واقعا دیدن این خواب ارتباط با مرگ داره؟
این خواب رایج منه! اینکه یک فشار سنگینی توی دهنم حس میکنم و بعد دندون هام میریزن! یا مثل خوابی که دیشب دیدم، سه تا دندونم میوفتن.
اونقدر حسش واقعیه که وقتی بیدار میشم تعجب میکنم از اینکه هنوز دندونام سر جاشونن!
من حتی تو خواب نگران اینم که وقتی لبخند میزنن جای خالی دندونها معلوم باشه!
خدا خودش به خیر بگذرونه...
خب
تجربهش از چیزی که فکر میکردم ساده تر بود. حسش مثل جلساتی که با دلبر داشتم بود. حتی جلساتی که با پشتیبان قلمچی داشتم.
حرفایی زد که تقریبا همهش تکراری بود. اینکه تو مگه ساخته شدی فقط برای موفق شدن که شکست اینقدر برات سنگین بوده؟ گفت که قطع ارتباط با دوستات رو توصیه نمیکنم. گفت که تو داری با رفتارت، رفتار دیگران رو تعیین میکنی نه اینکه تو داری از اونا تأثیر میگیری. اینکه شکست هم بخشی از فراینده و این حرفا.
ولی برای جلسهٔ بعد هم وقت گرفتم. :) احساس میکنم احتیاج داشتم به صحبت کردن. اونم صحبت هایی چنین بیپرده. احتیاج دارم به شنیدن. اونم از آدمی اینقدر رک و واقعگرا.
واقعا اونقدر که فکر میکردم چیز خاصی نبود. بیشترین کاری که کرد این بود که به من سیلی زد. منم از این سیلی زدنا خوشم اومد.
خب.
حالا چه کنیم؟
از کجا شروع کنیم؟ :)))
تصمیم دارم برای روزهایی که توی شیب منفی هستم یک متن برات آماده کنم.
الان هم فول انگیزه نیستم اما حداقل حالم خوبه و میتونم یک چیز منطقی بهت بگم. پس هروقت که زوار برنامه در رفت، بیا و این رو بخون.
دختر خوب. تا به اینجا فهمیدم که مهم ترین چیزی که حال تو رو با شرایطت خوب میکنه، آگاهی به شخصیتته.
تو یک آدم درونگرایی که لازم هم نیست فعلا روی برونگراییت کار کنی. تو یک آدم شهودی هستی. کلی نگری و بیشتر از امروز، به فردا فکر میکنی. این از ضعف های شخصیتی تو هست. به نظرم بهتره هر رو فقط به دیروزت فکر کنی و از خودت بپرسی: «امروز چطور میتونم از دیروز بهتر باشم؟». تو یک انسان منطقی هستی. با احساس بیگانه نیستی و اتفاقا اخیرا احساست بر منطقت غلبه پیدا کرده و این رو یه ضعف میدونی. فعلا از فضاهای احساسی بیا بیرون تا بعدا یه فکری برای تعادلش بکنیم. تو یک آدم ساختارمدار هستی. بینظمی از نظرت عبثه. نیازی هم نیست این فکرت رو دستکاری کنی. ولی حواست باشه توی دام کمالگرایی نیوفتی. بعضی برنامه ها رو همین که از دیروز بهتر اجرا کنی، برنده ای و لازم نیست حتما همه چیز تیک بخوره.
آفرین
برو به کارت برس و به امروز فکر کن چون معلوم نیست فردا وجود داشته باشه.
بعضی اوقات مثل امشب با خودم فکر میکنم که وقتی از این شرایط بیرون بیام، نگاهم به این روزام چیه؟
دلم واسه خودم میسوزه یا بهش افتخار میکنم؟
.
بده که آدم اینطوری بگه. بلاگفا واسه خیلیا از جمله خودم، یه گوشه امنه برای زدن حرفهایی که توی دنیای بیرون هیچ گوشی برای شنیدنشون نیست
ولی بعضیا زندگیشون چقد بده... وقتی وبلاگشون رو میخونم ناراحت میشم! و باعث میشه توی فکر برم.
فکر به اینکه خدا همه انسانها رو آزمایش میکنه. هر انسانی بالاخره یه جایی از زندگیش سختی میکشه. به یکی پول نمیده. به یکی پدر و مادر بد میده. به یکی هوش بالا نمیده. به یکی امکانات نمیده. به یکی پول میده ولی میگیره. به یکی پدر و مادر خوب میده ولی زود میگیره. به یکی عشق میده ولی عشقشو جلوی چشماش پس میگیره و بهش تنهایی میده. به یکی شوهر نمیده. به اون یکی شوهر میده بچه نمیده. به اون یکی شوهر بد میده. اون یکی وقتی حاملست میفهمه شوهرش داره بهش خیانت میکنه. به یکی بچه ناقص میده. تو زندگی یکی خیانت میاره. توی زندگی یکی دیگه حقارت میاره. به زندگی یکی دیگه حسرت میده. چشمهای یکی رو ازش میگیره. پاهای یکی دیگه رو. و قدرتِ حرکتِ دیگری!
خدا همینه! قرار نیست کل زندگی، انسانها رو زجر بده. اتفاقا گفته هر خوبی بهتون میرسه از سمت منه و هر بدی از سمت خودتون.
ولی
خدا توی زندگی هرکس، امتحانش میکنه. حالا میتونه یه دونه امتحان باشه، شاید هم بیشتر باشه. ولی خدا از بعضی پیامبرانش هم یکبار امتحان مهم و بزرگ گرفت. و قول هم داده بیش از توان آدمها امتحانشون نکنه.
آیا مردم چنین پنداشتند که به صرف اینکه گفتند ما ایمان (به خدا) آوردهایم رهاشان کنند و هیچ امتحانشان نکنند؟ ( عنکبوت 2)
و البته شما را به پارهای از سختیها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت بیازماییم، و صابران را بشارت و مژده بده. ( بقره 155)
همه اینها یعنی من اگر تا اینجای زندگیم هیچ رنج درست و حسابی ای نکشیدم، اگه تو خانواده ای بزرگ شدم که مشکل مالی نداشته، اگه همیشه امکانات فراهم بوده، اگه اخلاق انسانهای اطرافم خوب بوده، اگه هیچ کس مریض نبوده و خودم هم همینطور، اگه و اگه و اگه... همهٔ اینها يعني من هنوز آزمایش نشدم. یه آزمایش بزرگ در پیشه. و من نمیتونم حتی حدس بزنم خدا قراره چی رو ازم بگیره یا من رو وارد چه موقعیتی بکنه.
در هر صورت، چاره صبره. هم الآن و هم اون موقع...
احساس میکنم دوباره تلاش کردن برای کنکور، یه روح بزرگ میخواد و یه دلیل بزرگتر
خیلی بده که انقدر شل و ول و بی انگیزه دارم پیش میرم
باغ کتاب بودیم. مثل هر خوشگذرونی دیگه با همین گروه، عالی بود.
خداروشکر.. احتیاج داشتم به این تفریح
دیدین آدم وقتی یک کار سنگین میکنه، دیگه تا آخر روز انرژی نداره و نمیتونه کار مفید دیگه ای بکنه؟
به خاطر اینه که تمام انرژیشو خرج کرده
ماها یه چیزی هم داریم به اسم انرژی درونی. که با یه کارایی زیاد میشه و با یه کارایی هرز میره
پست دیشب و احساساتی که به خاطرش خرج کردم، به شدت انرژی درونیمو آورد پایین
به حدی که امروز از وقتی بیدار شدم هیچکدوم از کارهایی که توی این مدت انجام میدادم رو نتونستم انجام بدم. و فقط یه گوشه نشستم!
هرز نرفتن انرژی درونی خیلی مهمه. اون انرژی فیزیکی که با کار فیزیکی میره، بعد از یه خوابِ شب، برمیگرده
ولی انرژی درونی به این راحتی ها برنمیگرده. معاشرت با افرادی که سطح بالای انرژی دارن میخواد، رفتن تو طبیعت میخواد، انگیزه میخواد، زیارت رفتن و وصل شدن به منابع انرژی میخواد...
خدايا شکرت که حداقل میدونم چمه!
Only you know the way that I break...
بعد از ناهار تلاش کردم بخوابم. چون روز قبلش فهمیدم روزهایی که از پنج و نیم بیدارم تا یازده شب، نیاز دارم که بخشی از خستگیم رو در طول روز با یک چرت کوتاه برطرف کنم و همهش رو نذارم واسه خواب شبانگاهی. همین باعث شد صبح اونقدر خسته بودم که وقت نماز، وقتی صدای آلارم گوشی بلند شد، کلا گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم...
بعد از ظهر داشتم تلاش میکردم بخوابم که تلفن خونه زنگ خورد. معمولا آشناها وقتی با ما کار دارن به تلفن همراهمون زنگ میزنن. کمتر کسی شماره خونه رو میگیره. یعنی فقط دو نفر! مامانبزرگ و خاله بزرگم وقتی با مامانم کار دارن! از اونجایی که مامان و بابا سفرن، بی اعتنا به صدای تلفن برای خوابیدن تلاش کردم و گفتم بعدش قطعا به گوشی مامان زنگ میزنن.
پنج دقیقه بعد تلفن دوباره زنگ زد. این دیگه غیر عادی بود!
از تخت خواب بلند شدم و به شماره نگاه کردم. بدون اینکه روی شماره فکر کنم جواب دادم.
امیلی بود!... خب... انتظار نداشتم اینقدر بدون برنامه باهاش حرف بزنم. به خاطر همین اون بیشتر حرف زد. گفت خیابون انقلابه. گفت منو بلاک کردی؟ گفت اگه میخوای زنگ نزنیم خب بهمون بگو، میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ میدونی به مامانت زنگ زدم؟
خودم میدونم لحنم سرد بود. خودم میدونم نسبتا بد رفتار کردم. دست خودم نبود. من نمیتونم تظاهر به خوشرویی کنم. من از دست امیل دلخور نیستم! فقط میخوام دیگه تو زندگیم نباشه :) این خیلی فراتر از دلخور بودنه :) من میخوام از هرچیزی که مربوط به این دوستای قدیمیه فاصله بگیرم... شما که غریبه نیستین، من و امیلی خیلی از قدم های زندگیمونو با هم برداشتیم. ما خیلی با هم پیشرفت کردیم. ما برای هم فقط دوستای روزای خوشی نبودیم، ما آدمایی بودیم که سعی میکردیم تو هر شرایطی همدیگه رو ارتقا بدیم. اساس رابطهٔ ما پیشرفت همدیگه بود. ما با هم زبان های مختلف یادمیگرفتیم، یوگا تمرین میکردیم، کلاس قرآن تشکیل داده بودیم، گیاه پرورش داده بودیم، سرکلاس های طراحی صنعتی به مدت یکسال با هم ایده دادیم و طراحی کردیم، با هم توی نمایشگاهها چه ارائه هایی دادیم، چه تحقیقاتی کردیم، چه اولین هایی رو کنار هم تجربه کردیم و چه ترس هایی رو با هم رد کردیم. ما با هم درس خوندیم. تو 5 صبح، تو 12 شب. ما با هم رشد کردیم. یا حداقل تلاش کردیم رشد کنیم...
وقتی که راهمون از هم جداشد، قرار نبود من برای اون دوستِ اوقاتِ بیکاری باشم!.. قرار نبود اینقدر من رو فراموش کنه. من برای اون فقط آرزوی خوب میکردم و اون برای من فقط یک جای خالی بود. چندماه یکبار زنگ زدن و خبرگرفتن یعنی ما دیگه اون دوستای قبلی نیستیم! اون هم درست تو زمانی که شاید تنها کسی که گوشیِ من به خاطرش زنگ میخورد، امیلی بود. من توی تنهاترین روزهام احتیاج بهش داشتم. اونم میدونست... یکبار زمستون وقتی بهم زنگ زد، بی اختیار وسط حرف زدن گریه کردم و گوشی رو قطع کردم. اونم میدونست من تنهام. مطمئنا از حال من خبر داشت، ولی خب شرایطش جوری پیش میرفت که اولویت بیستم زندگیش بودم. اشکالی هم نداره. من که نمیتونم کسی رو مجبور کنم تغییر نکنه.
توی پست قبل هم گفتم، اگر چیزی قرار نباشه توی زندگیم مفید باشه، ترجیح میدم ریشهش رو خشک کنم. رابطهٔ من و امیلی هم خیلی وقته که مُرده. فقط الان که داره کفنش هم میپوسه تازه داریم متوجهش میشیم!
اميل پشت تلفن ازم پرسید بیام خونتون؟ سریع گفتم نه. گفت کی میتونیم همدیگه رو ببینیم؟ گفتم الان سرم شلوغه، وقت پیدا کنم بهش فکر میکنم!... خودم از لحنم یخ کردم. ولی این زبون، جور دیگه ای نمیچرخید! سعی میکردم ناراحتش نکنم. نمیخواستم حرفام بوی کنایه بده. سعی کردم با شوخی و خنده جوابش رو بدم. شوخی هایی که سرد بودن. و خنده هایی که سردتر!
مشخصا با ناراحتی خداحافظی کرد... نمیخواستم ناراحتش کنم ولی من دوستی نیستم که وقتِ بیکاری توی کافه های انقلاب یادش بیوفته. من فکر میکردم همونقدر که اون برای من معنا داره، من هم براش معنادارم :)
گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم. یکساعت بعد صدای آیفون بلند شد. یکبار. دوبار...
:)
من دیگه اون آدم سابق نیستم :) همونطور که تو نیستی :)
.
Hurt, I can't shake
We've made every mistake
Only you know the way that I break
...
خودم از عید نوروز بلاکش کردم. زنگ زده به مامانم میگه 3 بار به دخترت زنگ زدم جوابم رو نداده. بهش خبر بدین لطفا!
خب...
خب!
خب شما که از رابطه من و امیلی خبر داشتین. ما دوستای دوران راهنمایی بودیم. برای دبیرستان من انتقالی گرفتم یه جای دیگه و ازش جدا شدم. اما خب هیچ وقت ارتباطمون قطع نشد. خصوصا دوران کرونا که به خاطر تعطیلی دبیرستانهامون و نزدیکی خونه هامون، بیشتر اوقات با هم بیرون میرفتیم.
من و امیلی خاطرات زیادی با هم داریم. خدایا شکرت بابت اتفاقات خوبی که توی گذشته رقم خورد و توی حافظم موند. خدایا شکرت که از گذشته ها، جز خوبی، تو ذهنم نمونده. البته اگر پارسال رو از گذشته فاکتور بگیریم :)
خدایا میدونم هرچیزی که بر من گذشته، حکمتی داشته. اما خودت گفتی هر بدی ای که بهتون میرسه از سمت خودتونه. خب اتفاقات بد پارسال هم از سمت خودم وارد زندگیم شده... وقتی با عطیه درباره امیلی صحبت کردم، عطیه که اونهم هم کلاسی راهنماییم بود، بهم یادآوری کرد که توی انتخاب دوستهای نزدیکم گند زدم! من رو سرزنش کرد که «چرا امیلی»؟
و من از اونموقع با خودم فکر میکنم: چرا امیلی؟
خب واقعیتش اینه که من و اون دوره های مختلفی رو با هم گذروندیم. یک دوره ای همکلاسی های معمولی بودیم. یک دوره ای دوست های صمیمی که هروقت دلشون میخواد از خونه بیرون میزنن و به سمت خونه همدیگه حرکت میکنن. در نقطه ای وسط همین مسیر، با هم موکا میخورن و از رویدادهای هفته برای هم تعریف میکنن. از آینده حرف میزنن. از اینکه بعد از کلاسهای دانشگاه، فاصلۀ بین دانشکده هاشون رو چطور طی کنن تا به هم برسن و با هم موکا بخورن و از هفته حرف بزنن.
خب
همونطور که میدونید بعد از اومدن نتایج اولیه کنکور، امیلی تصمیم گرفت پشت کنکور بمونه. من هم همین تصمیم رو گرفتم. نه به خاطر امیلی، بلکه به خاطر رسیدن به هدف خودم! اما خب موندن امیلی هم دلیلی شد بر دلگرم بودنم برای سال پشت کنکور... تا اینکه نتایج اومد و امیلی گفت صنایع غذایی دانشگاه تهران قبول شده... خب.. من اصلا انتخاب رشته نکرده بودم! نمیتونم سرزنشش کنم. قبلا هم گفتم که صنایع غذایی برای امیلی بهتر از داروسازیه. حداقل از دیدگاه من! اون رشته ای رو توی بهترین دانشگاه انتخاب کرد که به شدت بهش شبیهه و از خوندن اون رشته لذت میبره. هرچند قرار بود کار دیگه ای بکنه اما آدم ها مجبور نیستن هرچیزی که به دیگران گفتن رو عملی کنن! امیلی رفت دانشگاه و من موندم تو خونه. اوایل گاهی بهم از دانشگاه زنگ میزد. «الان تو سلفم. یادت افتادم. داری چیکار میکنی آخی داری درس میخونی؟» ... من از زنگ زدن هاش عصبی میشدم. احساس میکردم دلیلی نداره باهاش وقت بگذرونم وقتی دنیاهامون از هم جدا شده. توی پاییز یک بار اومد خونمون. توی راه برگشت از دانشگاه به خونشون بود که بهم زنگ زد. تنها بودم و بهش گفتم بیاد بالا. با هم پیتزا خوردیم و اون از دوستش گفت که تصمیم داره مهاجرت کنه و به همین خاطر خیلی ناراحته که داره دوستش رو از دست میده...
درسته... قرار نیست که دوست صمیمی من، همیشه دوست صمیمی من باشه که! اون میتونه با افراد دیگه هم صمیمی باشه و براشون غصه بخوره اون هم درست تو شرایطی که من دارم بدترین روزهام رو میگذرونم و احتیاج دارم یکی پشتم رو بگیره!
امیلی گفت که تصمیم داره کنکور تیر رو شرکت کنه. گفتم باشه، ترم دوم رو با هم درس میخونیم. زمستون با پشتیبانم خیلی درباره دوستهام حرف میزدم. بهم پیشنهاد کرد رابطم رو باهاشون به طور موقت قطع کنم تا بتونم تمرکزم رو بذارم روی درس. به امیلی زنگ زدم و گفتم برنامۀ موکاهای سه شنبه تعطیله چون من باید فعلا ازت جداشم.
عیدبود و من توی حیاط مدرسه مامان اینا بودم که امیلی زنگ برای دعوت شام برای آخر ماه. دعوتی که البته نپذیرفتم ولی توی همون تماس گفت که از تصمیمش برای کنکور تیر منصرف شده و چنین قصدی نداره.
همونجا
توی حیاط مدرسه مامان، بلاکش کردم. با خودم گفتم این آدم ثبات تصمیم گیری نداره و به خاطر علاقه ای که من بهش دارم، این کارهاش تمرکزم رو به هم میریزه.
من عید بلاکش کردم
اما به نظر میرسه اون تازه متوجه شده که من بلاکش کردم! البته از حق نگذریم! یک بار هم دوماه پیش زنگ زده بود به مامانم و همین حرفا رو گفته بود.
من سه تا راه پیش روم دارم:
یا مثل یک آدم احمق، برگردم به رابطۀ سمیم باهاش که فقط باعث میشد من اعتماد به نفسم رو از دست بدم
یا به ایگنور کردنش ادامه بدم چون اون آدم دیگه برای من تموم شده
یا یک ارتباط محدود در حد چندماه یکبار باهاش داشته باشم به احترام رفاقت قدیمیمون.
که سومی اگرچه منطقی به نظر میرسه، اما اون هم سمیه.
من معتقدم که دندون لق رو باید کند. اگه امیلی به من و پیشرفت من اهمیتی نمیده پس توی زندگی من جایی نداره. درسته الان فراموشش کردم اما اگه دوباره باهاش برگردم به رابطه دوستی، بعید نیست نتونم دیگه این فاصله رو کنترل کنم و تحت تاثیرش قرار بگیرم و امسال هم گند بزنم به روحیه خودم!
برای خودم و برای آینده م، بیخیال احترام و این حرفا میشم. یه پیام توی بله بهش میدم و میگم سرم خیلی شلوغه. هروقت تونستم باهات تماس میگیرم. البته که ممکنه اون «هروقت تونستم» یکسال دیگه توی دانشگاهم باشه! :) ولی خب این قسمت دوم رو بهش نمیگم! من نمیتونم خودم رو خرج سرگرم کردن امیلی کنم درحالی که اون هیچ وقت تلاش نکرد بزرگ شه و مثل آدمهای بزرگ به رابطه مون نگاه کنه.
این پست مثلا قرار بود شکرگزاری باشه ولی خب گلایه شد...
خدایا شکرت که چشمام رو زوم کردم روی هدفم و دیگه هیچ چرت و پرتی رو داخل زندگیم نمیکنم
گاهی اینقدر اوضاع پیچیده میشه که هر کم کاری ای رو برای خودت منطقی میبینی. در حالی که منطقی نیست.
علی ای حال، من قبلا اینقدر اهل کش دادن وضعیتها نبودم. اگه میخوای تمومش کنی، تمومش کن
و اگه میخوای زندگی کنی، از همین الان براش برنامه بریز.
که خب مشخصا تصمیم گرفتم زندگی کنم. امیدوارم یک روز از تصمیمی که دارم میگیرم، نهایت رضایت رو داشته باشم.
مطمئنا مامان هیچ وقت نمیفهمه به خاطرش از چه کاری گذشتم :) بیخیال
اونی که باید بفهمه میفهمه
میخوام از امروز، تلاش کنم برای بهتر شدن
برای انسان شدن...
تنها دلیل اینکه هربار از خودکشی منصرف شدم این بود که نمیتونم تصور کنم چی به سر مامان میاد
حتی با اینکه اون موقع من دیگه نیستم که حالش رو ببینم اما بازم دلم نمیاد من منشا ناراحت بودنش بشم. من خیلی دوسش دارم. خیلی بیشتر از اونکه بهش نشون میدم.
عمیقا تلاش میکنم که بلایی سر خودم نیارم
سخته
ولی دارم تلاش میکنم
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)