بغلش کردم کلی قربون صدقهش رفتم. گفت «من از ناراحتی تو ناراحت میشم. از این کارای بابات خسته شدم. میخواستم بهش بگم امشب دعا ها برآورده میشه دعا کن من بمیرم»
یه لحظه به این فکر کردم که بابا واقعا داره به کجا میره؟ توی ليلة الرغائب درحالی که ما برای انجام اعمالمون از مهمونی اومدیم خونه و کاری کرد که دل و دماغمون رو برای عبادت از بین برد، خودش داره عبادت هاش رو میکنه و رفتاری کرده که همزمان هم دخترش هم زنش به آرزوی مرگ فکر کردن!... ولی بعد دیدم این فکری که به سرم اومده از طرف شیطانه...
بابای من هرجور هم که باشه بابای منه. احترامش برای من واجبه. احترام به بابا فقط در حرف و عمل نیست، بلکه همه چیز از فکر شروع میشه. اگه من توی افکارم برای بابا احترام قائل نباشم، چطور میتونم در عمل بهش احترام بذارم؟
اخی الان اومد خونه. نشست توی اتاقم و دلداری داد بهم. گفت بابا هروقت این بچه حزب اللهی ها رو میزنه توی سر من و بهم میگه رشد کن انگار یه سیخ فرو میکنن تو قلب من. مگه من میشینم گریه کنم؟ اخی معتقده حرفای بابا نباید برام مهم باشه چون بابا به یه طرفش هم نیست که حرفاش چه تاثیری رو ما میذاره و خودش الان راحت گرفته خوابیده.
نمیدونم...
خدا بزرگه... کاش خدا به بزرگی خودش قلب من رو هم بزرگ کنه. گاهی مثل الان خجالت میکشم از اینکه واسه چیزای اینطوری اینقدر ناراحت میشم و گریه میکنم... میگم توی این دنیا دغدغه ارزشمند تری وجود نداره که احساساتم رو، روحم رو بهش اختصاص بدم؟...
از اینکه بابت این موضوع امشب اینقدر ناراحت شدم پیش خدا شرمنده ام و استغفار میکنم
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)