعت سه و نیم توی ماشین وویس گرفته و عذرخواهی کرده و گفته امشب به خاطر نمایشگاه مشغول بوده. صبح براش نوشتم که فقط میخواستم حالش رو بپرسم چون خیلی دلم براش تنگ شده بود. غرورمو انداختم توی یه کیسه مشکی و سرش رو گره زدم تا تونستم اینو براش بنویسم. مثل همیشه نرم ترین جواب رو داد. لطافت پیامش حالمو خوب کرد. ظهر هم رفتم برای شیفت امامزاده. زیر بارون تهران، و زیر بارونِ تندترِ شمرون، از ته دل به این آقا متوسل شدم که عاقبت ما رو به خیر کنه.
دیگه هیچ برنامه ای برای رابطم ندارم. من فهمیدم که این بار رو نمیتونم پا روی قلبم بذارم. توکل میکنم به خدا و از خود خدا میخوام این دو تا قلب رو هدایت کنه.
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)