تازه شم :)

متاسفم بابت شرایطی که برات به وجود آوردم. متاسفم از زندگی ای که برات ساختم!

من رو ببخش. و به من فرصت جبران بده.

خدایا شکرت که همیشه امید رو در انسانهات زنده نگه میداری. خدایا شکرت که نمیذاری بنده هات فاسد شن. خدایا شکرت که ما رو پاک میکنی.

دوستت دارم. چون تو ارزشمندترین داشته زندگیمی. دوستت دارم چون تو ظرفی هستی برای تحقق رویاهای من...

برچسب‌ها: 6 , پاکسازی
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 11:10

غرور یا عزت نفس؟

یکی از رذیلت های اخلاقی ای که دارم اینه که به صورت ناخودآگاه یا حتی غریزی دنبال تایید دیگرانم. دنبال اینم که بقیه از رفتارم، فیزیکم، استعداد هام و صفت های دیگرم تعریف کنند. عملکردم زمانی که جلوی چندتا چشم کارهام رو انجام میدم، به مراتب بهتر از تنهایی خودم هست. همیشه سعی کردم جلوی دیگران بهترین خودم باشم، نه برای اینکه به تصورِ اونها از خودم اهمیت بدم! نه! من فقط دنبالِ اون نگاه، اون تعریف کلامی و یا حتی اون پچ پچ های در گوشی دربارۀ خودم میگردم! این روزها با خودم فکر میکنم مهمترین دلیلِ عدم علاقه مندیم به حضور در جمع های خانوادگی اینه که دیگه اون نگاه هایی که دنبالشون بودم رو قرار نیست پیدا کنم...

یکی از آورده های پشت کنکوری بودن برای من این هست که این ویژگیِ من رو به طور مستقیم هدف قرار داده. مثال بزنم؟

پارسال این روزها اخی خونه یکی از افرادی رفته بود که متاسفانه خیلی ازش خوشم نمیاد. وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که «بحثِ تو شده بود!». علی رغم اینکه چنین انتظاری از اخی نداشتم اما گویا اونجا از من تعریف کرده بود! « بهشون گفتم که تو داری درس میخونی و میخوای دندون پزشکی قبول بشی. برنامه نویسی بلدی. انگلیسیت خوبه، آلمانی هم بلدی و ...» من هیچ وقت فکر نمیکردم اخی چنین نگاهی به من داشته باشه! من در نظر اخی خیلی بزرگ بودم! خیلی قوی بودم! ارزش تعریف کردن پیش بقیه داشتم!...

خب... اوضاع طوری پیش میره که امشب که کمی با اخی جر و بحث داشتم، در عصبانیت چیزی زمزمه کرد که اینطور به نظر می اومد: « بشین شیش سال دیگه کنکور بده. بشین تا قبول شی!... »

به نظر میرسه جایگاه اجتماعی من در نظر اطرافیانم به شدت سقوط کرده. من نه برای مامانم ارزشمندم نه برای بابام آدم مهمی ام. بقیه هم اغلب به چشم یک بازنده بهم نگاه میکنن! مامانم فقط هرازگاهی بهم میگه :« من خیلی به تو امید دارم! ناامیدم نکن...» این اتفاق ها در حالی رخ میدن که من تا همین تیر ماه، یک دانش آموز به حساب می اومدم که مثل یک میلیون نفر دیگه داره برای اولین بار کنکور دادن رو تجربه میکنه. کنار دوستاش و همکلاسی هاش. یک روند معمول.

اما الان من یک فارغ التحصیلِ پشت کنکوریِ تنها ام که دیگه حتی مدرسه هم نمیرم که با امکاناتی که توی مدرسه تیزهوشان داشتم، بتونم خودم رو از باتلاقی که به لحاظ روانی توش دست و پا میزنم بیرون بکشم. من حتی دیگه نمیتونم هفتگی پیش روانشناس بالینی مدرسه برم تا ازش بخوام کمکم کنه! تا بهم یادآوری کنه اگر توی موضوعی گیر کردم، دلیل بر ضعف من نیست بلکه من فقط احتیاج دارم خودم رو کنترل کنم... احتیاج دارم تمرین هایی که بهم میده رو انجام بدم و هفته بعد گزارشش رو ببرم دفترش. من خیلی وقته که باشگاه نرفتم. خیلی وقته که به هیچ چیز خودم نرسیدم. خیلی وقته که از هر نظر سقوط کردم. من دیگه کم کم دارم ارزشم رو پیش خودم هم از دست میدم!...

اما آیا این شرایط فرصت مناسبیه برای اینکه رذیلت اخلاقیم رو درمان کنم؟ آیا این شرایط جدید توی زندگی من، داره به من زندگی بدون نظر بقیه رو یاد میده؟ آیا دارم یاد میگیرم برای خودم و اهدافم تلاش کنم اونم زمانی که دیگه کسی ازم انتظار سختکوشی و طراوت سابق رو نداره؟ آیا من دارم رشد میکنم؟ یا بدتر دارم سقوط میکنم؟ این چیزی که هدف قرار گرفته، یک رذیلت اخلاقیه یا عزت نفس من؟

... جای من کجاست؟ من هیچ وقت نه هیچ وقت نه هیچ وقت نمیخواستم این شم ...

حالم از این همه صداقتی که توی این پست به خرج دادم به هم میخوره -_- از اون حقیقت هایی بود که هیچ وقت فکر نمیکردم دربارش چیزی بنویسم!

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 1:8

🔺 دوشنبه 25 مهر 1401 🔺

:)

✅ زمین - مطالعه تا سر کانسنگ + تست 16/20 = 1:40

✅ مطالعه ساختار نوکلئیک اسیده ها + آزمایش های چارگف + کمی تست = 00:50

مجموع = 2:30

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 0:24

فرار نکردن از واقعیت سخته

خصوصا وقتی تنهایی

خصوصا وقتی داری تغییر میکنی اونم با رنج!

برچسب‌ها: 6 , امروز
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ ، 10:53

قانون

قانون شماره 1 :

اولین برنامۀ صبح، باید شب قبل برنامه ریزی شده باشه

برچسب‌ها: قانون
لیموشیرین ، جمعه بیست و دوم مهر ۱۴۰۱ ، 14:15

پومودورو

از صبح شروع کردم به درس خوندن.

به یک برنامه رسیدم که فکر میکنم برای آزمون ها مفید باشه! اول باید انجامش بدم بعد دربارش صحبت کنم :)

بدون شک، پومودورو با مدت ۲۵ دقیقه، راحت ترین راه درس خوندن بدون خستگیه :)

خیلی بده که جدی گرفته نمیشه!

برچسب‌ها: 6
لیموشیرین ، سه شنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۱ ، 16:8

خدایا شکرت

همیشه خیلی باید حواسم به دوران عادت ماهیانه م باشه. به طور کلی PMS چیز عجیبیه. ولی من بیشتر توی خود دوره، انرژی ، انگیزه ، هدف و آرمان هام رو از دست میدم.

قبل تر ها فکر میکردم اگر انسان، آرمان یا حداقل معنایی برای زندگی داشته باشه و بر پایۀ اون بسیار تلاش ها کنه؛ ممکنه روزی برسه که بفهمه آرمانش اشتباه بوده. اونوقت آیا احساس خسارت میکنه؟ آیا با خودش فکر میکنه خیلی مهم بوده که ما با چه انگیزه ای تلاش میکنیم؟

وقتی که کتابِ « انسان در جست و جوی معنا » از ویکتور فرانکل رو خوندم، فهمیدم «داشتنِ معنا» به اندازۀ «داشتن اکسیژن» برای زندگی ضروریه! ممکنه فکر کنی دارم دربارۀ یک مفهوم استعاری از زندگی حرف میزنم ولی تعریف من از زندگی، همون تعریف بیولوژیکی «زنده ماندن» هست. از دست دادنِ معنا میتونه انسان رو بکشه. مثل «مرگ برنامه ریزی شده» در سیستم ایمنی. به قول ویکتور: اونها شروع میکنند به فاسد شدن!

جای دیگری ویکتور میگه که اونهایی که آدم های مذهبی تری بودند، حتی پس از گذراندن یک روز سخت در اردوگاه کار اجباری، شب ها با هم جمع میشدند و دعا میخوندن و در حد خودشون مناسک مذهبی یهودی به جا می آوردند. ویکتور میگه، علی رغم سن بالاتر و دیگر فاکتور هایی که شاید به نظر میرسید نسبت به بقیه، شانس کمتری برای جان سالم به در بردن از این اردوگاه رو داشتند؛ اما اونها بیشتر زنده موندند!

حالا چه فرقی میکنه که یهودیت پایه های درستی داره یا انسان های مذهبی خرافاتی اند یا منطقی؟ در حالی که همین باور ها میتونه جان انسان رو نجات بده! شاید پایه گذاران مادی گرایی اگر از این خاطرات ویکتور خبر داشتند، برای همین زندگی مادی هم به ایدئولوژی چنگ میزدند! برای زنده موندن!

بعد از خوندن این تجربه ها، به این فکر کردم که "معنای غلط داشتن" از "معنا نداشتن" خیلی مفید تره! پس اگر ما در برهه ای از زندگی به شیوه ای فکر میکنیم و تصمیم میگیریم که بر مبنای اون شیوه، زندگی کنیم نباید نگران غلط بودن شیوه مون باشیم! چه اهمیتی داره اگر ده سال بعد بفهمیم اون شیوه، بهترین نبوده؟ ما "معنا" داشتیم و همین به تنهایی باعث میشد که توی این ده سال فاسد نشیم! حالا نه به اون شدت که دوستای ویکتور تو اردوگاه فاسد میشدند و میمردند. چون توی شرایط ویکتور آزمایش نمیشیم فکر میکنیم که آثاری از فاسد شدن بر بدنمون وجود نداره اما فراموش میکنیم اونهایی که جسما فاسد شدند، اول از اندیشه خالی شدند. اول تهی شدند و بعد این فساد به جسم راه پیدا کرد. چند نفر رو میشناسیم که در طول سال هایی که از عمرشون میگذره، جلوی چشمممون از قدرت اندیشیدن ناتوان میشن؟ زنده موندن، حداقلی ترین اصل یک زندگیه. طبیعتا اگر کسی دنبال یک زندگیِ حداکثری باشه، روی "معنای برتر داشتن" حساس میشه. در جهان بینیِ من، اینجا فرقِ انسانِ نوپا روی زمین که با چنگ و دندون تجربه بدست میاره با انسان معتقد به وحی مشخص میشه. اما جالب اینجاست که نهایتا هر دو، دوباره به یک نتیجه میرسند: که هرچه تجربه کردیم و یا هرچه از وحی گرفتیم، معمای "معنای زندگی" رو حل نکرد! فقط ما رو مشغول کرد و پرسشگریمون رو التیام داد...

به قول حضرت حافظ : حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو! که کس نَگشود و نَگشایَد به حکمت این معما را ...

و عجیب تر اینه که حتی حافظ هم میتونه همینجا به پوچ گرایی متهم بشه. و این یعنی ما در طیفی که یک سرِ اون بی معنایی و سر دیگه اون معناگرایی هست، باید در وسط بایستیم! :)))) یعنی باید این الاکلنگ به تعادل افقی برسه. باید اونقدری دنبال معنا باشیم که فاسد نشیم و از طرفی اونقدر هم در معنا غرق نشیم چون « کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » پس « حدیث از مطرب و می گو » ...

سخته نه؟!

آیا این سختی میتونه معنای "رنج برتر" رو از آن خودش کنه؟

سقوط به هر کدوم از دو سر این طیف ما رو رنج خواهد داد. به طور کلی، هر جایی از این طیف، رنجی داره. اما شاید تنها جایی که انسان، رنجِ برتر که رنج انتخابی هست رو میخره، وسط طیف باشه. در وسط طیف، "خودِ" رنج ارزشمنده اما در دیگر جاهای طیف، "صبر" در برابر رنج های طبیعی راه هست که فرد رو ارزشمند میکنه. و البته دو سرِ طیف رنجِ دیگری رو تجربه میکنند که من ازشون اطلاعی ندارم :) ایده ای هم دربارۀ این نوع رنج که شاید بشه اسمش رو " رنج غرق شدن" گذاشت ندارم.

رنج انتخابی یعنی رنج برتر. همونطور که مرگ انتخابی یعنی مرگ برتر.

همونطور که مرگ ناگزیره، رنج کشیدن هم ناگزیره. ویکتور اما میگه این برخورد ما با رنجه که این فرایند رو ارزشمند میکنه اما من میگم این انتخاب رنج توسط مائه که اون رو ارزشمند میکنه.

درباره این صحبت ویکتور، اگر خدا بخواد بعدا یک پست میذارم :)

میخواستم توی این پست دربارۀ معنای خودم صحبت کنم اما مقدمه مجال نداد :)

برچسب‌ها: ویکتور فرانکل , 6
لیموشیرین ، دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:7

گوشیدنی | توکل

برچسب‌ها: امیر , 6
لیموشیرین ، چهارشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۱ ، 14:27

🔺 دوشنبه 11 مهر 1401 🔺

امروز، روز جبرانیِ روزهای قبله :)

⬜ مطالعه کامل بخش دوازدهم

⬜ تست های بخش دوازدهم

⬜ مطالعه بخش دهم تا جای مقرر

⬜ باقیمانده های زیست

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، دوشنبه یازدهم مهر ۱۴۰۱ ، 16:25

آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)

به وقت اولین شب زندگیم که اینطور تنهایی رو تجربه میکنم :)

و چقدر لذت بخشه... بوبانو و اخی و بابا حتی از دیروز زنگ هم نزدن :)...

کولر رو خیلی وقته روشن گذاشتم. خونه یخ کرده. بعد از ظهر کاری کردم که یک مقدار انرژیم رو پایین آورد. برای خودم شام درست کردم. امیلی زنگ زد و گفت فردا بعد از دانشگاه میام خونتون. با لفظ دانشگاه تهران که آورد یه لبخند تلخ روی لبم نشست!.. لفظاً حداقل قرار نبود بره و من انگار هنوز این موضوع رو با خودم هضم نکردم...

خدایا شکرت که امیلی تصمیم گرفته دانشگاه بره. اون رشته خاصی مد نظرش نبود و برای همین هم پشت کنکور موندنش منطقی نبود. خدایا هرچند اینقدر یکهویی رفتنش من رو شوکه کرد و احساس گول خوردن بهم دست داد، اما من خوب میدونم که چی میخوام بخونم. خدایا این تصمیمی که گرفتم از نظر خودم بهترین بوده و امیدوارم تو من رو توی این مسیر کمک ویژه کنی :) خدای مهربون، من خیلی خوشحالم که امیلی میره دانشگاه. امیدوارم صنایع غذایی رشته ای باشه که بهش علاقه مند بشه و آینده خودش رو در اون ببینه. خدای مهربون، امیلی رو کمک کن که همیشه خوشحال باشه و در هر زمانی برای خودش و کشورش مفید باشه. خدایا هر چی حس بد در من نسبت به این موضوعات هست رو از بین ببر.

خدای مهربون من... کمکم کن سال دیگه این موقع توی دانشگاهی که دوستش دارم، ترم اولم رو شروع کرده باشم. خدا جون، کمک کن کم نیارم. الان هم خرسندم و امید دارم به اینکه سال دیگه این موقع به کارهایی که کردم افتخار کنم :)

خدایا من واقعا توی این مسیر تنها ام و جز خودت کسی رو ندارم. ذاتا هیچ انسانی جز تو کسی رو نداره. خدای مهربون، مامان و بابام که از بقیه بنده هات به من مهربون ترن هم الان من رو یادشون رفته :) این محبتی که امشب به من کردی رو هیچ وقت فراموش نمیکنم :) یک لبخند گشاد روی صورتم نقش بسته و نمیتونم حتی موقع نوشتن جمعش کنم :) دوستت دارم مهربون ترین...

اگه خورشید قهر کرد یا حتی هوس کرد، آسمون با کلی ستاره هوامونو داره ...

میریم برای لذت بردن از مسیر... پیش به سوی تغییر کردن. پیش به سوی رشد کردن...

پ ن: یکی تا صبح بیداره تار به تار رویاهاشو میبافه :)

لیموشیرین ، یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:25

بمونه یادگاری

دلم واسه روزایی که بلاگفا راحت بالا می اومد تنگ شده :)

وقتی وضع اینترنت به سابق برگشت لذت همین چیزای کوچیک رو میبرم :)

برچسب‌ها: امروز
لیموشیرین ، یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:11

🔺 یکشنبه 10 مهر 1401 🔺

یو یو یو

✅ تاریخچه + شاخص امید به زندگی - 00:45 مطالعه تشریحی / 00:15 تست های مربوط به همون مطلب = 10 تست ✔ از 10 تست کل

✅ شروع تابع : 1:00

⬜ چربی ها - انواع مخلوط ها

⬜ ادامه مفهوم تابع

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، یکشنبه دهم مهر ۱۴۰۱ ، 9:13

تجربۀ امروز

شما فکر کن من امروز چقدر برنامه ریزی کردم بدون هیچ حاشیه ای هفته م رو شروع کنم!

صبح که داشتم تحلیل عملکرد هفته قبلم رو در دفتر برنامه ریزی قلمچی وارد میکردم چند تا قول به خودم دادم. اول اینکه تا هوا روشنه حق ندارم وارد فضای مجازی بشم و ذهنم رو درگیر بکنم. دوم اینکه برنامه منطقی ریختم که هرروز حتی تا ظهر تموم میشه و به خودم قول دادم بخش اجباری برنامم، همین باشه و بهش پایبند باشم چون پیوستگی و پایبندی به برنامه مهمترین عامله. و همچنین مقدار خواب شبم روی 7:30 فیکس باشه! به نظرم این مقدار خواب شبانه بهترینه و در طول روز بدون نیاز به کافئین انسان رو سرحال نگه میداره.

هیچ کدوم از این سه تا قولی که دادم حق ندارن وسط هفته نقض بشن یا تغییر کنن حتی اگه همین فردا وقتی از خواب بیدار شدم به نظرم بیاد که این مقدار خواب زیاده! مطلقا هیچ تغییری در برنامه داده نمیشه و اصلاحات به هفته بعد، هنگام تحلیل عملکرد این هفته، موکول میشه.

البته به دلیل جمع و جور کردن تحلیل هفته گذشته و چند تا کار دیگه، ساعت شروع درس امروزم نزدیک دوازده ظهر بود ولی باز هم از اینکه دارم هفته رو خوب شروع میکنم خوشحال بودم :)

بابا نزدیک ظهر رفت فریدونکنار :) مامان و اخی هم هفته پیش رفته بودن :) چون مامان بزرگ رو بردن اونجا که حال و هواش عوض بشه. خلاصه که امروز وقتی در رو روی آخرین عضو خونواده بستم این پیش بینی رو کردم که قراره چند روز تنها باشم و از این تجربه تنها بودن تو خونه استفاده کنم و خوب به برنامه هام برسم. دلیل اینکه باهاشون نرفتم هم همین بود! که بشینم خونه و بدون هرگونه حاشیه ای درس بخونم!

ظهر حوالی ساعت 4 عمه زنگ زد که کجایی؟ گفتم:خونه! گفت دارم میام خونتون! خیابون انقلاب جنگه!

همین :) به همین زیبایی :)

گفتم:« چرا جنگه؟ مگه تموم نشده بود؟ » گفت :« دارم از کنار تیراندازی رد میشم ( حالا قطعا منظورش وینچستر بوده ها ) هر کی از خیابون بالا میاد میگه خانوم از اینجا رد نشو دارن همه رو میزنن :/ »

خلاصه که اگر عمه گرامی در حین اومدن از سرکارش، مسیرش رو به سمت خونه ما کج نکرده بود من قطعا خبر دار نمیشدم! حوالی ساعت 5 رسید خونمون. پس از یک ساعت و نیم مسیر عوض کردن از کوچه و پس کوچه ها. با صورتی سوزان از گاز اشک آور و هنوز هم که دارم این رو مینویسم داره سرفه میکنه.

میخوام بگم امروز اونجوری که پیش بینی کرده بودم پیش نرفت. عمه اومد و از چیز هایی که دیده بود تعریف کرد و من سرش غر زدم که «چرا اومدی اینجا من میخواستم تنها باشم» و اونم گفت «نگرانت بودم گفتم تنها نباشی تو خونه وسط این هرج و مرج!». انگار واقعا تصور میکنه جنگ شده -_- بهش گفتم «چیزی نیست شما الکی دارین بزرگش میکنین» و در همین هیاهو آرامش روز من از بین رفت... ساعت 9 شب تنها رفتم بیرون نوشیدنی بخرم برای شام. خیابون ها خالی. تاریک. به چز پلیس پرنده پر نمیزد...

میخوام بهت بگم لیمو، هر اتفاقی ممکنه پیش بیاد. هرچیز از پیش تعیین نشده ای ممکنه وارد زندگیت بشه. اما هیچ چیز مهم تر از هدفت نیست. مطلقا هیچ چیز. خواهش میکنم از اتفاقات بیرون نترس و ناراحت نشو. فقط تلاش کن دنیای درون خودت رو آروم کنی...

لیموشیرین ، شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ، 22:45

🔺 شنبه 9 مهر 1401 🔺

برو بریم :)

بخش اجباری:

✅ نوکلئیک اسیدها: 00:45

✅ سینماتیک : 1:00

✅ عامل اصلی انتقال صفات: 00:45

⬜ ادامه سینماتیک

برچسب‌ها: 6 , ماهتیسا
لیموشیرین ، شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ، 12:10

بالاخره

به قول یاس

من اومدم که نرم :)

لیموشیرین ، شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ، 0:49

به وقت آشوب های ایران

نمیتوانیم اوضاع را بفهمیم!...

یک خاطره هست از امیرالمومنین و یارانش، میگن در جنگ یک شب حضرت امیر از تاریکی شب استفاده کرد و از اردوگاه خوارج عبور کرد ، دید یکی داره با صوت خوشی قرآن میخونه. « امن هوَ قانت ءاناء الّیل ... کمَن هوَ عاص او کافر» (زمر:۹) «ترجمه: آیا کسی که شب زنده دار (مومن) است، مانند کسی است که عاصی و یا کافر است؟» نصفه شب داشت این آیه رو با صدای خیلی گرم و تکون دهنده ای میخوند. یک نفر کنار حضرت امیر بود، گفت: یا امیرالمومنین! به به! خوش به حال این کسی که داره این آیه رو به این قشنگی میخونه... ای کاش من موئی بودم در بدنش... چون او حتما به بهشت میره. حتما یقینا من هم با برکت او به بهشت میرفتم... این جریان گذشت. جنگ نهروان شروع شد. بعد که دشمنان کشته شدن امیرالمومنین اومد بالای سر کشته ها. همین طور عبور میکرد و میگفت بعضیها رو که به رو افتاده بودند، بلندشون کنند. یکی رو گفت بلند کنید. بعد رو کرد به همون کسی که اون شب باهاش بود و گفت:« این شخص رو میشناسی؟» گفت:«نه!» حضرت امیر گفت:« این همون کسیه که تو آرزو میکردی یک مو از بدنش باشی! همون که داشت اون شب قرآن رو با اون لحن سوزناک میخوند اینجا در مقابل قرآن ناطق ایستاد و شمشیر کشید. چون بصیرت نداشت. «بصیرت که نباشد نمیتواند اوضاع را بفهمد"»....

شاید بیست روز پیش تو بلاگفا کسی رو دیدم که احوالاتش خیلی برام جذاب اومد. آدم دوست داشتنی ای بود. افکار قشنگی داشت. نماز میخوند! درست و حسابی. چیزی که من آرزوش رو دارم. مکالمه های قشنگی با خدا داشت و اینها رو تو وبلاگش مینوشت. از ده تا نوشتۀ وبلاگش، هشت تاش از صحبتهاش با خدا بود. یادمه خیلی محو نوشته هاش شده بودم. یکبار براش کامنتی گذاشتم که هنوز هم تو وبلاگش هست. انتهای اون کامنت نوشتم:« کاش میتونستم شبیه تو باشم!»

امروز به وبلاگش سر زدم. این روز ها اغلب آدمهایی که ازشون خوشم میومد، تبدیل شدن به چندتا اسم توی لیست بلاک شده ها. واکنش های ناشی از هیجانِ انسانهایی که عاقل میپنداشتمشون، باعث شده روی اسم همه شون یک خط بشینه. احساساتی که سایه انداخته روی منطقِ منصفانه شون. منظورم از احساسات حتی احساسات ناسیونالیستیه. وقتی منطق نتونه بالاتر از احساسات قد علم کنه، خب خفه میشه دیگه! آره. امروز سر زدم به وبلاگش... از خوندن پست هاش حسی در من بوجود اومد شبیه خالی شدن یک سطل آب یخ روی یک بدن برهنه... واقعا یخ کردم. از متنی که خوندم. وحشتناک. وحشی. بی انصاف و داعشی... کلماتی که میتونم درباره متن بگم همینها هستن...

فتنه که شاخ و دم نداره. مهم ترین شاخصه ش هم همینه که تشخیص حق از باطل سخت میشه.

من شاید یه روز به راهی که دارم توش قدم میزنم شک کنم ولی هیچ وقت به باطل بودن راه مقابل شک نمیکنم.

خدایا شکرت که دارم این روزها رو میبینم. خدایا شکرت برای این وضعیتی که پیش آوردی. ممنونتم که به من یاد دادی نمیشه با همه دوست بود. نمیشه عقاید آدم ها رو ملاک قرار نداد و از شخصیتشون لذت برد. خدایا شکرت که بهم یاد دادی خط حق از راه خودت میگذره و هرکس که توی این راه اغماض به خرج بده توی روزهای پیچ، طوری منحرف میشه که انگار هیچ وقت مسیرش از راه تو نگذشته. خدایا شکرت که این روزها آدم ها دارن درونشون رو نشون میدن. خدایا شکرت که این روز چیزهایی دیدم که آدمهایی که به اشتباه شیفته شون بودم اینطور از چشمم افتادند. خدایا شکرت بابت اینکه دارم توی این روزها نفس میکشم. این بزرگ ترین هدیه تو به من بوده. یاد گرفتم همیشه روی خوب آدم ها رو ببینم تا با توجه کردن به نقص هاشون ذاتم به کثافت نشینه. اما طوری در این روی خوبشون غرق نشم که فراموش کنم فقط ذات تو شایستۀ پرستیدنه. تنها جایی که میشه بی اضطراب در اون غرق شد، ذات عظیم خودته.

خدایا من این روزها ترسیدم از این تنهایی. فکر کردم اشتباهی کردیم. فکر کردم نکنه این جمعیت پر سر و صدای اطرافم حق دارند و من خوابم. خدایا من در سکوت کنج کوچیک خودم صدای تو رو شنیدم. قسم میخورم که صدات رو شنیدم. اون صدا پرده های گوشم رو مرتعش نکرد اما قلبم با اون صدا لرزید. و خون در رگهام با اون ساز رقصید. نرم و رها. خدایا توی این گنداب فقط خودت رو دارم و همینه که قطره های شجاعت رو به رگ هام آروم آروم تزریق میکنه.

خدایا میدونم که این آشوب ادامه داره.

میدونم چندماه دیگه اتفاق های مهمتری می افته.

میدونم باید خودم رو آماده کنم برای پیچ های خطرناک تر و شیب های تندتر.

خدایا من رو تنها نذار. من رو شیفتۀ غیر خودت نکن. امروز که اون وبلاگ رو چک کردم خیلی ترسیدم. از اینکه نکنه راه رو اونقدر اشتباه رفتم که شیفته آنچنان آدمی شده بودم... خدایا تو تنها کسی هستی که از ذات آدم ها خبر داری. خدایا تو گذشته رو میدونی. تو آینده رو میدونی. تو غیب میدونی و ما هیچ. خدایا من رو از این پرتگاه ها، سالم بگذرون. خدایا من رو مومن بمیران...

خدایا ایران رو حفظ کن.

به یاران اندکش توان و شجاعت بده.

راهی که پدربزرگهامون شروع کردند رو حفظ کن. نگذار این پرچم پایین بیاد که والله خودت میدونی با پایین اومدنش هممون ننگ میبینیم. به وسعت صدای آزادگان تاریخ لعن میشنویم. و نسل های بعدمون رو فدای حماقت های امروزمون میکنیم. خدایا هرجا خواستیم خودی نشون بدیم گند زدیم. خدایا هر موفقیتی به اسم مردممون ثبت شد، لطف و رحم تو بود. خدایا این راه نه با قدم های سست آدمیزاد که با اراده تو باز شد. خودت ازش حراست کن...

برچسب‌ها: ناموضوع
لیموشیرین ، شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ، 23:1

پاییز اومد و من نو شدم!

امروز رفتم ثبت نام قلمچی رو نهایی کردم.

خوشحالم

دوباره انگیزه م رو بدست آوردم

امیلی تصمیم گرفته صنایع غذایی دانشگاه تهران بخونه و کنکور دی رو هم بده :) هرچند که از تعللش تو شروع کردن برای دوباره درس خوندن میتونستم حدس بزنم داره به دانشگاه رفتن هم فکر میکنه.

نمیدونم چرا از اینکه تنها شدم ناراحت شدم...

ولی خب حتما حکمتی توش هست...

برچسب‌ها: 6 , امیلی , مدادچی
لیموشیرین ، شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ، 15:20
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا