یه نفر تو شهر

نمیخواستم کسی بفهمه

ولی خب دو نفر فهمیدن

تو یه اتاق دیگه با مکرمی صحبت کردم. نمیخواستم جلوش گریه کنم ولی شرایطم یه جوریه که حتی با فکر کردن به اوضاع هم گریه میکنم چه برسه به حرف زدن.

خیلی دختر خوبیه. علیرغم اینکه میدونم بعضی از واکنش ها و حرفهاش برنامه ریزی شده ست و چون درسش رو خونده داره اینجوری برخورد میکنه

ولی بازم دلگرم کنندست.

توی خیابون طالقانی نشستم. ترجیح دادم مسیر کلاس تا خونه رو پیاده برم هرچند که منطقی به نظر نمیرسه و شاید بیشتر از یه ساعت پیاده روی بخواد. ولی خب بهتر از گریه کردن توی چشم مردمه. توی تاریکی هوا، پیاده رو های طالقانی بهترین جا واسه گریه‌ست. با خودم فکر میکنم کاش به جای خونه، تو این شهر کسی رو داشتم که الان مسیرم رو کج کنم و برم پیشش. برم و سرم رو بذارم رو شونش و باهاش حرف بزنم. یه دوستی، رفیقی، چیزی. ولی از اونجایی که اونقدر مغرورم که به نزدیکترین آدم ها هم چیزی نمیگم، کل این برنامه کنسله.

من اصلا آدم خوبی برای این کار نمیشناسم. من اصلا خودم هم آدم خوبی واسه ارتباط گرفتن نیستم

شاید یه دیوونه احمق مغرور کودنم!

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، دوشنبه هشتم آبان ۱۴۰۲ ، 18:29
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا