متاسفم منو ببخش خدایا شکرت دوستت دارم

برچسب‌ها: 6 , احوال
لیموشیرین ، پنجشنبه نوزدهم آبان ۱۴۰۱ ، 0:53

پایان پروژهٔ یک تغییر محسوس :)

از اول گفتم این پروژه رو تا جایی جلو میبرم که احساس کنم یک فرق محسوس کردم :)

الان احساس میکنم به اندازهٔ کافی برای تموم کردن این پروژه آماده ام :)

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، جمعه ششم آبان ۱۴۰۱ ، 11:55

رفتم آزمون دادم :)

بالاخره اولین آزمون حضوری امسالم رو دادم.

امروز آزمون توی دانشگاه امیرکبیر برگزار شد.

با پشتیبانِ قشنگمم حرف زدم *_*

خداروشکر

حالم خوبه :)

برچسب‌ها: 6 , مدادچی
لیموشیرین ، جمعه ششم آبان ۱۴۰۱ ، 11:34

حالم خوبه

یا اقلا تلاش میکنم نشون بدم حالم خوبه

امروز کاملا اتفاقی توی کلاس، یکی از همکلاسی های قدیمی راهنماییم تو فرزانگان رو دیدم :)

پزشکیِ ارتش میخونه :)

از اینکه امروز همه دانشجو بودن حسودیم شد :)

همه داشتن درباره اتفاقات دانشگاه هاشون صحبت میکردن و من فقط شنونده بودم :)

تنها دلیل اینکه من امروز دانشجو نیستم اینه که من میخواستم یک رشته مشخص توی یک دانشگاه مشخص بخونم. به خاطر همین تصمیم گرفتم بمونم و بیشتر تلاش کنم. وگرنه با همون رتبه هم میشد تو تهران درس خوند :)

احساس میکنم تمام ارزش وجودیم رو گره زدم به موفقیت تحصیلیم. امروز خواهرم گفت دارن برای شام، سورپرایز تدارک میبینن. بهشون گفتم نمیام! گفت حالا بیشتر فکر کن.

چرا نمیرم؟

چون نمیخوام با فامیل هامون رو به رو شم! :)

اَز آلوِیز...

متاسفم بابت اعتماد به نفست که اینطوری سقوط کرده

متاسفم برای شراطی که برای خودت ساختی

من رو ببخش که این بلا رو سرت آوردم

خدایا شکرت که همیشه راه جبران هست

دوستت دارم. چون تو تها سرمایه زندگیمی :)

برچسب‌ها: 6 , پاکسازی
لیموشیرین ، پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱ ، 17:54

نیمه روز

اگه امروز دارم این درس ها رو میخونم بابت اینه که ازشون لذت میبرم

من از شماها لذت میبرم. ببخشید که حواشی باعث میشه یادم بره باهاتون عشق کنم

من از یادگرفتن لذت میبرم و از اون بیشتر از یادگرفتن شماها.

من دوستتون دارم. امروز تصمیم دارم بدون توجه به هرگونه حاشیه ای فقط بخونمتون.

به نظرتون تأثیر قابل توجهی هم داره؟

برچسب‌ها: پاکسازی , 6
لیموشیرین ، چهارشنبه چهارم آبان ۱۴۰۱ ، 14:58

اعصابم از دستشون خورده

اصلا انگار نه انگار!

برنامه زندگیشون طبق همه چیز میچرخه جز برنامه های من.

نه میتونم بگم نمیام نه میتونم بگم میام!

اینجوری آزمون حضوری جمعه دود میشه میره هوا. جلسه م با پشتیبانم هم همینطور.

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ، 10:8

به درک

دارم گریه میکنم

به درک!

گریه کردن امروز بهتر از گریه کردنِ 6 ماه دیگه ست.

بلند شو و خودت رو جمع کن

توی قسمت "وبلاگ های دیگر من" لینک وبلاگ های قبلیت رو میذارم. تاریخ شفاهی! تجربه نگاری از کاری کردی. اونا بهت یاد میدن امروز چیکار کنی که گند زنی! اکر یادبگیری...

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ، 2:19

فاک یو

فقط میتونم بهت بگم ازت متنفرم :)

کاش میتونستم عوضت کنم. کاش میتونستم یه منِ بهتر بخرم. کاش میتونستم از این بیماری روانی ای که داری نجاتت بدم.

اما هیچکدوم این کارها رو نمیتونم بکنم

پس بذار فقط ازت متنفر باشم

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ، 2:7

نیمه شبانه

امروز بدک نبود

یعنی تا جایی خوب بود که بلد بودم.

اما از یه جایی به بعد دیگه بلد نبودم! مثلا بلد نبودم که اگر وقت کمی تا آزمون دارم و بودجه بندی رو باز میکنم میبینم خیلی خیلی تو درس شیمی عقبم باید چیکار کنم؟ قبلا هم نمیتونستم این شرایط رو کنترل کنم اما الان بدتر شده. من به واسطۀ این که هر روز وقت کامل دارم برای درس خوندن، خودم رو موظف میدونم به 100 بودن. 20 بودن زشته. 50 بودن شرم آوره! اصلا حرفش رو هم نزن! یا 0 هستی یا 100...

تنها کاری که از دستم بر اومد این بود که به خودم گفتم از سر درست پاشو برو یه نیم ساعت برخ تا ذهت آزاد بشه بتونی یه تصمیم درست بگیری. فرار کردم. از ساعت 11 صبح تا الان که یک و نیم نیمه شبه دارم فرار میکنم...

با پشتیبانم صحبت کردم. قراره پشتیبان ویژه من باشه. ماهی 500 باید بدم برای اینکه خودم نمیتونم خودم رو کنترل کنم! زیبا نیست؟

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه سوم آبان ۱۴۰۱ ، 1:33

تازه شم :)

متاسفم بابت شرایطی که برات به وجود آوردم. متاسفم از زندگی ای که برات ساختم!

من رو ببخش. و به من فرصت جبران بده.

خدایا شکرت که همیشه امید رو در انسانهات زنده نگه میداری. خدایا شکرت که نمیذاری بنده هات فاسد شن. خدایا شکرت که ما رو پاک میکنی.

دوستت دارم. چون تو ارزشمندترین داشته زندگیمی. دوستت دارم چون تو ظرفی هستی برای تحقق رویاهای من...

برچسب‌ها: 6 , پاکسازی
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 11:10

غرور یا عزت نفس؟

یکی از رذیلت های اخلاقی ای که دارم اینه که به صورت ناخودآگاه یا حتی غریزی دنبال تایید دیگرانم. دنبال اینم که بقیه از رفتارم، فیزیکم، استعداد هام و صفت های دیگرم تعریف کنند. عملکردم زمانی که جلوی چندتا چشم کارهام رو انجام میدم، به مراتب بهتر از تنهایی خودم هست. همیشه سعی کردم جلوی دیگران بهترین خودم باشم، نه برای اینکه به تصورِ اونها از خودم اهمیت بدم! نه! من فقط دنبالِ اون نگاه، اون تعریف کلامی و یا حتی اون پچ پچ های در گوشی دربارۀ خودم میگردم! این روزها با خودم فکر میکنم مهمترین دلیلِ عدم علاقه مندیم به حضور در جمع های خانوادگی اینه که دیگه اون نگاه هایی که دنبالشون بودم رو قرار نیست پیدا کنم...

یکی از آورده های پشت کنکوری بودن برای من این هست که این ویژگیِ من رو به طور مستقیم هدف قرار داده. مثال بزنم؟

پارسال این روزها اخی خونه یکی از افرادی رفته بود که متاسفانه خیلی ازش خوشم نمیاد. وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که «بحثِ تو شده بود!». علی رغم اینکه چنین انتظاری از اخی نداشتم اما گویا اونجا از من تعریف کرده بود! « بهشون گفتم که تو داری درس میخونی و میخوای دندون پزشکی قبول بشی. برنامه نویسی بلدی. انگلیسیت خوبه، آلمانی هم بلدی و ...» من هیچ وقت فکر نمیکردم اخی چنین نگاهی به من داشته باشه! من در نظر اخی خیلی بزرگ بودم! خیلی قوی بودم! ارزش تعریف کردن پیش بقیه داشتم!...

خب... اوضاع طوری پیش میره که امشب که کمی با اخی جر و بحث داشتم، در عصبانیت چیزی زمزمه کرد که اینطور به نظر می اومد: « بشین شیش سال دیگه کنکور بده. بشین تا قبول شی!... »

به نظر میرسه جایگاه اجتماعی من در نظر اطرافیانم به شدت سقوط کرده. من نه برای مامانم ارزشمندم نه برای بابام آدم مهمی ام. بقیه هم اغلب به چشم یک بازنده بهم نگاه میکنن! مامانم فقط هرازگاهی بهم میگه :« من خیلی به تو امید دارم! ناامیدم نکن...» این اتفاق ها در حالی رخ میدن که من تا همین تیر ماه، یک دانش آموز به حساب می اومدم که مثل یک میلیون نفر دیگه داره برای اولین بار کنکور دادن رو تجربه میکنه. کنار دوستاش و همکلاسی هاش. یک روند معمول.

اما الان من یک فارغ التحصیلِ پشت کنکوریِ تنها ام که دیگه حتی مدرسه هم نمیرم که با امکاناتی که توی مدرسه تیزهوشان داشتم، بتونم خودم رو از باتلاقی که به لحاظ روانی توش دست و پا میزنم بیرون بکشم. من حتی دیگه نمیتونم هفتگی پیش روانشناس بالینی مدرسه برم تا ازش بخوام کمکم کنه! تا بهم یادآوری کنه اگر توی موضوعی گیر کردم، دلیل بر ضعف من نیست بلکه من فقط احتیاج دارم خودم رو کنترل کنم... احتیاج دارم تمرین هایی که بهم میده رو انجام بدم و هفته بعد گزارشش رو ببرم دفترش. من خیلی وقته که باشگاه نرفتم. خیلی وقته که به هیچ چیز خودم نرسیدم. خیلی وقته که از هر نظر سقوط کردم. من دیگه کم کم دارم ارزشم رو پیش خودم هم از دست میدم!...

اما آیا این شرایط فرصت مناسبیه برای اینکه رذیلت اخلاقیم رو درمان کنم؟ آیا این شرایط جدید توی زندگی من، داره به من زندگی بدون نظر بقیه رو یاد میده؟ آیا دارم یاد میگیرم برای خودم و اهدافم تلاش کنم اونم زمانی که دیگه کسی ازم انتظار سختکوشی و طراوت سابق رو نداره؟ آیا من دارم رشد میکنم؟ یا بدتر دارم سقوط میکنم؟ این چیزی که هدف قرار گرفته، یک رذیلت اخلاقیه یا عزت نفس من؟

... جای من کجاست؟ من هیچ وقت نه هیچ وقت نه هیچ وقت نمیخواستم این شم ...

حالم از این همه صداقتی که توی این پست به خرج دادم به هم میخوره -_- از اون حقیقت هایی بود که هیچ وقت فکر نمیکردم دربارش چیزی بنویسم!

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 1:8

🔺 دوشنبه 25 مهر 1401 🔺

:)

✅ زمین - مطالعه تا سر کانسنگ + تست 16/20 = 1:40

✅ مطالعه ساختار نوکلئیک اسیده ها + آزمایش های چارگف + کمی تست = 00:50

مجموع = 2:30

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 0:24

فرار نکردن از واقعیت سخته

خصوصا وقتی تنهایی

خصوصا وقتی داری تغییر میکنی اونم با رنج!

برچسب‌ها: 6 , امروز
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ ، 10:53

پومودورو

از صبح شروع کردم به درس خوندن.

به یک برنامه رسیدم که فکر میکنم برای آزمون ها مفید باشه! اول باید انجامش بدم بعد دربارش صحبت کنم :)

بدون شک، پومودورو با مدت ۲۵ دقیقه، راحت ترین راه درس خوندن بدون خستگیه :)

خیلی بده که جدی گرفته نمیشه!

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ، 16:8

خدایا شکرت

همیشه خیلی باید حواسم به دوران عادت ماهیانه م باشه. به طور کلی PMS چیز عجیبیه. ولی من بیشتر توی خود دوره، انرژی ، انگیزه ، هدف و آرمان هام رو از دست میدم.

قبل تر ها فکر میکردم اگر انسان، آرمان یا حداقل معنایی برای زندگی داشته باشه و بر پایۀ اون بسیار تلاش ها کنه؛ ممکنه روزی برسه که بفهمه آرمانش اشتباه بوده. اونوقت آیا احساس خسارت میکنه؟ آیا با خودش فکر میکنه خیلی مهم بوده که ما با چه انگیزه ای تلاش میکنیم؟

وقتی که کتابِ « انسان در جست و جوی معنا » از ویکتور فرانکل رو خوندم، فهمیدم «داشتنِ معنا» به اندازۀ «داشتن اکسیژن» برای زندگی ضروریه! ممکنه فکر کنی دارم دربارۀ یک مفهوم استعاری از زندگی حرف میزنم ولی تعریف من از زندگی، همون تعریف بیولوژیکی «زنده ماندن» هست. از دست دادنِ معنا میتونه انسان رو بکشه. مثل «مرگ برنامه ریزی شده» در سیستم ایمنی. به قول ویکتور: اونها شروع میکنند به فاسد شدن!

جای دیگری ویکتور میگه که اونهایی که آدم های مذهبی تری بودند، حتی پس از گذراندن یک روز سخت در اردوگاه کار اجباری، شب ها با هم جمع میشدند و دعا میخوندن و در حد خودشون مناسک مذهبی یهودی به جا می آوردند. ویکتور میگه، علی رغم سن بالاتر و دیگر فاکتور هایی که شاید به نظر میرسید نسبت به بقیه، شانس کمتری برای جان سالم به در بردن از این اردوگاه رو داشتند؛ اما اونها بیشتر زنده موندند!

حالا چه فرقی میکنه که یهودیت پایه های درستی داره یا انسان های مذهبی خرافاتی اند یا منطقی؟ در حالی که همین باور ها میتونه جان انسان رو نجات بده! شاید پایه گذاران مادی گرایی اگر از این خاطرات ویکتور خبر داشتند، برای همین زندگی مادی هم به ایدئولوژی چنگ میزدند! برای زنده موندن!

بعد از خوندن این تجربه ها، به این فکر کردم که "معنای غلط داشتن" از "معنا نداشتن" خیلی مفید تره! پس اگر ما در برهه ای از زندگی به شیوه ای فکر میکنیم و تصمیم میگیریم که بر مبنای اون شیوه، زندگی کنیم نباید نگران غلط بودن شیوه مون باشیم! چه اهمیتی داره اگر ده سال بعد بفهمیم اون شیوه، بهترین نبوده؟ ما "معنا" داشتیم و همین به تنهایی باعث میشد که توی این ده سال فاسد نشیم! حالا نه به اون شدت که دوستای ویکتور تو اردوگاه فاسد میشدند و میمردند. چون توی شرایط ویکتور آزمایش نمیشیم فکر میکنیم که آثاری از فاسد شدن بر بدنمون وجود نداره اما فراموش میکنیم اونهایی که جسما فاسد شدند، اول از اندیشه خالی شدند. اول تهی شدند و بعد این فساد به جسم راه پیدا کرد. چند نفر رو میشناسیم که در طول سال هایی که از عمرشون میگذره، جلوی چشمممون از قدرت اندیشیدن ناتوان میشن؟ زنده موندن، حداقلی ترین اصل یک زندگیه. طبیعتا اگر کسی دنبال یک زندگیِ حداکثری باشه، روی "معنای برتر داشتن" حساس میشه. در جهان بینیِ من، اینجا فرقِ انسانِ نوپا روی زمین که با چنگ و دندون تجربه بدست میاره با انسان معتقد به وحی مشخص میشه. اما جالب اینجاست که نهایتا هر دو، دوباره به یک نتیجه میرسند: که هرچه تجربه کردیم و یا هرچه از وحی گرفتیم، معمای "معنای زندگی" رو حل نکرد! فقط ما رو مشغول کرد و پرسشگریمون رو التیام داد...

به قول حضرت حافظ : حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو! که کس نَگشود و نَگشایَد به حکمت این معما را ...

و عجیب تر اینه که حتی حافظ هم میتونه همینجا به پوچ گرایی متهم بشه. و این یعنی ما در طیفی که یک سرِ اون بی معنایی و سر دیگه اون معناگرایی هست، باید در وسط بایستیم! :)))) یعنی باید این الاکلنگ به تعادل افقی برسه. باید اونقدری دنبال معنا باشیم که فاسد نشیم و از طرفی اونقدر هم در معنا غرق نشیم چون « کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » پس « حدیث از مطرب و می گو » ...

سخته نه؟!

آیا این سختی میتونه معنای "رنج برتر" رو از آن خودش کنه؟

سقوط به هر کدوم از دو سر این طیف ما رو رنج خواهد داد. به طور کلی، هر جایی از این طیف، رنجی داره. اما شاید تنها جایی که انسان، رنجِ برتر که رنج انتخابی هست رو میخره، وسط طیف باشه. در وسط طیف، "خودِ" رنج ارزشمنده اما در دیگر جاهای طیف، "صبر" در برابر رنج های طبیعی راه هست که فرد رو ارزشمند میکنه. و البته دو سرِ طیف رنجِ دیگری رو تجربه میکنند که من ازشون اطلاعی ندارم :) ایده ای هم دربارۀ این نوع رنج که شاید بشه اسمش رو " رنج غرق شدن" گذاشت ندارم.

رنج انتخابی یعنی رنج برتر. همونطور که مرگ انتخابی یعنی مرگ برتر.

همونطور که مرگ ناگزیره، رنج کشیدن هم ناگزیره. ویکتور اما میگه این برخورد ما با رنجه که این فرایند رو ارزشمند میکنه اما من میگم این انتخاب رنج توسط مائه که اون رو ارزشمند میکنه.

درباره این صحبت ویکتور، اگر خدا بخواد بعدا یک پست میذارم :)

میخواستم توی این پست دربارۀ معنای خودم صحبت کنم اما مقدمه مجال نداد :)

برچسب‌ها: ویکتور فرانکل , 6
لیموشیرین ، دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:7

گوشیدنی | توکل

برچسب‌ها: امیر , 6
لیموشیرین ، چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ ، 14:27

🔺 دوشنبه 11 مهر 1401 🔺

امروز، روز جبرانیِ روزهای قبله :)

⬜ مطالعه کامل بخش دوازدهم

⬜ تست های بخش دوازدهم

⬜ مطالعه بخش دهم تا جای مقرر

⬜ باقیمانده های زیست

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ ، 16:25

آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)

به وقت اولین شب زندگیم که اینطور تنهایی رو تجربه میکنم :)

و چقدر لذت بخشه... بوبانو و اخی و بابا حتی از دیروز زنگ هم نزدن :)...

کولر رو خیلی وقته روشن گذاشتم. خونه یخ کرده. بعد از ظهر کاری کردم که یک مقدار انرژیم رو پایین آورد. برای خودم شام درست کردم. امیلی زنگ زد و گفت فردا بعد از دانشگاه میام خونتون. با لفظ دانشگاه تهران که آورد یه لبخند تلخ روی لبم نشست!.. لفظاً حداقل قرار نبود بره و من انگار هنوز این موضوع رو با خودم هضم نکردم...

خدایا شکرت که امیلی تصمیم گرفته دانشگاه بره. اون رشته خاصی مد نظرش نبود و برای همین هم پشت کنکور موندنش منطقی نبود. خدایا هرچند اینقدر یکهویی رفتنش من رو شوکه کرد و احساس گول خوردن بهم دست داد، اما من خوب میدونم که چی میخوام بخونم. خدایا این تصمیمی که گرفتم از نظر خودم بهترین بوده و امیدوارم تو من رو توی این مسیر کمک ویژه کنی :) خدای مهربون، من خیلی خوشحالم که امیلی میره دانشگاه. امیدوارم صنایع غذایی رشته ای باشه که بهش علاقه مند بشه و آینده خودش رو در اون ببینه. خدای مهربون، امیلی رو کمک کن که همیشه خوشحال باشه و در هر زمانی برای خودش و کشورش مفید باشه. خدایا هر چی حس بد در من نسبت به این موضوعات هست رو از بین ببر.

خدای مهربون من... کمکم کن سال دیگه این موقع توی دانشگاهی که دوستش دارم، ترم اولم رو شروع کرده باشم. خدا جون، کمک کن کم نیارم. الان هم خرسندم و امید دارم به اینکه سال دیگه این موقع به کارهایی که کردم افتخار کنم :)

خدایا من واقعا توی این مسیر تنها ام و جز خودت کسی رو ندارم. ذاتا هیچ انسانی جز تو کسی رو نداره. خدای مهربون، مامان و بابام که از بقیه بنده هات به من مهربون ترن هم الان من رو یادشون رفته :) این محبتی که امشب به من کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم :) یک لبخند گشاد روی صورتم نقش بسته و نمیتونم حتی موقع نوشتن جمعش کنم :) دوستت دارم مهربون ترین...

اگه خورشید قهر کرد یا حتی هوس کرد، آسمون با کلی ستاره هوامونو داره ...

میریم برای لذت بردن از مسیر... پیش به سوی تغییر کردن. پیش به سوی رشد کردن...

پ ن: یکی تا صبح بیداره تار به تار رویاهاشو میبافه :)

لیموشیرین ، یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:25

🔺 یکشنبه 10 مهر 1401 🔺

یو یو یو

✅ تاریخچه + شاخص امید به زندگی - 00:45 مطالعه تشریحی / 00:15 تست های مربوط به همون مطلب = 10 تست ✔ از 10 تست کل

✅ شروع تابع : 1:00

⬜ چربی ها - انواع مخلوط ها

⬜ ادامه مفهوم تابع

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ، 9:13

🔺 شنبه 9 مهر 1401 🔺

برو بریم :)

بخش اجباری:

✅ نوکلئیک اسیدها: 00:45

✅ سینماتیک : 1:00

✅ عامل اصلی انتقال صفات: 00:45

⬜ ادامه سینماتیک

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ، 12:10

پاییز اومد و من نو شدم!

امروز رفتم ثبت نام قلمچی رو نهایی کردم.

خوشحالم

دوباره انگیزه م رو بدست آوردم

امیلی تصمیم گرفته صنایع غذایی دانشگاه تهران بخونه و کنکور دی رو هم بده :) هرچند که از تعللش تو شروع کردن برای دوباره درس خوندن میتونستم حدس بزنم داره به دانشگاه رفتن هم فکر میکنه.

نمیدونم چرا از اینکه تنها شدم ناراحت شدم...

ولی خب حتما حکمتی توش هست...

برچسب‌ها: 6 , امیلی , مدادچی
لیموشیرین ، شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ، 15:20

🔺 جمعه 25 شهریور 1401 🔺

بسم الله الرحمن الرحیم

☑ تست های کامل ساختار و عملکرد لوله گوارش / 10 - 00:30

⬜ هر آنچه از تابع قدرمطلق باقی مونده

⬜ نمودار تابع هموگرافیک

⬜ نمودار توابع شامل رادیکال

⬜ ویژگی های فیزیکی مواد - حالات مواد

⬜ نیروهای بین مولکولی

به امید خدا ببینیم چی میشه :)

امیدوارم کار به آخر شب نکشه، دوست دارم آخر روز یه وقتی پیدا کنم کمی برات بنویسم ماهتیسا :)

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۴۰۱ ، 14:22

🔺پنجشنبه 24 شهریور 1401🔺

بسم الله الرحمن الرحیم

برنامه امروز:

✅ خواندن کتاب وزارتی فصل گوارش گ 1 ⬅ 1:00

⬜ تورق فصل گوارش گ 1 ⬅ 00:15

✅ تست های کارگاه نکته و تست فصل گوارش گ 1 ⬅1:00

مجموع: 2:15

اصلا شایسته نیست ولی ناراحت هم نیستم! از هیچی بهتره! اگه بیدار بمونم میتونم افزایش بدم ولی از اونور فردا صبح دیر بیدار میشم! قرار نیست اتقام امروز رو از فردا بگیرم! :)

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ، 17:36

هدف مقدس؟

همیشه از اینکه وسط راه برنامه عوض بشه متنفر بودم.

به همون دلایلی که توضیح دادم چندوقت بود که به این فکر میکردم «شاید بهتر باشه یه هدف ساده تر انتخاب کنم»

الان با خودم فکر میکنم که واقعا فکر بزدلانه ای بود... نمیرم عقب حتی یک قدم!

حتی یک قدم هم پام رو از اهدافم عقب تر نمیذارم!

اگه الان نه، پس کِی؟

اگه من نه، پس کی؟

تسلیم نشی برنده ای! همیشه بازنده بوده اونکه جا زده... مطمئن ترین راه شکست، شروع نکردنه :)

لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۱ ، 1:11

توانایی درس خوندن

دهم که بودم یک دفتر برنامه ریزی بهمون داده بودند که مبناش مطالعه 32 ساعت در هفته بود. یعنی 32 ساعت حداقلش بود. من توی همون دهم هم هیچ وقت به 32 ساعت نرسیدم.

اینکه هیچ وقت یک هفته با ساعت مطالعه بالا تو زندگیم نداشتم باعث شده اعتماد به نفسم اونقدر پایین بیاد که حتی درباره هدفم نتونم رویا پردازی کنم. گام شش شروع شده. من میرم که پاکسازی رو یک پرده بالاتر ببرم. هدفم اینه که تا آخر شهریور، پرونده "یک تغییر محسوس" رو ببندم.

من مسئولیت تنبلیم در این زمینه رو میپذیرم. اینکه هیچ کدوم از ارگانهام الان آماده ساعت مطالعه بالا نیستن بابت اینه که من بدعادتشون کردم. مسئولیت این ناتتوانی کاملا بر گردن منه.

لیموشیرین عزیز. متاسفم که این بیماری رو بهت دادم. متاسفم که من تو رو هدایت کردم. متاسفم که این رخوت و کرختی امروزت نتیجه تصمیم های اشتباه من بوده.

خدای مهربونم. متاسفم که از عمری که بهم دادی به درستی استفاده نکردم. خدای توانای من، متاسفم که سال های 11 و 12 رو هدر دادم. متاسفم که امروز منتظر باز شدن دانشگاه ها نیستم و دارم برای کنکور میخونم.

لیموی عزیز، من رو ببخش که چنین زندگی ای رو برات ساختم...

خدای بخشاینده، من رو ببخش که چنین فرصت زندگی رو تلف کردم.

خدایا شکرت که به من فرصت جبران دادی. خدایا شکرت که به من امکانات جبران دادی. خدایا شکرت که به من روحیه جبران دادی. خدایا شکرت که پشتمی. خدایا شکرت که امروز این آیه رو جلوی چشم من قرار دادی تا بیشتر بهت فکر کنم: «و من یتق الله یجعل له مخرجه و یرزقه من حیث لا یحتسب و من یتوکل علی الله فهو حسبه ان لله بالغ امره قد جعل الله لکل شیئٍ قدرا»

دوستت دارم :)

متاسفم / من رو ببخش / خدایا شکرت / دوستت دارم

برچسب‌ها: پاکسازی , 6
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و سوم شهریور ۱۴۰۱ ، 15:15
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا