تهش هممون میمیریم. خدا رو شکر. خداروشکر توی دوره ای زندگی میکنم که عمر انسانها کوتاهه
من واقعا توی این دنیا دارم زجر میکشم. هرچقدر هم سرم رو با کارهای مختلف مشغول کنم، شب وقتی همه صداها خاموش شده، وقتی فقط خودمم و خودم،میفهمم چقدر زندگیم تو این دنیا بی معنیه. البته نه بی معنی، بهتره بگم انگار یه چیزی سر جاش نیست و اون چیز مهم ترینه. انگار من مال اینجا نیستم. احساس میکنم هیچ کدوممون مال اینجا نیستیم. ما هیچکدوممون اینجا احساس آرامش نداریم. اینو همه بهش اقرار میکنیم. ما هیچکدوممون پایستگی و امنیت نداریم. هیچ چیزی ضمانت شده نیست، هیچ چیزی بلند مدت نیست، پات رو هیچ جای سفتی نمیتونی بذاری.
به هرجهت باید این روز ها رو خوب طی کنيم برای یک ابدیت بهتر. پس بهتره خیلی بهش فکر نکنم
یه شعری رو مصطفی صدرزاده میخونه، روی سنگ قبرش هم نوشته، میگه: آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟
درسته که اون احوال معنوی صدرزاده رو ندارم، ولی این خیلی عجیبه که "جان" گاهی بزرگترین مانع خوشحالی انسانه!...
چون دارم این وویس رو گوش میکنم، همینجا هم آپلودش میکنم. این صدا خیلی خیلی انرژی داره. یه انرژی عجیب که جنسش اصلا رایج نیست
یه انرژی ناب.
عجیب!
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)