امروز که صحبت های استاد محمدی رو تو لایو شنیدم، انگار فقط منتظر بودم یکی که از من بیشتر میدونه، افکارم رو تأیید کنه. نه تنها امسال، که از سال کنکور قبلی هیچ مهمونی ای رو شرکت نکردم. پارسالی ها دلیلش کمبود های خودم بود. امسالی ها هم دلیلش کمبود های منه. کمبود عزت نفس من. کمبود شجاعتِ پذیرش انتخاب. کمبود شجاعت دیدنِ آدم هایی که ته نگاهشون یک حسی مثل ترحم به یه بازنده دارن. من تو هیچ مهمونی ای شرکت نمیکردم چون میترسیدم با آدم ها مواجه بشم. قبلا مفصل تر دربارهٔ این ترسم صحبت کردم. اما همچنان در ترسم، در کمبود عزت نفسم غوطه ور بودم. من اصلا با شکست هام راحت نیستم. بلکه هرچقدر آدم ها فکر کنن من بازندم، انگار خودم چهار برابر بیشتر با دیدگاهشون موافقم...
امروز بعد از ظهر، وقتی داشتم لایو رو نگاه میکردم که هم مامان و هم بابا داشتن آماده میشدن برای رفتن به مهمونیِ یک شخص خاص. همونی که توی پست قبلی ای که دربارهٔ نرفتنم به مهمونی ها نوشتم ( با هشتگ عزت نفس میشه اون پست رو پیدا کرد = "غرور یا عزت نفس؟") ، ازش یاد کردم. همونی که اصلا ازش خوشم نمیاد. همونی که بیشتر از همه معذبم میکنه. اونی که شکستم جلوش از هر جای دیگه ای برام پررنگ تره.
مُسلَّم بود که نمیرم! مثل هزارتا مهمونیِ دیگه ای که نرفتم. مثل تولد یک سالگی خواهر زادم که نرفتم. مثل مراسم ختم بابابزرگم که نرفتم. مثل همهٔ اولین هایی که تو این دو سال اتفاق افتاد و من جرأت حضور توی جمع و مورد پرسش قرار گرفتن رو نداشتم...
داشتم لایو رو نگاه میکردم. بعد از ۵ ساعت درس خوندن، لپ تاپ رو گذاشته بودم روی شکمم و تکیه داده بودم به تخت. هندزفری ها در گوشم و استاد محمدی که اتفاقا از اعتماد به نفس میگفت. از اینکه اونی که با شکست هاش راحت نیست، اونی که فکر میکنه اگر موفق نشه میبازه، از همین الان باخته...
اونقدر حق گفت که مغزم هیچ تلاشی برای مقابله باهاش نکرد... فقط تأیید بود و تأیید.
و حرکتی بس شجاعانه زدم.
کاری که احتمال انجام دادنش منفی صد بود رو انجام دادم. اونی که توی این دو سال هیچ کدوم از دعوت هاش رو قبول نکردم، شام عید نوروزش رو نرفتم، شب یلداش رو تنها تو خونه موندم که فقط نبینمش، اونی که یکی از مهمترین انگیزه های نرفتنم توی جمع های خویشاوندی بود، آره همون! امشب تولدش بود و چند دقیقه مونده بود که مامان و بابا از خونه خارج شن، بهشون گفتم وایسید من دارم میام!....
وقتی توی لایو بودم، یه صدایی بهم گفت لیمو، این که جرأت نمیکنی بری و جلوی مردم از تصمیمت دفاع کنی یعنی تو از همین الان باختی. حتی اگه سال دیگه این موقع دانشجوی دندونپزشکی تهران باشی، تو ارزش خودت رو باختی. تو یه موجود بی ارزش شدی که قیمتش رو به نتیجهٔ یه آزمون گره زده! اگه امروز نمیتونی از تصمیمِ پشت کنکور موندنت دفاع کنی، پس در آینده هم برای تصمیم های بزرگتر که شجاعت بیشتری میخواد، مجبوری خودت رو قرنطینه کنی و روزها رو بشمری تا بگذره. بلند شو از کاری که کردی و مسیری که داری میری دفاع کن. بلند شو بذار همه فکر کنن نیومدن های قبلی به خاطر فشار درس و امتحان بوده. بلند شو و به همهٔ نشون بده حتی اگر تصمیم بگیری ده بار کنکور بدی، باز هم یک آدم ارزشمندی. آدمی که شجاعت انتخاب های بزرگ داره. آدمی که از مفهوم بی معنی ای به اسم آینده نمیترسه و نگران نیست تو دانشگاه از همکلاسی هاش بزرگتر باشه. آدمی که داره رشد میکنه و رشد کردن رو بخشی از زندگی میدونه. چه امروز و اینجا. چه فردا و دانشگاه.
پوشیدم. کمی صورتم رو مرتب کردم. آرایش کردم. هدفون هام رو برداشتم و سوار ماشین شدم. به سمت جایی که فکر میکردم اگر قرار باشه پام رو اونجا بذارم، حتما دانشجو ام.
توی راه ریحان به گوشی بابا زنگ زد. بابا نتونست به موقع جواب بده. گوشی رو داد به من و ازم خواست بهش زنگ بزنم. وقتی سلام کردم، با ناامیدی گفت یعنی مامان بابات هنوز راه نیفتادن؟ گفتم راه افتادن !... گفت پس یعنی گوشی بابات خونه مونده؟ گفتم نه... و به این فکر کردم که چرا فرضیه ای با این محتوا که شاید من هم دارم میام مهمونی به ذهنش نمیرسه؟؟؟...
بهش گفتم ما همه تو راهیم. و با تعجب گفت: یعنی تو هم داری میای؟؟؟...
وقتی رسیدیم اون یکی بزرگتره ما رو تو پارکینگ دید و گفت چقدر بزرگ شدی، دو ساله که ندیدمت!
و وقتی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا، به نظر میرسید که کسی انتظار دیدن من رو نداشت.
اما من بالاخره رفتم.
هیچ کس چیزی نپرسید! هیچ کس نگفت رتبه کنکورت چند شد. هیچ کس نگفت چرا شهرستان نرفتی. فقط اون شخص مورد نظر وقتی کنارش پشت کیک تولد نشسته بودم تا ازمون عکس بگیرن، بهم گفت انشالله سال دیگه دندونپزشکی قبول بشی... همین :)
انگار همه با هم هماهنگ کرده بودن که هیچ کنجکاوی درمورد من به خرج ندن...:) و شرایط اینگونه رقم خورد که پیش بینی بازی برزیل و کرواسی به مهم ترین بحث جمع تبدیل بشه :)
و البته برای من بد نشد!
هیچ کس چیزی بهم نگفت و این مثل یک معجزه بود.
ساعت دوازده برگشتیم خونه و من احساس میکنم با اون آدم شش ساعت پیش کلی فرق دارم. احساس میکنم یکی از بزرگترین تابو هام رو شکستم. من دیگه کمتر از بیان تصمیمم میترسم. و دیگه کمتر فکر میکنم که "باید" حتما قبول بشم.
من آروم تر شدم. انگار یک بار سنگین رو از روی دوشم برداشتم.
و
این رو نمیتونم انکار کنم که چقدر اکثریت از دیدن من خوشحال شدن!....
همهٔ اونهایی که اصلا باهاشون احساس راحتی نمیکردم! امروز کمی احساس کردم من هم عضوی از این خاندانم. احساس کردم همه پشتمن و به تصمیماتم احترام میذارن. یا شاید هم اونقدرها که من فکر میکردم این چیزها براشون مهم نیست.
هنوز هم که دارم اینها رو مینویسم باورم نشده که بعد از ظهر تصمیم گرفتم این مهمونی رو برم... احساس میکنم خیلی بیشتر از شجاعتم خرج کردم. رسما انتظار داشتم معذب ترین باشم ولی راحت ترین بودم.
و من پر از این ترسهام.
که شاید خیلی هاشون، اگر فقط کمی پررو بازی دربیارم و بشکونمشون، تبدیل بشن به خاطره هایی که اصلا انتظار خوب بودنشون رو نداشتم...
امشب بهم خیلی خوش گذشت. از تعارف کردن های زمان شام که مشخص بود زیر ذره بین همه ام، تا نبودنِ اخی که همیشه همهٔ توجه ها رو به خودش جلب میکرد اما امروز مرکز توجه ها عوض شده بود.
خدایا شکرت.
خدایا بهم جرئت پررو بازی بده.
بهم جرأت پرواز کردن بده. بذار این غل و زنجیر ها رو از بال هام باز کنم.
چقدر خوشحالم که امروز بعد از ظهر این قرنطینه دوساله رو شکوندم...
:)
:)
:)
زیست
✅ سوالات آزمون + مطالعۀ کتاب درسی 1:20
⬜ بام رفیع 1:20
✅ تست های پلکان، کارگاه نکته و تست 1:20
ریاضی
✅ ادامه مفاهیم پایۀ حد + تست های آموزشی 1:20
⬜ آموزش جامع استاد عزیزی، رفع ابهام
⬜ تست های عزیزی توی رفع ابهام تموم شه
شیمی
⬜ کامل کردن مبحث آشنایی با عدد اکسایش
مجموع: 5:20

پر از انرژیم. همۀ اتفاقات بد تموم شدن. :))))
احساس میکنم واقعا امروز دارم پرواز میکنم :)
خدا رو شکر...
انگار امروز باز از اون روزاست! اما من دیدم یه ابر زیر پام :)
رفتم کیبورد جدیدم رو گرفتم *_* طلایی حوشرنگ :) اونقدر نوئه که تفاوت رنگش با خود تبلتم مشخصه :) ولی واقعا خوشحالم. احساس میکنم خراب شدن جایگاه اتصال کیبوردم به تبلت خراب شد تا من امروز این حس عالی رو تجربه کنم. این حس نو شدن :)
کانال تلگرامم رو راه انداختم. بیشتر برای آرشیو کردن احوالات سال کنکورم :) ولی آدرسش رو میذارم براتون. اگه خواستین تشریف بیارین :)
همه چیز نو شده برای من.
و من تلاش میکنم تا حد امکان این حال خوب رو نگه دارم :)
ریاضی
ادامۀ مفهوم حدود و قضایا
مجموعه، الگو، دنباله
زمین شناسی
پویایی زمین
زیست
دهم، فصل 6 گفتار 1
فیزیک
✅ دوازده: فصل2 - بخش 1 - 1:55
شیمی
⬜ دوازده: فصل 2 بخش 1-1
ریاضی
⬜ مفهوم حد و قضایا
احساس میکنم هر زمان در روز ناخودآگاه برنامه ای که روز قبل همون موقع اجرا میکردم رو مرور میکنم. این اولین بار نیست که به این تئوری میرسم. اما امروز باز هم ازش مطمئن شدم.
امروز بعد از ظهر استرس گرفته بودم! بی دلیل! بعد یادم اومد دیروز بعد از ظهر داشتم از استرس میمردم. یا امشب وقتی که داشتم گزارشم رو میفرستادم ناراحت بودم. که یادم اومد دیشب اینموقع با ناراحتی عمیقی روی تخت دراز کشیده بودم.
این یادآوری های ناخودآگاه، احتمالا کارکردشون کاهش مصرف انرژی مغزه. مغز برای اینکه برنامهٔ جدید نچینه، همون نسخهٔ دیروز رو میخواد عملی کنه. اگه خیلی ساکت باشی و برنامهٔ به خصوصی نچیده باشی، تو هم متوجه این موضوع میشی.!.
امروز به اجبار بوبانو برگشتم به زندگیِ عادیم. اما واقعا برگشتن چطوریه؟
صبح من رو کشوند تو اتاق مطالعه و اسپیکر رو وصل کرد و آهنگ بی مزهٔ آرون افشار رو گذاشت. برای دراومدن از اون غمی که باهاش خوابیدم و باهاش بیدار شدم. رقصید و من رو هم وادار به رقص کرد.
رقص؟ نه! تأثیر نداشت! مسخرهست... چطور حالِ درونیِ آدم ها میتونه با حرکات فیزیکی تغییر کنه؟ اون شعله ای که توی قلب آدم روشنه، موقع تکون دادن منظم اندام هم روشنه!
نشستیم کمی با هم حرف زدیم. شاید مجموعا پنج جمله نگفته بودم که اشک صورتم رو خیس کرد. تأثیر داشت؟ نه اونقدرها...
رفتم کمی سریال دیدم. خوب بود. شیرین بود. تأثیر داشت؟ کمی قوی تر بود اما همچنان نه!...
و نهایتا
ساعت ۲ رفتم پای درس! با یک حال نصفه و نیمه خراب!... هرچند که ساعت شروعم صبح نبود و هرچند که اول چاره نبودم و هرچند که چارهٔ قبلی رو نابود کردم، اما شروع کردم. تأثیر داشت؟ اوهوم!
بهترین کار بود.
قوی ترین کار بود.
حالم نسبت به صبح بهتره. واقعا فکر میکنم جایی قشنگ تر از درسهام برای پناه گرفتن وجود نداره.
جداً کنکور چه پدیدهٔ شیرینیه... :)
حقیقتا ناراحتم. اگر میرفتم هم اذیت میشدم اما این نرفتن ها مستقیما داره از ذهن کمالگرای کوفتیِ من میاد.
ناراحتم و احساس سرخوردگی میکنم. دو هفته پیش هم جمعه همین حس رو داشتم و خیلی افتضاحه که هنوز همین حس رو دارم.
همین جا قول میدم با رویکرد جدیدی که در پیش دارم دیگه هیچ وقت توی آزمونها غیبت نکنم.
متاسفم بابت شرایطِ به وجود اومده. من رو ببخش که اینقدر تو رو توی اوضاع بد غرق کردم. خدایا شکرت که همیشه جای جبران هست. دوستت دارم :)
خب. نگفته بودم که پادگان اخی اینا توی استان مازندرانه و اخی همون روزی که ما رسیدیم، مرخصی گرفت و اومد پیشمون؟ امروز ظهر مامان و بابا دوباره بردنش مرزن آباد. من که قعر درۀ رکود دست و پا میزدم از این فرصت استفاده کردم برای اینکه خودم رو جمع و جور کنم. هرچند اونقدر هم بلد نیستم که دقیقا برای بیرون اومدن از رکود باید چه کنم!
اونها که رفتن،گوشی و لپ تاپم رو خاموش کردم. در رو قفل کردم و رفتم توی بالکن روبه روی باغچه دراز کشیدم. زیر آفتاب. بعد از چند دقیقه که حسابی سوختم رفتم تو خونه و کولر گازی رو روشن کردم گذاشتم روی سرد ترین درجه و رو به روش خوابیدم. بعد از چند دقیقه بلند شدم آب خوردم و بعد رفتم خوابیدم! دلم میخواست چند ساعتی تو سکوت باشم. معمولا وقتی اینقدر سکوت حاکم باشه، کم کم منِ درونم از لونه ش بیرون میاد و خودش رو نشون میده. بعد با هم میشینیم و فکر میکنیم که چه کاری از دستمون برمیاد. مثلا امروز منِ درونم بهم گفت: «هر رکود با خودش یک خبر خوب داره و اون اینه که توی برنامه ریزیِ تو ایرادی وجود داره و باید اون ایراد رو اصلاح کنی.» با هم به این نتیجه رسیدیم که همچنان بزرگترین ایرادِ من، کمالگراییِ افراطیمه. و من هنوز هیچ اقدام قابل توجهی برای درمان کمالگراییم انجام ندادم. با هم یک برنامه طراحی کردیم.
بگذارید نتیجۀ تجربیاتم تا الان رو بهتون بگم. رکود، یک دوره ایه که "باید" طی بشه. و طی شدنش پایان داره. اگر اقدامی بلدی میتونی این پایان رو جلو بندازی.
یک سکوت عمیق و بعدش یک خواب عمیق، به رکود میتونه پایان بده اگر همت شخصی برای پایانش داشته باشی. پایان رکود امروز من، پنج و نیم ساعت سکوت میخواست! بعدش بلند شدم گوشی و لپ تاپ رو روشن کردم و طرح برنامه ریزی پیمانه ای رو روی WORD آوردم.
به هر روی، همیشه بعد از طی کردن رکود، من دوباره برنامه ریزی میکنم. طبق حرف منِ درونم، منطقی هم هست! چون اگر برنامۀ قبلی چیدمان خوبی داشت که به رکود ختم نمیشد!
دربارۀ برنامه ریزیِ پیمانه ای که امروز طراحیش کردم، بعدا حرف میزنم! فعلا توی مرحلۀ پخش آزمایشیه.
همینجوری اسمش رو گذاشتم پیمانه ای! شاید مثلا بعدا اسمش رو بذارم "برنامه ریزی ناقص" یا "برنامه ریزی به روش معمولگراها"
در هر صورت
فایتینگ :)
بسیار شدید احساس میکنم دارم تغییر میکنم.
احساس میکنم اگر جلوی این تغییر رو نگیرم میتونم چیز های جدیدی ببینم و صدا های جدیدی بشنوم!
دارم آهنگ های بیخود رو از زندگیم حذف میکنم. خوراکی های بیخود رو میریزم دور. دارم تلاش میکنم شب ها به موقع بخوابم و صبح ها طلوع آفتاب رو ببینم.
سعی میکنم کمتر حرف بزنم و بیشتر به صداها گوش بدم.
ذهنم رو از اطلاعات چرت خالی میکنم.
و این کنش ها داره در هایی رو به روی من باز میکنه که نمیدونم پشتشون چیه. و مسیرشون به کجا ختم میشه.
این یه سفر هیجان انگیزه :)
زیست
⬜ مطالعۀ کتاب درسی دوازدهم: گفتار اول فصل 3: مفاهیم پایۀ انتقال اطلاعات در نسل ها
ریاضی
⬜ تست های باقیمانده از مبحث قبلی مثلثات: دایره مثلثاتی: ⬜ بستۀ آ / ⬜ بستۀ ب | واحد ها اندازه گیری زاویه: ✅ بستۀ آ / بستۀ ب 1:20
✅ ریاضی جت- استاد عزیزی: روابط مثلثاتی - 1:20

:)
زیست
✅ ادامۀ استاد رفیعی- 1:20
✅ تست های تنظیم بیان ژن ✅ بستۀ آ / ✅ بستۀ ب - 1:20
✅ مطالعه گفتار یک کلیه - 00:32
مجموع: 3:12

زیست
✅ مطالعۀ گفتار 3 فصل 2 از روی کتاب درسی - 00:35 / ✅ آموزش دور تند دکتر ایروانی 00:55 / ✅ آموزش دور تند دکتر رفیعی: ✅ تنظیم بیان ژن و نقش های آن / ✅ تنظیم بیان ژن در پروکاریوت ها 00:50
ریاضی
⬜ تست های بخش اول مثلثات : ✅ 10 ⬜10 ⬜10 - 1:20
فیزیک
⬜ تست های دینامیک 1
شیمی
⬜ استاد صالحی شیمی جت: الکتروشیمی
مجموع: 4:00

حالم یه ذره به خاطر چیزایی که تو گوشیش بهم نشون داد بد شد.
ولی دیروز با پشتیبانم قرار گذاشتم که وقتی حالم بده هم درس بخونم. یعنی در اصل قرار شد سعی کنیم رابطۀ بین "احوال" و "مطالعه" رو کمرنگ کنیم.
حالم بده؟ باشه!
هم حالم بده هم درس میخونم!
روند تغییر مود تدریجیه. بنابر این یه موزیک، یه داستان کوتاه، حرف زدن کوتاه با یه آدمی که حال و هواتون رو عوض میکنه میتونه یه پله حالتون رو بهتر کنه. بعدش دیگه باید برگردید سر درستون! منم باید برگردم. هرچند که هنوز حالم خوب نیست. ولی مهم نیست. من باید تلاش کنم که این موضوع مهم نباشه...
به جهت حفظ عفت عمومی وب، موزیک رو سانسور شده قرار دادم :)
ولی متاسفانه وقتی این نسخه رو گوش دادم فهمیدم همۀ مزۀ موزیک به کلمات رکیکش بود... ؛..
زیست
☑ 30 تست از گفتار 2 فصل 2 دوازدهم - 11 تست: 1:00
ریاضی
✅ استاد عزیزی ریاضی جت: نسبت های مثلثاتی و واحدهای زاویه - 1:35 / ✅ حل مجدد تست های حین تدریس استاد - 00:25 / ☑ تست های جت - 1:00
فیزیک
☑ فیزیک جت: دینامیک 1 - 1:20
شیمی
☑ خوندن حفظیات فصل 2 دوازدهم از خیلی سبر ⬜ 20 تست از همان 00:40
مجموع: 6:00

بازم تاریخش روز بعد خورد.
خسته تر از اونم که برای فردا برنامه ریزی کنم...
ریاضی
✅دیدن تحلیل آزمون 5 آذر 1400 کانون - مبحث مثلثات - 1:20
زیست
✅ خواندن کتاب درسی: فصل 2 گفتار 2 - 1:20
فیزیک
✅دیدن تحلیل آزمون 5 آذر 1400 کانون - مبحث دینامیک - 00:50
شیمی
✅ دیدن تحلیل آزمون 5 آذر 1400 کانون - مبحث الکتروشیمی - 1:00
مجموع : 4:35

دیر شد گزارشم. به خاطر همین تاریخش خورد 22 :)

این پروفایل یکی از بچه های آکادمی امروزه. روند آموزشش توی 14 روز اخیر. هرشب میشه قول فردا رو تغییر داد ولی در طول روزِ فردا نمیتونی قول رو تغییر بدی. تنها کاری که میتونی بکنی اینه که به قولت عمل کنی. و این آدم هر روز به قولش عمل کرده.
منم میخوام موظف بشم به این که به قولم عمل کنم. چهارده روز آینده پروفایل من خیلی تغییرها میکنه :)
فعلا وضعیتش اینه :

این دو هفته ای که از آزمون قبلی گذشت میتونم بگم اولین مواجههٔ واقعیم با درس خوندن برای کنکور بود. نه اینکه درس هایی که تا الان میخوندم واقعی نبوده! بلکه نگاه من به کنکور، بیشتر از اینکه واقع گرایانه باشه فانتزی بود. توی این ۱۴ روز فهمیدم رسیدن به هدفی مثل موفقیت توی کنکور سراسری، به اولین چیزی که نیاز داره صبره. و در قدم بعد، کمالگرایی بزرگترین دشمن آدمیه که میخواد توی این مسیر قدم بزنه. متأسفانه کمالگرایی بیشتر از اینکه نقطه ضعف به نظر بیاد برای بعضی ها یک ایرادِ باکلاسه. در حالی که کمالگرایی فلج کنندهست. به معنای واقعی کلمه فلج کننده. اگر میخوای ذهنت برات یک زندان درست کنه، به کمالگرایی به عنوان معضل جدی نگاه نکن! به این خیال باش که اونقدر ها هم ایراد بدی نیست!

کتابِ "چگونه کمالگرا نباشیم" از استفن گایز
کمالگرایی فلج میکنه و کنترل اون، یک هنره.
هنر کنترل کمالگرایی برای امثال من، احتمالا با خوندن کتاب هایی که در این زمینه اطلاعاتی رو در اختیار مردم گذاشتن، و بدست آوردنِ تجربه و تحلیل تجربه ها بدست میاد.
روندِ رشد در مسیر کنکور یک روند طولانی با شیب پیشرفت کمه. اولین نتایج قابل توجه خیلی دیر بدست میاد. در اصل لازمه ساختار های اشتباه بشکنه و ساختار های جدید ساخته بشه و قوام پیدا کنه. بعد احتمالا آروم آروم نتایج ظاهری بدست میان.
توی این ۱۴ روز فهمیدم عنصری که میتونه ما رو از کم آوردن توی این مسیر نجات بده، لذت بردن از مسیره. چون ما قراره طولانی مدت با پای پیاده توی این مسیر راه بریم.
از حق نگذریم که روزهای اول فقط دلم میخواست فرار کنم. حتی یک شب هم گریه کردم. اما نهایتا عادت کردن به شرایط جدید، ۴ روز طول میکشه. برای من حتی کمتر هم بود.
شراط جدید یعنی حقیقتی که باید باهاش کنار بیایم. این حقیقت که الان چیزی مهم تر از کنکور توی زندگی ما نیست و همهٔ برنامه های زندگیمون حول این هدف چیده میشه. اینکه دیگه خواب و بیداریمون برای افزایش کیفیت مطالعهست. اینکه غذایی که میخوریم رو فقط برای درس خوندن مهم میدونیم. اینکه دیگه هیچ خبری جز کنکور برامون نباید مهم باشه و حتی اگر خانواده دارن دربارهٔ موضوع دیگه ای صحبت میکنن و صداشون توی اتاقمون میاد، باید گوشمون رو بگیریم و ذهنمون رو از منحرف شدن به سمت دیگه، بازداریم.
اینکه مدتی قراره هیچ چیز مهم تر از کنکور نباشه. هیچ چیز. و این حقیقت برای امثال من که روزهامون پر از فعالیت های جور واجور بود، مثل کابوس میمونه. کابوسی که میخواستم ازش فرار کنم. نه امسال، حتی پارسال هم همهٔ تلاشم رو کردم که این حقیقت رو نپذیرم.
اما من توی این ۱۴ روز تسلیم شدم. من فهمیدم چاره ای جز گذر از این جاده ندارم. من باید آروم آروم راه برم. اولش قراره پاهام درد بگیره. روزهای اول ممکنه پام تاول بزنه و بفهمم که کفشم مناسب نیست. حتی ممکنه به این نتیجه برسم که جاده توی شب ها راحت تر طی میشه و بهتره روزها رو به جای شب ها بخوابم. ممکنه شب ها سرد باشن. ممکنه روزها گرم باشن. ممکنه مریض بشم. ممکنه چند روز کنار جاده چادر بزنم و اصلا جلوتر نرم. ممکنه هر اتفاق غیر منتظره ای بیوفته اما این حقیقت هیچ وقت تغییر نمیکنه که "من باید از این جاده گذر کنم".
توی این ۱۴ روز فهمیدم راه تحمل این همه تغییر و کم کم عادت کردن به مسیر اینه که قدم های جدیدمون رو آروم و با طمأنینه برداریم. ما از روز اول برای این مسیر آماده نیستیم. بنابر این بهتره از خودمون انتظار نداشته باشیم که از همون اول خیلی جلو بریم.
اگر توی ماراتن های ورزشی شرکت کرده باشین و یا سفر اربعین رفته باشین که یک ماراتن چند روزهست، همهٔ حرفهام رو درک میکنین. توی مسیر هر اتفاقی ممکنه بیوفته، اما نحوهٔ پذیرش متفاوت افراده که نتیجهش برای بعضی ها میشه طی کردن ۸۳ کیلومتر در دو روز، و برای بعضی دیگه در یک هفته.
ما باید با آرامش با رنجها رو به رو بشیم و یا اون ها رو حل کنیم یا بپذیریمشون، اینطوریه که میتونیم با سرعت بیشتری عبور کنیم. اما توی همین مسیر ممکنه گاهی فراموش کنیم و رنجهامون رو دنبال خودمون بکشیم. هروقت که متوجه سهل انگاریمون شدیم باید تکلیفِ رنج ها رو مشخص کنیم. چون با پای لنگ نمیشه به مقصد رسید. ولی با کولهٔ سنگین میشه! بعد از ده تا عمود به سنگینی کوله عادت میکنیم!...
برقراری تعادل بین رنجها و باز گذاشتن مسیر برای تبدیل برخی روندها به عادت، و از همه مهم تر صبر، مهم ترین تجربیات من در این ۲ هفته بود.
جلوتر که بریم، از کلیات عبور میکنم و به طور جزئی تر این تجربیاتم از روند کنکور رو ثبت میکنم :)
اخی بیست و چهار ساعت مرخصی گرفته اومده تهران. یه ذره دلم براش تنگ شده بود. وقتی دیدمش بغلش کردم و تنها جمله ای که رد و بدل شد این بود: سلام دخترِ خوشگل!
اخی تا حالا هیچ وقت من رو اینطوری خطاب نکرده بود. بهم چسبید :) احساس میکنم همین نوزده روزی که رفته سربازی کلی عوض شده. نمیدونم از دلتنگیه یا چی. اما به نظرم مهربون شده.
امشب خونه مون مهمونی بود. عمو داشت به اخی میگفت وقتی که سربازیت تموم میشه میفهمی دیگه هیچ وقت اون آدم قبلی نمیشی. اخی داشت از اینکه ۴ صبح بیدار میشن و ۸ شب میخوابن حرف میزد و من به این فکر میکردم که چقدر وظایفی که بهشون میسپرن چرته! احساس میکنم کل نمایش سربازی برای اینه که پسرا نظم و دستورپذیری یاد بگیرن. برای اینکه این سختی های بی دلیل رو بکشن. برای اینکه با آدمای متفاوت از شهر های متفاوت با فرهنگ های متفاوت زندگی کنن و زندگی جمعی رو تحمل کنن. و نهایتا مطیعانه دو سال زندگیشون رو هدر بدن. احساس میکنم یه جور تربیت برده ست اما محترمانه تر. البته من از خدام بود که دو سال از زندگیم رو اینجوری بگذرونم. من واقعا دوست دارم زندان رو هم تجربه کنم. احساس میکنم سربازی مثل زندانه. چه بسا سخت تر. یک دورهٔ عجيب تو زندگی یک آدم که از یکنواختی دراومده! کاش برای دخترا هم پادگان داشتیم.
البته اوضاع الان من دست کمی از زندان نداره!
من تو ذهن خودم زندانی ام! چی میشه حداقل نظم زندگیم رو هم مثل نظامی ها کنم؟ شاید نتیجهش آرومم کرد!...
ریاضی
✅ تحلیل تابع آزمون قلمچی پارسال - 2:50 !!! (ولی عوضش یه مبحثی رو که اصلا نخونده بودم رو از روی تست ها راه حل کردن سوال هاش رو یاد گرفتم *_* )
زیست
✅ مطالعه کتاب درسی دهم فصل 4 گفتار 3 - 1:30
✅ دکتر ایروانی: آموزش دور سریع گفتار 3 - 00:45
✅ تورق هر سه گفتار: ✅1 ✅2 ✅3 00:15 + 00:40 + 00:40 + 00:15 + 00:35
⬜ تحلیل آزمون قلمچی پارسال: زیست پایه
فیزیک
مجموغ: 8:50

ریاضی
✅ استاد عزیزی: تست های توان های گویا و عبارت های جبری - 2:00
☑ تست های بخش اول (تعدادش رو مینویسم ) - 1:20
زیست
✅ مطالعه کتاب درسی دهم: فصل 4 گفتار 2 - 1:40
☑ دکتر ایروانی: آموزش دور سریع گفتار 2 - 1:20
⭕ برای تست های این گفتار برنامه ریزی کنم
مجموع: 6:00

زیست
✅مطالعه کتاب درسی دهم : گفتار 1 - 00:40
✅ تست های تامین اکسیژن و مواد مغذی قلب، دریچه ها و صداهای قلب (10) - 00:35 / 10 تا
✅ تست های ساختار بافتی و ماهیچه ای قلب، چرخۀ ضربان قلب، برون ده قلبی (10) - 00:30 / 10 تا
☑ تست های چرخۀ ضربان قلب و الکترو قلب نگاری (15) - 00:15
فیزیک
✅ فیزیک جت: کار، انرژی و توان بخش 1 - 3:00 و تعدادی تست
⬜ فیزیک جت: کار، انرژی و توان بخش 2
شیمی
☑ حفظیات دهم 00:50
✅ اندکی مسائل اسید و باز 00:30
ریاضی
✅ استاد عزیزی: پایان توان های گویا و عبارت های جبری - 1:20
مجموع: 8:00


زیست دوازده
✅ دکتر ایروانی: فصل 2 گفتار 2 بخش 2 - 1:40
✅ دکتر ایروانی: فصل 2 گفتار 2 بخش 3 - 00:30
⬜ دکتر ایروانی: تست های گفتار 2
☑ سوال های تشریحی فصل 2 - 1:45
فعلا به لحاظ رسیدن به بودجه بندی آزمون هفته بعد اوضاع اینه: سعی میکنم امروز زیست دوازده و فیزیک دوازده رو کامل کنم

ادامه نوشته
شیمی دوازده
پایان اسید و باز - 2:30
فیزیک دوازده
پایان حرکت با شتاب ثابت - 2:40
زیست دوازده
فصل دو گفتار دو - 1:20
مجموع: 6:30

زیست دوازده
☑ تست های سری آ تا پ - فعلا تا وسط سری ب - 14 تست - 1:40
⬜ بام رفیع: تمام کردن آموزش رونویسی
ریاضی پایه
⬜ استاد عزیزی: بخش دوم توان های گویا
دیروز برای اولین بار رفتم پیش پشتیبانم تا بهم برنامه بده. یک خورده نسبت به روزهای دیگه سرش شلوغتر بود و میتونستم این رو از رفتار عصبیش بفهمم. کمی حرف زدیم. برنامه ریزی کردیم. وقتی فهمید روز قبلش 4 ساعت درس خوندم ازم خواست تا فعالیت های یک روز کاملم رو براش بنویسم. قبل از رفتن گفت دانش آموزی مثل تو حیفه که ساعت مطالعش اینقدر کم باشه. باید حداقل بتونی 8 ساعت بخونی. ولی فعلا سعی کن به حد 5-6 ساعت برسونی.
دیروز علی رغم این که به خاطر جلسه قلمچی دیر شروع کردم و علی رغم این که شب مهمون داشتیم و نزدیک دو ساعت درگیر پخت شام بودم چون بوبانو سفر بود و من تنها بودم، اما 7 ساعت درس خوندم. خودم خیلی از خودم راضی ام. ولی گزارشم رو که برای پشتیبانم فرستادم فقط دو تا پیام فرستاد:
_ از این به بعد توی واتس اپ یا تلگرام بهم پیام بده
_ شام میپزی؟
.
.
هیچ واکنشی به افزایش ساعت مطالعم نشون نداد :)
یه احساس ضعیفی پشت لوب گیجگاهی چپم بهم میگه این واکنشیه که معمولا وقتی با یک آدم خیلی روراست باشی میگیری. معمولا وقتی آدم ها من رو خیلی نشناختن جور دیگه ای برخورد میکنن. اگر تصمیم بگیرم اطلاع از ضعف هام رو باهاشون به اشتراک بذارم انگار از جایگاهی که از من توی ذهن خودشون ساختن پایین میام. توی این پست یک مقدار دربارش توضیح دادم. پارسال هم مشاور فرزانگان همین نگاه رو بهم داشت. اولش نمیدونم چی شد و چی در من دید که برنامه های درسی ای که برای بچه ها میریخت رو با من هماهنگ میکرد و آمار کلاس ها رو از من میگرفت. وقتی درباره ضعف های مطالعاتیم باهاش حرف زدم و ازش کمک خواستم، انگار از جایگاهم پایین اومدم. اون دیگه با من سر هیچ موضوعی مشورت نمیکرد. کم کم دیگه اون کسی هم نبودم که پیگیر برنامه اش باشه. و نهایتا به عنوان یک مشاور، در سه ماه پایانی کنکور فقط دو بار باهام تماس گرفت. اون هم بر حسب وظیفه.
من معمولا اعتماد به نفس بالایی دارم. در برخورد های اول، همه از من توی ذهنشون چیز دیگه ای میسازن. من اما اون آدم بی نقص نیستم. من توی هیچ زمینه ای بی نقص نیستم. ولی توی خیلی از زمینه ها خوبم. شاید خیلی خوب. ولی زمینه تحصیلیم شامل این خوب بودن نمیشه.
چند وقت پیش یک پست گذاشتم و گفتم که شکست های تحصیلیم باعث شده اعتماد به نفسم سقوط کنه. حالا اما دنبال اینم که با خودم این موضوع رو حل کنم. من کم کم میرم برای اینکه توی این زمینه، به حدی برسم که خودم اسمش رو میذارم حد معمولی! من علی رغم همۀ کمالگرایی هام تصمیم گرفتم که فعلا فقط سعی کنم معمولی بشم. برای معمولی شدن خیلی لازم نیست کار عجیبی بکنم. برام گُنگ نیست. راهش رو حس میکنم بلدم.
مهم نیست اگر همه دوست دارن من اون چیزی باشم که تو ذهنشونه.
مهم نیست اگر پشتیبانم موفقیت هام رو نمیبینه. شاید اینها برای اون موفقیت محسوب نمیشه اما برای من خیلی بزرگه.
مهم نیست اگر اونهایی که وضعیتم رو با جزئیات میدونن، دیگه ازم انتظار موفقیت های بزرگ ندارن.
مهم ترین چیز اینه که من خودم رو دارم :) من میدونم که توانایی هرکاری رو دارم. من خدا رو دارم و میدونم با هر قدمی که من برمیدارم اون هم ده قدم هدفم رو بهم نزدیکتر میکنه. من برای هدفی تلاش میکنم که بلندمرتبه تر از این حرفهاست. من معنایی دارم که باعث میشه این موفقیت های کوچیک هم ارزشمند باشن...
خسته نباشی لیموی عزیز بابت رکوردی که دیروز شکستی :)
امروز سعی کن برنامت رو طوری جلو ببری که بخشی از آزمون هفته بعد رو پوشش داده باشی.
قوی باش لیمو
این گام ها اولش سختن. ولی اگه قوی باشی به دویدن توی این راه هم عادت میکنی :)
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)