سارا

یک ساعت پیش رفتیم کافه که به بهانه صبحونه یه چیزی بخوریم. وسط حرفها یکهو سارا بهم گفت که «دیشب به یکی گفتم که چقدر به تو حسودی میکنم.!»

به من؟ حسودی؟

_ به سحر میگفتم که این دختر همهٔ چیزایی که من تو زندگیم آرزو داشتم بهشون برسم رو داره. واسه چیزایی که مهم بوده وقت گذاشته و مطالعه کرده. دیروز که بهم گفتی "من کارایی که تموم نکردم رو اعلام نمیکنم" حسرت خوردم که چرا من اینقدر دنبال توجه و تعریف دیگرانم؟ اونوقت یکی مثل تو توانایی هاش رو نمیگه که تو مرکز توجه نباشه!

و از این حرفا... که بقیش رو یادم نمیاد.

حالا شما که من رو می‌شناسید و میدونید بخش مهمی از حرفاش ریشه در واقعیت نداره. شما که میدونید «دنبال توجه دیگران بودن» همون صفت منه که خیلی ازش بدم میاد ولی هنوز نتونستم این صفت رو از بین ببرم. شما که میدونی، اگه ندونی، خودم که بهتر میدونم چقدر از تصویری که دیگران از من دارن غیرواقعیه و من واقعا اونقدری که اینا فکر میکنن اهل مطالعه و پیشرفت نیستم، شاید هم حتی همین تصویر رو شوآف کردم از خودم و اونها هم باور کردن ولی...

ولی از همه اینها که بگذریم،

سارا دیشب بعد از کلاس، داشته به من فکر میکرده و غبطه می‌خورده

و من دیشب همون موقع تو خیابون طالقانی، بعد از گریهٔ طولانی، نشستم تو پیاده رو و توی همین وبلاگ نوشتم:

«شاید یه دیوونه احمق مغرور کودنم!»

توی پست کوه هم درباره اینکه چقدر ماها تصوری که از زندگی دیگران داریم غلطه، صحبت کردم. تو این دو هفته، این دومین باریه که خدا داره اینو بهم نشون میده.

همینجا قول میدم از این موضوع درس بگیرم

که وقتی دارم حسرت زندگی‌ یک نفر دیگه رو میخورم، احتمالا یک نفر دیگه هم حسرت زندگی من رو میخوره

برچسب‌ها: سارا , حسرت
لیموشیرین ، سه شنبه نهم آبان ۱۴۰۲ ، 13:44
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا