خدایا بغلم کن

دارم سحری درست میکنم و به ماه رمضون پارسال فکر میکنم. به روزهایی که خونه مامان‌بزرگ بودم. به روزهایی که مامان بزرگ زنده بود...

هفته پیش مامان بزرگم فوت کرد. همون کسی که بخش مهمی از سال منتهی به آخرین کنکورم رو داخل خونش گذروندم. هنوز باورم نمیشه دارم درباره نبودِ مامان بزرگ توی این دنیا حرف میزنم... همه چیز اونقدر سریع پیش رفت و اونقدر راحت از دنیا رفت که به نظرم رسید شاید زنده بودن یک شوخیه! مرگ اونقدر واقعی و اونقدر نزدیکه که به نظر میرسه زنده بودن اونقدر جدی نیست... اگر مامان بزرگ رو روی سنگ غسالخونه نمیدیدم شاید هیچ وقت باور نمیکردم که از دنیا رفته. شاید حسش برام شبیه رفتن به یک سفر می‌بود. اما من جسم بی جون مامان بزرگ رو دیدم. صورت بی روحش که جمع شده بود رو دیدم. و دیدم که چطور بدنش خشک شده و راحت میتونن زیر و روش کنن. من فهمیدم مرگ خیلی جدیه. مرگ میتونه یک روزه آدمِ عزیزِ دلت رو که بغلش پر از عشق بود و با محبت برات شعر میخوند رو تبدیل به یک جسدِ سرد و خشک کنه. دلم خیلی براش تنگ میشه. مامان بزرگم واقعا ماه بود...

دارم سحری درست میکنم و به پارسال فکر میکنم. به روزهای ماه رمضون که گاهی اوقات تنها کسی بودم که توی اون خونه برای سحری بیدار میشد. به کتابخونه. به پک های افطاری که مامان بزرگ برام آماده می‌کرد تا توی کتابخونه بخورم. به کلاس های آنلاینی که بعد از اذان شروع میشدن...

وقتی به اون روزها فکر میکنم احساس میکنم یک آزادی و آرامش خاصی داشتم. درسته از خونه دور بودم، درس هایی رو میخوندم که تکراری و حوصله سر بر بودن، خاطرات شکست و ترس از شکست مجدد داشتم، اما

اما یک جور قوی، خدا رو باور داشتم و بهش تکیه کرده بودم.

من توی اون روزهای سخت خدا رو خیلی میپرستیدم و حتی فکر میکردم به خاطرِ سختیِ راه هست که خدا رو اینطور میطلبم.

من آدمی هستم که توی راه های ساده و بی دردسر خدا رو گم میکنم.

اون روز ها میگفتم خدایا شکرت بابت رنج هایی که به زندگیم وارد کردی تا تو رو داشته باشم، میگفتم تا باشه از این رنج ها، من رنج رو میطلبم اگر کنارش آغوش تو باشه...

خدایا پس چرا الان اینقدر ترسیدم؟

من از پزشکی، از شهرستان، از بی‌پولی و زندگی مستقل و خوابگاه ترسیدم! من از تنهایی ترسیدم!...

خدایا من رو ترسو نخواه. ببخش به خاطر همه غلط هایی که کردم و باعث دوری من از تو شد. خدایا اون طمأنینه قبلی رو به قلبم برگردون.

خدایا من تو رو میخوام. تو رو...

برچسب‌ها: خدا
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴ ، 1:9
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا