دیگه حتی ضروری نمیدونم ایموجی هایی که برای گزارش میذاشتم رو بذارم :')
دیگه حتی نوشته هارو رنگی رنگی نمیکنم
فقط حواسم به کارمه
ریاضی
پایان تابع نمایی و لگاریتمی
شیمی
تا اواسط هیدروکربن های فصل 1 شیمی 2
زیست
شروع تقسیم یاخته

زیست- 4:00
ایمنی - خط دوم - آموزش + تست (10)
شیمی - 2:40
قدر هدایای زمینی را بدانیم - روند های فلزی نافلزی + روندهای شعاع اتمی + فلزهای واسطه + تست (30)
مجموع: 6:40

زیست - 2:40
ایمنی - گفتار 1 - تحلیل سوالات آزمون مشابه پارسال + آموزش سریع + تست های آبی (10)
ریاضی - 2:40
سهمی - ویژگی های سهمی - عبور سهمی در نواحی مختصاتی + بهینه سازی = آموزش + تست های آبی (10)
شیمی- 00:40
روند های فلزی + روندهای شعاع اتمی
مجموع: 6:00

امروز رفتم پیشش
احساس ورزشکاری رو دارم که داره برای المپیک آماده میشه
خدایا توانش رو بهم بده...
درست چند ساعت بعد از اینکه پست قبلی رو گذاشتم با خاله و مامانبزرگ راه افتادیم سمت خونه. توی ماشین، پشتیبانم بعد از یک ماه بهم زنگ زد.!..
گفت میخواستم بهت فرصت بدم راه خودتو بری. بهش گفتم بدم نمیاد که دوباره پشتیبان ویژهم باشی اما با یک سری شروط!
مهم ترینش اینه که ازت برنامه نمیگیرم. برنامهٔ خودم رو میرم!
میخوام خودم به راهم تسلط داشته باشم. خودم خوب میدونم باید چیکار کنم.
از بودن پشتیبان به عنوان نیروی محرک استفاده میکنم!
خلاصه...
جالب بود که تا دربارش پست گذاشتم بهم زنگ زد!..
.
دوستای خوبم :) ممنونم بابت نصیحت های قشنگی که بهم کردید. چه تو خصوصی چه عمومی :)
خوشحالم که باهاتون دوستم :)))
از اینکه توی این چندسال جلوی مشاور ها و پشتیبانم بلند بلند ضعف هام رو داد زدم متنفرم. اون کارها باعث شد من باور کنم که ضعیفم و توی این حس غرق بشم و بعدها دیگه این ضعیف بودن رو معمولی بدونم.
منم قبلترها توی زندگیم خیلی به ضعف هام توجه نمیکردم. تمرکزم رو مسیرم بود و همین باعث میشد بعد از مدتی سیر مسیر، اون ضعف ها هم از بین برن. مشاورهای این چندسال من رو توی ضعف هام نگه داشتن. به جای اینکه فقط حرفهام رو بشنون و بعد با هم برنامۀ یک مسیر خوب رو بریزیم، همش موضوع صحبتشون روی حرف های من بود. حتی پشتیبانم سال های کنکور خودش و ضعف هاش رو هم برای من تعریف میکرد تا مثلا من انگیزه بگیرم. ولی همه شون و صد البته خودم داشتیم رسمیت میدادیم به ضعیف بودن. به جای اینکه به عنوان بخشی از مسیر که چندان هم اهمیت نداره، بپذیریمش و ازش رد شیم و تمرکزمون رو روی کارمون بذاریم، توی ضعفهام مونده بودیم...
این ها برای آرکتایپ من سم بود. من هیچ جا نباید بلند بلند ضعفم رو داد میزدم. من جلوی هیچ آدم مهمی توی زندگیم نباید گریه میکردم. من خودم، خودم رو به اینجا کشوندم. خودم اینقدر توی سر خودم زدم که رسیدم به اینجا.
من فقط ویژگی های شخصیتیم رو سرکوب میکردم. وگرنه اگر میذاشتم شخصیتم راه خودش رو بره، خودش بلد بود من رو به موفقیت برسونه.
نمیتونم انکار کنم که مغرورم. این توی وجود منه و تا زمانی ک فقط خودم ازش با خبرم و روی رفتارم با دیگران تاثیر منفی نداره نباید به عنوان رذیلت اخلاقی در نطرش بگیرم. توی این پست کمی دربارۀ این حس در وجودم صحبت کرده بودم. اونموقع فکر میکردم اگر غرورم رو بشکنم موفق میشم، فکر میکردم این حس، سد راه منه. اما حالا میگم که اشتباه میکردم. من آروم آروم عرت نفسم رو از دست دادم. من امروز به اندازۀ چند سال پیش احساس ارزشمند بودن نمیکنم.
چند پست قبل دربارۀ خونه مامانبزرگ و اثر پیگمالیون صحبت کرده بودم. این چند روز واقعا خوب و متعادل درس خوندم. برخلاف چند هفتۀ اخیر که توی خونه خودمون اصلا حالم خوب نبود و درس نمیخوندم... اینجا همه به من احترام میذارن. همه مطمئن که من از پسش برمیام. خاله و دخترخالم دیشب اینجا بودن و وقتی داشتن درباره بریس های ارتودنسیشون صحبت میکردن، من رو مخاطب قرار میدادن و نکات تخصصی ای که از پزشکشون شنیده بودن رو به من میگفتن. انگار که من دندونپزشکم و خیلی از این مسائل سر درمیارم! من در نظر این آدم ها همیشه آدم موفقی بودم و به نظر میرسه که هنوز هم هستم. مامانبزرگم نمیذاره تو خونشون رفت و آمد بشه و به همه میگه نیان اینجا چون من درس دارم! اینجا همه من رو بالا میبرن. و جالبه که من مفیدتر از همیشه عمل میکنم. انگار سیستم عامل من این شکلیه. من باید خودم رو بالا ببینم تا کارهای درست رو انجام بدم. وگرنه با مغز میخورم زمین....
پ ن: هر آدمی برای ساعت مطالعه خودش یک حدی رو، حد خوبی میدونه. تصمیم گرفتم تا به اون حد نرسیدم دیگه اینجا ساعت مطالعم رو نذارم. دوست دارم گام هایی که توی دامنه برمیدارم رو تنهایی طی کنم. بعدا موفقیت های بزرگ رو با بقیه به اشتراک میذارم. اینجوری از در ملا عام شکست خوردن ناراحت نمیشم. من پیش خودم از شکست خوردن نمیترسم. تصمیم داشتم کاری کنم که پیش دیگران هم نترسم. اما به نظر میرسه این تلاش هام اوضاع رو بدتر کرده. من باید برگردم به دوران اوج خودم از لحاظ روانی.
دو روز پیش تصمیم گرفتم هر چیزی که بهم وصل بود رو دربیارم. دستندبند مسیم، همۀ رینگ ها و انگشتر هام. گردنبندم. حتی حرزم که خودم نوشته بودمش.
اگه مجبور نبودم ساعتم رو هم درمیوردم. دلم میخواد پابرهنه راه برم.
هیچی دیگه بهم وصل نیست.
احساس میکنم خوی انسان اولیه م داره میزنه بالا
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)