بالاخره بعد از مدتها، شاید بعد از چندین ماه، باهاش صحبت کردم. علیرغم اینکه تقریبا هر هفته میدیدمش. ولی صحبت دو نفره با هم نداشتیم.
بهش گفتم به بچه ها بیشتر توجه کن. این افراد مهم ترین افراد برای تو هستن.
درسته که کلاس کوچیک دیروز، یک سازمان متوسط شده و کم کم داره یک سازمان بزرگ میشه،
ولی دلیل نمیشه هستهٔ اولیه رو فراموش کنه و یادش بره که همین ده نفری که باهاشون قدم های اولیه تشکیل سازمان رو برداشته مهم ترین نیروهاش و ستون های مجموعه هستن. و حتی الان که نیرو های سازمان زیاد شدن، ولی همچنان سخت ترین مسئولیت ها و تصمیم ها و همت ها روی دوش همین افراده
بهش گفتم این که کلاس رو به بهانه کارای سازمان شرکت نمیکنی باعث میشه بچه ها نتونن تخلیه روانی بشن. تو مسئول تنظیم عاطفی اینایی. هفت ساله که داری این کارو انجام میدی، حالا که کارا داره به نتیجه میرسه نمیتونی به حال خودشون ولشون کنی
اینا زیر فشار کارا دارن متلاشی میشن و ماه هاست که جز جلسه کاری باهاشون نذاشتی، یه بار تک تک دستشونو نگرفتی ببری به گوشه، ببینی احوالشون چطوره!
مريض بود و ماسک زده بود، فقط چشماش و میدیدم و همون چشم ها نشون میداد، خودش الان بیشتر از همه احتیاج داره با یکی حرف بزنه و تخلیه بشه... و همین رو بهش گفتم! گفتم بعد از اینکه خودت رو یه جوری بالانس کردی، یه ذره خستگیت رو کم کن و به بچه ها توجه کن...
کارها سخت شده و سخت تر از اینم میشه. ولی این ده نفر از همه مهم ترن... با هر کدوم این ده نفر میتونی یه سازمان جداگانه تشکیل بدی. قدرشون رو بیشتر بدون.
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)