I'm bigger than my body...

.

.

آزمون ترمیم سلامت و بهداشت رو دادم. حین آزمون و بعدش احساس بدی داشتم. یه حس آشنایِ بد. یه حس ناشناخته که هیچ وقت دربارش صحبت نکردم، و حتی الان هم دلم نمیخواد بحثشو باز کنم.

حس «بازم گند زدی»... «باز هم» بیشتر از یه قید معمولیه. این باز هم برای من مفهوم چندین سال طولانی رو داره. اگه نگم مفهوم یه عمر رو داره.

توی این مدت دو ساله، خیلی تلاش کردم که قبول کنم طرحواره معیار های سختگیرانه، احساس رضایت از زندگی من رو نابود کرده. تلاش کردم به جای همیشه مطیعش بودن، کمی عادی تر باشم. فقط کمی...

توی راه کتابخونه، این صحنه رو دیدم. چه کسی مقصدش رو ول میکنه و میشینه این صحنه رو تماشا میکنه؟ چه کسی؟ خب معلومه من!

نشستم روی پلهٔ باغچه یکی از خونه ها و از دیدن خراب کردن این خونه، لذت بردم.

مثل همیشه با تپ سی اشتراکی از جنت آباد اومدم چیتگر. ناراحت از اینکه از مطالعه م برای سلامت و بهداشت راضی نبودم. و فکر کردن به این معادله پیچیده،

که میتونستم بیشتر بخونم چون درس حفظی بود و میشد توش نمره خوب آورد

اما قطرش زیاد بود و درس اصلی نبود

اما نمره ش تاثیر مستقیم داره

اما ضریبش یک و خورده ایه! می‌ارزید چند روز وقت بذاری واسه ضریب یک و خورده ای اونم یه ماه مونده به کنکور؟

این سوال و جوابا امروز صبح سرم رو درد آوردن. تا صبح شاید یک ساعت هم نخوابیدم. و مثل آزمون نهایی اولم، کتاب رو توی حوزهٔ آزمون تموم کردم...

چی بگم... اگه راضی باشم از خودم، این حس منفی قدیمی برنمیگرده. اما کِی راضی میشم؟ چطور راضی میشم؟

I’m well acquainted with villains that live in my head

من با تبهکارانی که توی سرم زندگی می‌کنن، آشنا هستم

They beg me to write them so they’ll never die when I’m dead

اون‌ها از من خواهش می‌کنن که در موردشون بنویسم تا وقتی که من مردم، اون‌ها نمیرند...

راستش رو بخوای خیلی اوقات درباره این حس رو دارم درباره حرفهای منفی ای که توی ذهنم میگذرن و من سریع به فکر ثبتشون توی وبلاگ میوفتم... دقیقا همین طور که هالزی داره میگه... دقیقا همینطور...

جیم دیگه بهم پیام نداد. اینستاگرام ندارم اما دیشب خاله بهم نشون داد که چند روزِ گذشته، استوری گذاشته از موج سواری و غواصی توی کیش...

جیم، باید صادقانه بگم تو اولین کسی بودی که باعث شدی من برای اولین بار تو زندگیم درباره ازدواج خیال پردازی کنم! نه به خاطر اینکه از تو خوشم اومده باشه، بلکه یک جا احساس کردم برخلاف همه کسایی که بهشون علاقه داشتم، تو دقیقا اون کسی هستی که اگه بیای خونمون، پذیرفته میشی به عنوان داماد. نه سنت خیلی از من بیشتره، نه کارت درست و حسابی نیست، نه تحصیلات نداری، نه بی دین و ایمونی! تو تقریبا تو همه چیز خیلی خوبی!

اگه اخلاقت هم خوب بود، شاید خودم بیشتر فضا رو برات باز میذاشتم. اگه اوضاعم بهتر بود، شاید... شاید... نمیدونم!

در هر صورت اتفاقی هم نیوفتاده بین من و تو. فقط شیطنت های خاله برای اینکه به من ثابت کنه تو از من خوشت میاد، باعث شد چند وقت بهت حساس بشم. و این مدت هم که ساکت بودی کاملا این حساسیت از سرم افتاد.

تو کجا، زندگی تو، علاقه تو، شیطنت تو، انرژی تو، تو کجا و زندگی من کجا؟...

من آدمِ درس خوندن، یادگرفتن، یاددادن و زندگی آروم و بی سر و صدا ام. من آدمِ اندیشکده ام. تو آدمِ صخره نوردی، جنگلِ آخر هفته، شور و هیجان، و رها کردنی.

من و تو هیچ جوره نمیتونیم حتی با هم دوست باشیم

بهتره تو همون آقای رئیس باشی، منم خانوم مترجم.

I’m well acquainted with villains that live in my head

They beg me to write them so they’ll never die when I’m dead

And I’ve grown familiar with villains that live in my head

They beg me to write them so I’ll never die when I’m dead

I’m bigger than my body

I’m colder than this home

I’m meaner than my demons

I’m bigger than these bones

And all the kids cried out, “Please stop, you’re scaring me”

I can’t help this awful energy

Goddamn right, you should be scared of me

Who is in control?

برچسب‌ها: جیم , فینال
لیموشیرین ، پنجشنبه یکم خرداد ۱۴۰۴ ، 10:36

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

استغفر الله ربي و أتوب إليه

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، چهارشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۴ ، 13:33

لحظات پایانی ماه رمضان

خدا من رو اینطور آفریده که در شرایط تحویل و تحول، ساکت میشم.

اگر این مدت چیزی اینجا ننوشتم به این دلیل بود که واقعا در حال تغییر بودم و میلی به نوشتن نداشتم. بیشتر میل به سکوت و جلو رفتن داشتم.

خدایا.

این ماه رمضان گذشت و اگر بولت ژورنال سال قبلم رو نمیخوندم نمیفهمیدم که الطافی که امسال به من کردی، ریشه در دعاهایی داشت که شب قدر کرده بودم و خواسته هایی که ازت داشتم.

خدایا تو رو شکر میکنم بابت حال خوبم.

خدایا ببخش که من وقتی حالم بده مدام از تو درخواست میکنم و خودم رو به تو وابسته میدونم،

اما همین که حالم خوب میشه خواسته هام و رجوعم به درگاهت کم میشه.

خدایا من رو ببخش که بی جنبه ام.

خدایا ببخش که امسال از شب قدر استفاده کافی رو نبردم.

ببخش که ازت نخواستم و یادم رفت که چقدر بهت احتیاج دارم. یادم رفت که بهمون یادآوری کرده بودی «یا ایها الناس انتم الفقرا الی الله»

خدایا

تا ماه رمضان بعدی بهم لیاقت بده و کمکم کن بتونم آیات بیشتری از کتاب مقدست رو حفظ کنم.

بهم لیاقت بده و کمکم کن در درسم و آزمونی که امسال پیش رو دارم بتونم نتیجه زحماتم رو بگیرم.

خدایا امسال من رو بهتر از پارسال کن. منیت رو ازم بگیر و به خودت نزدیک ترم کن.

خدایا کاری کن به هیچ کس جز خودت محتاج نباشم. وسوسه شیطان و ورودش به احوالاتمون رو حرام کن. خدایا فرشته هات رو محافظمون قرار بده.

خدایا امسال رو سال خوبی برای ایران قرار بده.

خدایا امسال رو سال خوبی برای مردم غزه و جنوب لبنان قرار بده. خدایا ما رو عاقبت به خیر کن.

خدایا لحظه‌ای ما رو به حال خودمون وامگذار...

خدایا شکرت... خدایا شکرت... خدایا کمکم کن بتونم ذره ای شکرت رو به جا بیارم. خدایا از ما راضی باش. خدایا قلب امام زمانمون رو ازمون راضی کن. خدایا خدایا خدایا

امسال رو سالی پر از نعمت برای آخرت ما قرار بده

یا الله و یا رحمان و یا رحیم، یا مقلب القلوب، ثبت قلبي علی دینک يا الله...

برچسب‌ها: يا الله
لیموشیرین ، یکشنبه دهم فروردین ۱۴۰۴ ، 18:29

My lord... My love...

.

.

من خیلی اوقات نمیدونم باید چه جوری درستش کنم. چه جوری عذرخواهی کنم. چه تصمیمی برای آینده بگیرم. چطور جبران کنم. من نمیدونم چطور باید توجیه کنم کارامو.

من مثل همیشه هیچی نمیدونم.

خودتون درستش کنید.

منم یه جوری برخورد میکنم انگار هیچی نشده...

لیموشیرین ، شنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۳ ، 23:17

... we'll keep on fighting till the end...

.

.

اوضاع؟

خوبه...

بهترینه...

عجیبه...

نمیدونم این دگرگونی از کجا اتفاق افتاد. این انقلاب شرایط بیرونی چطور شروع شد و چطور به اینجا رسید...

توی این پست از زاویه دیدم، این جریان رو تعریف کردم... اما چند روزه فهمیدم زاویه دیدم خیلی محدود بوده...

نمیدونید و نگفته بودم که یک ماهه که دایی کوچیکه از خونه مامان‌بزرگ رفته. دوست ندارم دلیل رفتنش رو شرح بدم، در همین حد مینویسم که با دل ناخوش و قهرگونه رفت و دیگه برنگشت.

چند روز پیش خاله زی اومده بود خونه مامان‌بزرگ و داشتیم شام می‌خوردیم. شوهرش گفت «کار خدا رو میبینی لیمو خانوم، فلانی چند وقت پیش پشت تلفن میگفت روزایی که خاله تی بره بیمارستان و شبها شیفت داشته باشه، مامان‌بزرگ تنها میمونه و اونوقت میاین التماس من رو میکنین که برگردم خونه و ازم عذرخواهی میکنین!...

کار خدا رو میبینی لیمو خانوم؟ خدا یه کاری کرد که شغل شما و محل درس شما رو آورد اینجا غرب تهران، شما رو ساکن کرد خونه مامان‌بزرگ، و یه جوری جای فلانی رو گرفتی که اصلا نبودش احساس نمیشه... خدا حواسش به همه چی هست... نذاشت مامان تنها بمونه...»

خدا حواسش به همه چی هست... برنامه ای که من فکر میکردم خدا برای من به بهترین نحو چیده، در اصل تیکه ای پازل زندگی مامان بزرگم، خاله تی، دایی کوچیکه و بقیه بوده...

خدا خیلی بزرگه... از زندگی کردن در اینجا نهایت رضایت رو دارم... عمیقا راضی و شکرگزارم. روزها که میرم کتابخونه و شبها که برمیگردم، توی مسیر به این فکر میکنم که واقعا من کجا، اینجا کجا؟... خدایا چی شد که رسیدیم به اینجا؟...

شغلم به مراحل حساسی رسیده و کمی برام فشار روانی داره. ولی خدا بزرگه... خدا خیلی بزرگه..

من همیشه میدونستم توی ماه رجب ورق برمیگرده و این بار به رویایی ترین شکل ممکن ورق برگشت...

تقریبا هر روز سوالای کنکور حل میکنم و از این که به چنین تسلطی رسیدم، قلبم آب میشه...

دیروز توی کتابخونه بودم و مامان زنگ زد. بهش میگفتم برای اینکه به همچین مرحله ای برسم خیلی سختی کشیدم. خیلی صبر کردم. اصلا آسون نبود... اصلا آسون نبود..

I've paid my dues

Time after time

I've done my sentence

But committed no crime

هزینه هام رو پرداخت کردم و بارها و بارها تنبیه شدم... ولی من مجرم نبودم... من مجرم نبودم... تقصیر من نبود.. کوتاهی از من نبود...

یه جاهایی هم از مسیر منحرف شدم. یه جاهایی غفلت کردم. یه جاهایی مسیرهایی رو رفتم که بعدها فهمیدم به مقصد نمیرسه، اما اون آدمیزاد هیچ وقت موفق نمی‌شد چون موفقیت رو اشتباه گرفته بود.. هر کدوم از اون مسیرهای غلط زمان رو طولانی کرد اما من رو هم رشد داد. طولانی بودن زمان رنج بود و رشد کردن، سهم پایانی من از این نمایش چند ساله.

And bad mistakes

I've made a few

I've had my share of sand kicked in my face

اشتباهات بدی مرتکب شدم و سهم خودم رو از ضربه هایی که به صورتم خورد کشیدم،

و هنوز مسیر زیادی هم مونده که لحظه ای نباید کم بیارم. من حاضر نیستم یک قدم پام رو از رؤیام عقب بکشم مگر اینکه خدا برام چیز دیگه ای بخواد که سمعا و طاعتا روی چشم. همیشه چیزی که خدا میخواد شیرین تر چیزیه که خودمون میخوایم...

And I need to go on and on, and on, and on

من باید ادامه بدم، باید جلو برم، باید کم نیارم...

.

We are the champions, my friends

And we'll keep on fighting... till the end

... No time for losers 'cause we are the champions

.

ورس دوم این آهنگ رو روز پایان این نمایش میذارم.. جای اصلی اون ورس اونجاست...

.

نمیگم ما قهرمانیم چون تلاش می‌کنیم یا چون رویا داریم و براش خودمون رو خسته میکنیم! این حرفها و این ایدئولوژی به چارچوب مغز من نمیخوره،

ما وقتی شکست میخوریم، دوباره به خدا توکل میکنیم و با امید از جامون بلند میشیم و تلاش می‌کنیم، و وقتی دوباره خدا رو فراموش می‌کنیم یا توی امتحاناتش میوفتیم زمین، بازم دستمون رو میذاریم رو زانوهامون و دوباره با توکل به خدا و امیدش بلند میشیم... این چیزیه که خدا برای انسان ها خواسته و این سیکل زمین خوردن به خاطر خودمون و بلند شدن به خاطر محبت خدا یعنی زندگی در دنیا، و اون قهرمانی که این سیکل رو طاقت میاره اسمش انسانه.

انسان به معنای انسان...

We are the champions my friend :))))

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۳ ، 22:35

خدایا شکرت :)

همه چیز خیلی خوبه. صبح که اومدم تصمیم گرفتم یه ذره کتابخونه رو مرتب کنم و صندلی بچه ها هل بدم زیر میزها، و وسایل اضافه وسط راه رو بردارم،

خدایا میدونم همین الانشم خیلی خوبه. ولی من در رسیدن به مراتب بالاتر حریصم :)

کمکم کن موانع سر راهم رو به راحتی از روشون بپرم، از مسیرم کج نشم و با کمترین اصطکاک، پیشرفت کنم.

میخوام نذر کنم هر روز یه تسبیح برای مادر امام زمان بفرستم به این نیت که سرعت پیشرفتم تو همه چی بیشتر بشه.

کلا از نذر کردم خوشم میاد، این که هر روز کاری رو به یک امیدی انجام میدی باعث میشه یادت نره واقعا چی از خدا میخوای...

برچسب‌ها: تسبيح
لیموشیرین ، سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ ، 13:3

خدا همه چیزو میبینه

این جمله گاهی خوبه گاهی بد

این فکت گاهی تلخه گاهی شیرین

Up for another round...

خیلی وقته ننوشتم و واقعیت اینه که تو این مدت زندگی من زیر و رو شده... بیشتر از چیزی که تصور می‌کردم. یادتونه ‌شکایت میکردم از یکنواختی؟... غير تکراری ترین روزها در هفته رو سپری میکنم...

خدا همه چیزو میبینه و برای همه چی برنامه داره. خدا هر چیزی که توی ذهن ماست رو میدونه. هر چیزی که بابتش نفسمون حبس میشه. چیزایی که بابتش هورمونامون بالا پایین میشن. تمایلاتمون رو... خدا همهٔ سنگ ها رو میشناسه، همهٔ راه ها رو هم میشناسه...

شاید یک ماه پیش در اوج ناامیدی وقتی بهم میگفتی چطور ممکنه از این وضع بیای بیرون و فلوکستین رو یه جوری فراموش کنی که انگار هیچ وقت نمیخوردیش، آخرین راهی که به ذهنم می‌رسید و قطعا هم نمی‌رسید، راهی بود که خدا برام انتخاب کرد...

خدا همه چیز رو میدونه و برای همه چیز برنامه ریزی میکنه

وقتی مهرماه خواهرم پیشنهاد זסבגגעג رو برای کار میگفت، و من فکر میکردم که این بدترین تصمیم برای سالیه که میخوام درس بخونم، قطعا نمیتونستم تصور کنم خدا راه پیشرفت من رو همونجا قرار داده...

זסבגגעג چرا من رو برای این کار پیشنهاد میداد؟ چون خبر داشت که تابستون برای بیمارستان کار ترجمه میکردم... اون روزهایی که داشتم مسیر بین اسکان و درمانگاه رو طی میکردم و ته دلم دعا میکردم خدا عاقبت این گره زندگی من رو به خیر کنه، آیا فکر میکردم که توی یکی از برنامه هایی قرار گرفتم که خدا طراحی کرده تا این گره رو باز کنه؟

نمیدونستم... ولی خدا میدونست... من فکر میکردم باید من از خدا بخوام تا بعدش اون برام یه فکری بکنه و بهم یه چاره نشون بده...

ولی من وسط چاره ای بودم که خدا قبل از اینکه عقلم برسه و ازش درخواست کمک کنم برام مهیا کرده بود...

مهرماه وقتی پیشنهاد کار رو رد میکردم عقلم نمی‌رسید که آدم باید توکل کنه و بسپره به خدا... تا اینکه اونقدر این خواسته ها زیاد شد تا آخرش با خودم تماس گرفت.

اون موقع چی فکر میکردم؟...

همون جمله ای که اون شب به مامان گفتم! گفتم کار خوبیه ولی به نفع من نیست!...

کار مفیدیه. کار خداپسندانه ایه. ولی راهش دوره. کارش استرس زاست. وقتم رو میگیره. انرژیم رو میگیره. سرگرمم میکنه و از درسم میمونم.

خوبه ولی به نفع من نیست...

اون شب به بابا گفتم برام استخاره بگیره... یادته چی اومد؟... من که هیچ وقت فراموش نمیکنم... قُل لَّآ أَمۡلِكُ لِنَفۡسِي نَفۡعࣰا وَلَا ضَرًّا إِلَّا مَا شَآءَ ٱللَّهُۚ...

بگو منفعت و ضرر من دست خودم نیست چون هر چی خدا بخواد همون میشه...

همون شب که این آیه اومد فهمیدم این حرف مستقیم خدا به منه... که اینقدر نگو به نفعم نیس به نفعم نیست... تو آخه از کجا میدونی چی به نفعته چی به ضررته؟

تصمیم گرفتم این راه رو امتحان کنم، علی رغم اینکه جناب هم بهم گفت انجامش نده. علی رغم اینکه اخي هم گفت انجامش نده. مامان هم نگران بود که وقتم رو بگیره. اما من نگاهم به همون نیم آیه از قرٱن بود... لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا...

روز اول سخت بود. تا مدت ها گیج بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم... کلی کار بی فایده کردم. کتاب های بی فایده خریدم. راه هایی رو رفتم که مجبور شدم نیمه کاره بذارم. استرس داشتم، به درسم نمیرسیدم. میزان مطالعه م به صفر رسیده بود. نه یک روز دو روز، نه یک هفته دو هفته، بیش از یک ماه...

ولی توی همون مسیری که میرفتم و میومدم، وقتی شب ها تو راه برگشت به خونه بودم، وقتی داشتم تو پیاده رو های اون خیابون های نزدیک به اونجا، راه میرفتم و به این فکر میکردم که همه چیز خراب شده، همون موقع ته دلم میگفتم لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا...

نه اینکه منتظر این باشم که خدا ورق رو برگردونه... بلکه خودم رو قانع میکردم که شاید همین وضعیت یعنی منفعت من...

روز اول که توی ماشین آقای کارفرما بودم זסבגגעג گفت نمیخوای هفته ای دو بار به مامان بزرگت سر بزنی؟... دلیل این حرفش این بود که محل کار خیلی نزدیک به خونه مامان بزرگم بود..

گفتم نه. گفتم اگه بهش بگم دیگه کار از سکرت بودن درمیاد... من اون‌موقع چی فکر میکردم و یک ماه بعدش کجا بودم؟...

مدت هاست که نقل مکان کردم خونه مامان‌بزرگ. کار هر روزم شده زدن انسولین به مامان بزرگ، ترکی حرف زدن، راه افتادن به سمت کتابخونه ای که اصلا نمیدونم چطور پیداش کردم... آره! بهترین کتابخونه ای که بشه تصور کرد... کجاست؟ نزدیک خونه مامان‌بزرگ... اما از یه زاویه دیگه، وقتی از محل کارم میام بیرون میبینمش! دقیقا یک کوچه بالاتر از اونجا... جایی که یک ماه میرفتم و برمیگشتم و هرگز فکر نمیکردم یه کوچه بالاتر جایی باشه که بعدا بخوام توش درس بخونم و اونقدر پیشرفت کنم که ورق برگرده...

اونقدر حالم خوبه کار قابل باور نیست. هر صبح که توی سرما از خونه مامان‌بزرگ بیرون میرم تا برم کتابخونه، خدا وهزار مرتبه شکر میکنم. حتی نفهمیدم فلوکستین رو کی گذاشتم کنار. قرصی که روزی دو بار میخوردم!

از خونه دورم. خیلی دورم. و از این دور بودن راضی ام. از خونه، حواشیش، خاطره هاش اونقدر دورم که باورم شده یه آدم تازه ام...

اون آهنگه رو یادتونه که هنوزم تو پلی لیست وبلاگ هست؟ روزی آپلودش کردم که میخواستم تلاشم آخرم رو بکنم و امسال بمونم... یادتونه؟ میخوام از اول زاده شم... دوباره شم...

این دوری از خونه و زندگی باعث شده فکر کنم از اول زاده شدم... یادم رفته چی بودم، کی بودم...

یه جای جدید، با آدمای جدید، تو محله جدید، زبان جدید، دغدغه های جدید،

خدایا چطور چنین برنامه ای چیدی برای من؟

چیزی که هرگز نمیتونستم تصورش کنم...

خدایا... چطور شکرت کنم؟... بابت همین لحظه چطور شکرت کنم؟ حتی اگه بخوای فردا همه چیزو ازم بگیری یا نتیجه چیز خوبی نباشه، اما من میخوام واسه همین لحظه های خوبی که الان دارم با آرامش میگذرونم ماچت کنم...

من نمیتونم باور کنم این روزا رو...

پ ن: آهنگ بی ربط به نظر میرسه اما میزان آرامش من الان همین اندازه ست که هیدن داره به تصویر میکشه...

برچسب‌ها: راه , music
لیموشیرین ، سه شنبه دوم بهمن ۱۴۰۳ ، 1:56

صادقیه - گلشهر و زندگیِ بزرگسالی

از دیشب همه چیز رو زیر و رو کردم،

که برای هزارمین بار کامبک بزنم.

دو تا کوچه بالاتر از محل کارم یه کتابخونه طور هست. حالا نمیدونم اسمش دقیقا چیه. کتابخونه؟ پانسیون؟

جلسهٔ قبل سر راه رفتم اونجا. گفتن شنبه زنگ بزنم اگر جا بود ثبت نامم کنن. با این که کلا اون منطقه از خونه مون خیلی دوره و اگه بخوام زیاد بمونم باید شبا برم خونهٔ مامان‌بزرگ بخوابم، ولی ناراضی نیستم!

دنبال همینم که محیطم رو عوض کنم. جای جدید. انگیزه جدید. کامبک جدید. انرژی جدید....

امروز صبح که از خواب بیدار شدم نشستم پای آزمون شیمی. بعد رفتم عکس پرسنلی انداختم. ناهار خوردم، یه قسمت اسکوئید گیم دیدم حین ناهار. رفتم انقلاب. آزمون ها رو دادم یه جای جدید برام پرینت گرفتن. از شناسنامم کپی گرفتم. تو راه برگشت برای بچه ها دو تا کتاب خریدم. و سه جلد شیمی های وزارتی و زمین شناسی هم از پاساژ ناشران خریدم. سوار خط نواب شدم. حالا هم منتظر قطارم تا برم چیتگر پیاده شم!

زندگی بزرگونه اینجوری به نظر میرسه که همه چی به عهده و مسئولیت خودته. دیگه کسی کاری به کارت نداره. یه ذره ترسناک به نظر میرسه اما استقلالی که داره حال آدم رو خوب میکنه.

مسئولیت زندگی تحصیلی من با خودمه. من تصمیم گرفتم امسال مجددا کنکور تجربی بدم و فکر می‌کنم امسال بهترین نتیجه رو میگیرم. اینا ته قلب من وجود داره. به خودم اطمینان دارم. میدونم که سخته ولی از پسش برمیام. می‌دونم. به امید خدا...

تو میدون انقلاب امیلی رو دیدم که پشت فرمون نشسته بود و از جلوم رد شد. دیدن دوبار خیلی فکرم رو مشغول کرد. اصلا اومدم اینجا که دربارش بنویسم. ولی الان دیگه هیچ حسی ندارم. هشتگشم نمیزنم. امیدوارم خوشبخت باشه. امیدوارم موفق باشه و این داستانم تموم شه بره.

برچسب‌ها: کنکور
لیموشیرین ، چهارشنبه نوزدهم دی ۱۴۰۳ ، 15:23

کافه اوریانت - حرف‌های نجات دهندهٔ عطیه

خب حرفایی که با عطیه زدم از جنبه‌های مختلفی مهم بود. البته درست‌ترش اینه که بگم حرفایی که عطيه زد برام پر از نجات بود.

عطيه معتقده من جلوی توانایی‌هام رو گرفتم با گیر انداختن خودم تو این شرایط.

و من دقیقا احتیاج داشتم به اینکه از کسی بشنوم که «توانایی های زیادی داری» و بعدش پیشنهاد های مختلف رو بشنوم. همونطور که پیشنهاد عطيه مثل هر آدمِ دیگه‌ای این بود که خودت رو فشار نده و شل کن و با ذهن باز تلاش کن نه تحت فشار.

ولی شنیدنِ این حرفا از دهنِ کسِ دیگه ای برام این معنا رو داشت که اینها چون فکرمیکنن من بلندپروازم، به همین دلیل بهم پیشنهاد میدن بلندپروازی نکن.

عطيه بهم این اطمینان رو میده که من میدونم تو حتی میتونی بهش برسی، اما رسیدن یا نرسیدن یکی از آپشن‌های تو هست و به جز این، تو هنوز ویژگی‌های زیادی داری که با اون‌ها تعریف میشی و به اندازهٔ کافی، «کافی» هستی...

این حرفها برای من مثل نفس کشیدن بعد از تقلای زیاد از رسیدن به سطح آب هست. نفس کشیدن زیر آب فقط آب رو وارد ریه‌ت میکنه، ولی وقتی به سطح آب رسیدی و سرت رو از آب بیرون میاری و نفس میکشی، نجات پیدا کردی. مهمه که بدونیم کجا باید نفس بکشیم. نفس کشیدن در اتمسفری که عطيه برای من می‌سازه، نفس کشیدن بالاتر از سطح آبه.

نکتهٔ دومی که از حرفای امروز با عطیه برام مهم این بود، این تلنگر عطيه بود. که بهم گفت تو خیلی آدم معتقدی هستی. این عجیبه که توی این موضوع به خدا اعتماد نمیکنی...

خب میدونین، شنیدن چنین تشری از کسی مثل عطيه، جالبه. چون فکر کنم در تمام طول دوستیمون، با اینکه عطيه به مرور خیلی گام های زیادی رو به سمت اعتقادات مذهبی طی کرد، اما در طی مسیر من همیشه مذهبی تر به نظر می‌رسیدم!

خب اینجا یکی از اون جاها بود که فهمیدم یه جاهایی فقط دارم «به‌نظرمیرسم»

از خودم دفاع کردم که: چون اینجا من هم جای تلاش دارم، نمیتونم خودم رو با توکل کردن گول بزنم و یادم بره چقدر شخصا کم گذاشتم.

عطيه بهم گفت که فکر میکنه من به اندازهٔ خودم تلاشم رو کردم و اینکه هربار میخوام این تلاش ها رو نادیده بگیرم، عجیبه. به هر حال، همیشه هر آدمی با توجه به شرایطش سنجيده میشه و شرایطِ کنونیِ من اینه. باید این رو پذیرفت، و بر همین اساس انتظار داشت.

عطيه رو دوست دارم.

عطيه خیلی با من صادقه. و صحبت کردن با یک آدم صادق، که از قضا تو رو آدم توانمندی میدونه، برام آرامش بخشه...

.

این کافه قنادی رو عطيه پیشنهاد داد، چون بین قرارگاه و متروی دروازه دولت واقع شده. یک کافه قنادیِ ارمنی بود. چیزخاصی نداشت ولی تجربهٔ یک بارش بد نبود.

.

به قول عطيه باید سپرد به خدا...

دارم میرم؟ نه! تو میرسونیم!... این یک مصرع نیست! یک طرزِ فکره...

برچسب‌ها: راه , عطیه , music
لیموشیرین ، شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ، 22:3

دوست دارم از این به بعد بنویسم - چی ام من؟

قرار نیست به کسی که وبلاگش جمع و جور تره جایزه بدن! چرا این رو یادم میره؟

شما هم توی خواب هاتون یک زندگیِ موازی دارید؟ من گاهی توی خواب آدرسِ جایی رو میدم که توی زندگی واقعی تا حالا نرفتم، ولی وقتی بیدار میشم یادم میوفته قبلا توی خوابِ دیگری به اون آدرس رفتم. توی خواب حساسیت هایی دارم که توی زندگی واقعی ندارم. و البته تماما هم از زندگی واقعی جدا نیستم. توی خواب احساساتی رو تجربه میکنم که توی زندگی واقعی ازشون فرار میکنم! اونوقته که میفهمم هرچقدر هم که توی بیداری ادا دربیارم نمیتونم اون حس ها رو از خودم بیرون کنم. مگر اینکه حل بشن.

تا حالا شده توی زندگیِ واقعی فکر کنید که چیزی جز بیهودگی و طغیان نیستید ولی در خواب شان بالاتری داشته باشید؟ تا حالا شده در زندگی ادای مقدس ها رو در بیارید ولی در خواب، خودِ واقعیتون با علایق واقعیش رو ببینید؟

چرا انسان اینقدر پیچیده ست؟ مجموعه ای هستیم از روحِ خدا و جسمِ حیوان. گاهی باور میکنم که چیزی جز تکاملی از پستاندارانِ قدیمی نیستم. و گاهی میبینم بالاتر از هر مخلوقِ مرئی و نامرئی ام. چی ام من؟

گاهی فکر میکنم باید جدی باشم و مصمم. دستم رو بند کنم به هرچه واقعی هست و ابدی. و بایستم رو به روی فانی ها. ولی همیشه شکست میخورم چون هروقت برای مبارزه جدی میشم او هم با جدیت به مبارزۀ من میاد.

گاهی به نظرم میرسه باید دفاع کرد نه مبارزه. باید در کمین نشست همونطور که او در کمین میشینه . هر وقت حمله میکنم غافلگیرم میکنه و من رو مجبور میکنه به عقب نشینی.

ولی هر قدمِ مثبتِ من یک حمله ست برای اون. درسته روز اول و دوم نمیاد. ولی بالاخره پیداش میشه. من نمیتونم بشینم و هیچ کاری نکنم تا اون هم کاری نکنه. به قول شهید مطهری فقط قطارِ ساکنه که سنگ نمیخوره.

پس چه کنم؟ چه کنم که نه فلج باشم و نه شکست بخورم؟

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، جمعه بیست و سوم آذر ۱۴۰۳ ، 10:3

اولین تجربۀ من از فضای کار اشتراکی + قوانین اتاق

توی «جاکار» نشستم.

.

امروز به شدت آنرمال و عصبی بودم. از لوپ مورد علاقم خارج شده بودم و همین شده بود بهونه ای برای ترکش های افسردگی. اخی بعد از اینکه نمازشو خوند ازم پرسید چی شده؟ تو همون جملۀ اولم زدم زیر گریه.

بهم پیشنهاد داد که برم پیش تراپیست حتی اگه تنها فایدش حرف زدن و خالی کردن خودم باشه. گفتم از تراپیست تجربۀ خوبی ندارم. پیشنهاد داد برم فضای کار اشتراکی تا یه ذره فضای درس خوندنم عوض شه.

میدونید داستانای اخی و فضای کار اشتراکی مفصله و قرار بود هروقت فرصتش رو پیدا کردم بیام و اینجا بنویسم که اخی اونجا خواستگار پیدا کرده! بله. درست میشنوید. یکی از داداشم خواستگاری کرده :)

به هرحال، وقتش نیست. طبیعتا جایی که اخی میره نمیتونستم برم بنابر این خودش پیشنهاد جاکار رو بهم داد و برام یه میز رو رزرو کرد اینترنتی.

از خونه زدم بیرون.

یه ذره تو انقلاب گشتم تا برای بچه های کلاس خصوصی کتاب پیدا کنم.

سه تا کتاب خریدم و بعد وارد جاکار شدم.

سرم درد میکنه. سرفه میکنم و توی سکوت اینجا معذب کننده ست. تلاش میکنم سرفه م رو نگه دارم و این عذاب آوره. محیطش کوچیکه. به طور کلی اینجا بودنِ من خیلی مسخره ست. احساس میکنم فضای کار اشتراکی برای آدماییه که در اوج بی مکانی سیر میکنن. وگرنه اتاق خودم از همه چیز بهتر به نظر میرسه.

میدونم وقتی برگردم اخی با امید خواهد پرسید که چطور بود؟ تا اینجا فکر میکنم بهترین دستاوردم این بوده که قدر اتاقم رو بیشتر میدونم!!

بنابر این

مثل همیشه

باید برنامه بریزم. معتقدم یک سری خودداری ها کاملا ذهنیه. اگر براش قانون وجود داشته باشه میشه از هر چیزی و از هرجایی بهترین استفاده رو کرد.

باید برای اتاقم قانون بذارم. نباید توی این اتاق خیلی هم احساس راحتی کنم. اونجوری میتونم عملکرد خودم رو بهبود ببخشم.

پیشنهاد اول:

-----------------------------------------------

قانون خواب - چراغ این اتاق از ساعت 5 و نیم روشن میشه و خوابیدن روی تخت، زمین و هرجای دیگه درون اتاق ممنوع میشه.

قانون میز - قبل از شروع روز باید میز مرتب شده باشه و یک پارچه روی اون کشیده شده باشه. کتاب ها باید مرتب در قفسه باشند. روی میز باید یک پارچه کشیده بشه چون اون میز فقط برای درس خوندن هست. اگر بعد از بازۀ درسی کاری وجود داشت میتونه روی میز بغلی انجام بگیره.

قانون برنامه - بولت ژورنال حتما باید در آخر شب بسته بشه. برای روز جدید برنامه ریزی مشاور وارد دفتر بشه. جمعه ها باید برنامۀ هفته بسته بشه.

قانون غذا - داخل اتاق غذا خورده نمیشه.

چیزهایی که باید تثبیت بشوند: ساعت خواب قبل از 12 - ساعت بیداری قبل از 6 - شش ساعتِ اولِ مطالعه باید قبل از ساعت 14 تمام شود یعنی پایبندی به برنامۀ اصلی ( اگر در دو هفته اول هر هفته 5 روز به این منوال گذشت خودم رو کافه مهمون میکنم - در دو هفتۀ دوم میتونه تعداد روزها ارتقا پیدا کنه - ولی این نباید به عنوان آپشن برات باشه که با خودت بگی خب انجام نمیدم کافه هم نمیرم! تو مجبوری هر روز این رو انجام بدی عزیزم! مجبوری!...)

حتما حتما حتما تحت هر شرایطی باید آزمون داد. حتی اگر هیچ سوالی رو درست جواب ندی! از این به بعد اگر یک آزمون رو جواب ندم موهام رو ده سانت کوتاه میکنم! (به ازای غیبت در هر آزمون 10 سانت )

گزارش دادن در کانال ظهور تدریجی به صورت شبانه.

اگر نشد چی؟ ---- برای روزهایی که اتفاق بیرونی رخ میده حتما صبح با مشاورت مشورت کن. برای روزهایی که حال نداری و خسته ای و اتفاق درونی رخ داده، میتونی بعد از 6 ساعت اول مطالعه، بری بیرون و قدم بزنی. با اخی صحبت کنی. با مشاور صحبت کنی و ریشه یابی کنی اگر خیلی حاده. در هر صورت، صبحی که بیدار میشی و میبینی حال نداری، نمیتونی درس رو بذاری کنار، ولی میتونی به خودت قول بدی که این بعد از ظهر یه کار باحال انجام میدم.

توکل بر خدا. بقیه ش رو بسپر به خدا...

------------------------------------------------

برام دعا کنید موفق بشم. برام دعا کنید پیشرفت کنم. برام دعا کنید...

این رو بخشی از «راه» میدونم. مطمئنم اگه با توکل به خدا سخت تلاش کنم، توی این راه پیشرفت میکنم.

این هقته به امید خدا قراره روی این قوانین پیش برم. جمعه میام و نتایج رو میگم.

برچسب‌ها: راه , دیسیپلین
لیموشیرین ، شنبه دهم آذر ۱۴۰۳ ، 17:55

امروز روز سختی برای من بود/ و ما حیاة الدنیا الا متاع الغرور

هیچ اتفاق بدی نیوفتاد. هیچ فاجعهٔ غم انگیزی رخ نداد

اما روزهای سخت برای من نتیجهٔ فروپاشی های درونی هستن.

متنفرم از آرزو داشتن. از آرزو کردن. از روزشماری برای رسیدن به یه وهم.

چرا متنفرم؟ چون همیشه باعث میشه مسیر رو از دست بدم، وقتی هم میرسم معمولا اونقدرا خوشحالیش پایدار نیست، تازه اگه بعدا پشیمون نشم از این همه تلاش کردن براش و افسردگی نگیرم!...

متنفرم از آرزو کردن...

اون جملهٔ معروف از فيه ما فيه رو هيج وقت یادم نمیره که «همهٔ رنج ها از آن خیزد که چیزی خواهی و نشود، چون نخواهی رنج نماند!»

نگفت تلاش کن تا میسر بشه... گفت نخواه...

منم نمیخوام. واقعا نمیخوام. یه جاهایی وهم آدم رو میگیره. قبول دارم. آدمیزاد خودش رو آروم میکنه با رویاهاش و به قول ریلزای اینستا، به رویاهاش قول رسیدن میده... :))

ولی تَش چی؟

تَش چی؟

تهش مهمه که چقدر زندگی کردی. چقدر زنده بودی. چقدر انسان بودی...

بیخیالِ نتیجه، بیخیال آینده ای که فقط خدا ازش خبر داره، بیخیال همه اینا. فقط از این فرصت ایده آل استفاده کن، لذت ببر و خداروشکر کن.

قراره کمی بزرگتر بشی لیمو. باید ADHD رو مهار کنی چون اینجوری نمیتونی روی درست تمرکز کنی. میدونم قضیه کلاس خصوصی که پیش اومد ذهنت رو درگیر کرد، ولی باید بتونی و درس و کلاس خصوصی رو با هم هندل کنی. این قسمت از زندگیت، جائیه که باید این هنر رو یادبگیری.

دستت رو بذار روی زانوهات، بلند شو، خطر کن، تا دسته تلاش کن، از منطقه امنت بیرون بیا و دوبرابر از خودت انتظار داشته باش، سریعتر باش، کمتر وقت تلف کن،

و چیزی نخواه. لطفا چیزی نخواه لیمو...

بذار از این به بعد خدا نقاشی کنه. ایمان داشته باش که کارشو بلده...

.

.

برچسب‌ها: راه , هنر اول
لیموشیرین ، جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ ، 23:17

قل لا املک لنفسی نفعا و لا ضرا و لا حياة و لا نشورا

خدایا زندگی من چرا داره این‌قدر امنیتی میشه؟ چی در آینده من برام گذاشتی که مسیرش از اینجا میگذره؟

برام سخته که درباره این موضوع با هیچکس صحبت نکنم، ولی مثل اینکه باید با هیچ‌کس صحبت نکنم!

پ ن:

ןיען פינןנס עגאע ןני פןטדגניע סןעג פיבגגזגג זט, הג פחןפיגץעד הגהיעפחטבס?

ספחןפיכיןןןןןןןןןן??? 😶😶😶

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳ ، 20:42

میخوام هشتگ های جدید تعریف کنم

در مقابل راه، بی‌راه تعریف میشه.

من این روزا در حال سرو کله زدن با نرفتن توی بیراهه ها هستم...

برچسب‌ها: بی‌راه
لیموشیرین ، یکشنبه چهارم آذر ۱۴۰۳ ، 12:43

جنگ بین تسويف و یأس، پایبندی به شیفت‌ها

.

قبلا بهت گفته بودم که یکی از شایع ترین احساسات توی این مسیر، احساس وقت داشتن و احساس وقت نداشتنه!

چون بازه ای که درش قرار داری محدودیت زمانی داره، همیشه این شک وجود داره که آیا ما از لحاظ زمانی در جای درستی قرار داریم یا خیر.

خیلی عجیب نیست که بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت زیاده، و بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت نداری، و بعدش پشیمون میشی از این کار و احساس میکنی خیلی عقبی.

یک کلید بهت میدم و ازت میخوام این قفل ها رو با همین شاه‌کلید باز کنی.

هر وقت دچار احساس یأس یا تسويف در انجام کاری شدی، بدون که دقیق ترین و درست ترین زمانِ انجام کار، دقیقا همون لحظه‌ست. اگر انجام این کار در اون لحظه برات فایده نداشت که اینطور بهت حمله نمی‌کرد :)

إن الشيطان کان للإنسان عدوا مبينا، يعنی هیچ وقت کاراش بی‌فایده نیست. این همه تلاشش برای تسويف و یا مأیوس کردن تو هم بی‌اساس نیست. همون لحظه ای توش ایستادی، همون جا و همون کار بهترین کاره عزیزم :)

این اسب مضطرب رو رام کن و افسارش رو ول نکن دختر.

.

ادامه نوشته
برچسب‌ها: راه , إسراء
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ ، 12:42

رزق امشب منو شما

.

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ، 21:28

اینرسی پایین، عدم جایز بودنِ خطا، وقتی همه چیز برعکسش درسته.

.

چی شد که اینطور شد؟ این بار هیچ اتفاق بیرونی ای براش نیوفتاده بود. بلکه خسته شده بود.

میدونی عزیزم، گاهی خستگی‌ها یه جوری ان که از بیرون خیلی به چشم نمیان، اما از درون میتونن یک آدم رو فلج کنن. این بار اینطوری شده بود.

روز اول سعی کرد دووم بیاره، برگرده، بارها گفت برمیگردم اما برنگشت.

روز دوم قولش رو دربارهٔ اندورفین شکست. همیشه شکستن اندورفین مثل کشیدنِ خط روی همهٔ تلاش‌ها میمونه. انگار شکست، امضا میشه. از اون همه دست و پا زدن آدم رو خلاص میکنه و به راحتی میگه «تو باختی، دیگه راحت شدی...»

بعدش چیکار میکنه؟ برنامهٔ همیشگی. اولش مغزش به کار میوفته و شروع میکنه تحلیل کردن شرایط، بعدش میره یه دوش میگیره، بعد از خونه میزنه بیرون، بدون مقصد و هدف مشخص.

این بار هم این روتین تکرار شد. از خونه که بیرون رفت شروع کرد به انتقام گرفتن از معدش! علی‌رغم اینکه ظهر آشغالی خورده بود که تا مرز استفراغ حالش رو بد کرده بود و اون موقع هم سوزش معده داشت ولی با یه شیرقهوه و تورتيلا وضعیت معده رو عجیب تر کرد. میدونی که... تو اینجور مواقع خیلی دوست داره حرف بزنه. ولی معمولا کسی رو برای مکالمه نداره. واسه همین وقتی مردِ کیف فروش باهاش ارتباط گرفت، فقط برای ادامه دادن مکالمه با اون مرد ازش کیف خرید... رنگ کیف خیلی عجیبه. از اون کیف هاست که معلوم نیست کجا به درد میخوره. حتی اون مجلسیه رو که چشمشو گرفته بود نخرید! همین رو خرید که معلوم نیست به چه درد میخوره ‌:)

تو خیابونا با دو تا کیف رو شونه پرسه میزد، تورتیلا می‌خورد، زیر قطره های بارون تهران به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد این بود که تازه از حموم اومده و با این لباس های کم شاید سرما بخوره...

پرسه زد و پرسه زد و برگشت.

میدونی دخترم،

خطا کردن توی کار ما ممنوعه. نه اینکه صرفا خوب نباشه. طبیعتا هیچکس دوست نداره تو کارش اشتباه کنه. ولی عزیزم، ما «نباید» اشتباه کنیم... اشتباه کردنِ ما هزینهٔ زیادی داره. و از همه بدتر اینه که اون هزینه رو ما متحمل نمیشیم. بلکه با اشتباهمون هزینه هنگفتی رو به یک خانوادهٔ دیگه تحمیل میکنیم.

ما نباید اشتباه کنیم. این رو روی پوستت حک کن، روی میزت بنویس، توی وبلاگت تکرار کن، ما نباید اشتباه کنیم...

پس وقتی خسته میشیم چیکار میکنیم؟ سوال خوبیه. ما تلاش می‌کنیم با خستگی کنار بیایم و کیفیت کارمون رو حفظ کنیم. توی این اوضاع قطعا به خودمون یادآوری میکنیم که ما قوی تر از خستگی هستیم. ما انسانیم و میتونیم در هر شرایطی خودمون رو کنترل کنیم.

و البته ما چیزهایی رو میدونیم که بقیه نمیدونن. ما میدونیم برای اینکه کمتر گرسنه بشی باید کمتر بخوری. برای اینکه کمتر خواب‌آلود بشی، باید کمتر بخوابی، ما میدونیم برای اینکه انرژیت بیشتر باشه باید کمتر قند بخوری. ما اینا رو توی همین منگنه ها یادگرفتیم عزیزم. ما فهمیدیم گاهی دقیقا برعکس چیزی که جامعه فکر میکنه، حقیقت داره. ما یادگرفتیم و الان هم داریم به شما ها یادمیدیم تا شما دیگه مجبور نباشین همه چیز رو تجربه کنین...

حرف آخرم دخترم،

کل این زندگی، دست و پا زدن بین سیاهی و سفیدیه. ما نه حیوونیم نه فرشته. نه جسم مطلقیم نه روح مطلق. ما نه به حال خودمون واگذار شدیم نه بی‌اختیاریم.

ما وسط این تناقض به وجود اومدیم. ما موجود شدیم تا ثابت کنیم میشه اختیار داشت اما طغیان نکرد. میشه یاغی نبود. میشه حیوون رو رام کرد. میشه فرشته رو وادار به تحسین کرد. میشه شیطان رو متعجب کرد. ما میتونیم عزیزم. بالقوه میتونیم.

اونایی که تبدیلش میکنن به بالفعل، بهشون میگن «انسان».

انسان به معنای انسان همینه عزیزم.

.

برچسب‌ها: راه , إسراء
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ، 20:39

هادا الحديث اکتر حديث بکرهو أنا!

یک «نه» زده بودم به دیوار اتاقم بابت وسوسه ها و افکاری که توی برنامهٔ درسیم اختلال ایجاد میکنه،

دیروز هم یک «نه» دیگه زدم کنارش بابت قضیه اندورفین!

حالا اما موندم توش! نمیخوام بزنم زیرش. معتقدم هر نه گفتنی، اولاش سخته، بعدش بالاخره مغز یادمیگیره که من آدم این چیزا نیستم و به من چیزای بهتری پیشنهاد میده... نمیدونم...

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ ، 15:59

احساس گمنام، شاید عشق!

.

از اونایی شدم که از بیان احساسات و علایقشون برای دیگران فرار میکنن. دوست ندارم کسی بدونه که چقدر اعتقادات مذهبیم پررنگه. تا الان نذاشتم تو خونه کسی بفهمه دارم تلاش می‌کنم نماز شب بخونم. خوشم نمیاد هیچ صوتی رو که در این زمینه گوش میدم کسی بشنوه، از صوت قرآن تا سخنرانی، علی الخصوص مداحی. نمیدونم ته ذهنم فکر میکنم قراره مسخره بشم و این مورد تمسخر قرار گرفتن استثنائا خیلی دلم رو میشکونه؟ خب پس بهتره پیشگیری کنم!...

ولی عمیقا عمیقا عمیقا دلبستگی دارم به تعلقات مذهبیم..

عمیقا دلبستگی دارم به خاک مشهد و کربلا و نجف. توی گوشیم یه شماره دارم که وصل میکنه به اسپیکر و میکروفون های بالای ضریح امام رضا، هر از گاهی زنگ میزنم اونجا فقط صدای ازدحام جمعیت توی روضه منوره رو بشنوم، و اگه شد چند کلمه هم حرف بزنم با امام. اون شماره رو با ایموجی گل و قلب و اینا سیو کردم، که هیچ کسی که گوشیم اتفاقی دستشه، ندونه اون شماره چیه.

یه شیشه عطر دارم که با اون اسانس هایی که به گلای داخل حرم امام رضا میزنن پر شده، عاشقشم. مثل مادهٔ مخدر عمل میکنه برام. تخدیر میکنه واقعا. تخدیر به همون معنای عربیش، یعنی بی‌حس.

فکر کردن به سفرهای اربعین و انرژی و احساسی که اونجا داشتم قلبم رو به تپش میندازه. فکر کنم ما فقط اونجا نفس میکشیم ، بقیهٔ سال رو تلاش می‌کنیم که زنده بمونم تا خودمونو اربعین برسونیم اونجا و نفس‌ بکشیم.

میدونم این حرفا چقدر کلیشه ای و غیرواقعی به‌نظر میرسن، چون خودم هم قبلا وقتی یکی این حرفا رو میزد هیچ وقت درک نمیکردم،

ولی خب حس رو چیکار میشه کرد؟

امروز صبح به «ر» میگفتم من اصلا چیزی به اسم عشق رو قبول ندارم. «ر» هم تأیید می‌کرد.

ولی الان باید بگم حرفم اشتباه بود. من عشقِ ناشی از هیجانات و هورمون ها و نیاز های طبیعی روحی و جسمی که الکی اسطوره ایش میکنن رو قبول ندارم،

اما عشق میتونه وجود داشته باشه... عشق میتونه اون حس ناشناختهٔ به تپش افتادن قلب توی اون غربت باشه، یا حس آشنایی در اون خاک غریب. یا احساس فراموش شدهٔ امنیت، وقتی پیشونیت رو چسبوندی به یکی از شبکه های ضریح، یا اون هیجان عجیب و میل عجیب به فدا شدن برای این معشوق عجیب! میتونم تصور کنم که اسم این وادی، عشق باشه. و این وادی خیلی عجیب به نظر میاد. یه جوری که انگار برای همهٔ عاشقانه نویس های این شهر ناشناخته ست.

من واقعا قلبم به شماره میوفته وقتی آواهای مربوط به اون سفر رو گوش می‌کنم. قلبم مچاله میشه که یادم میاد الان اونجا نیستم. اونجا کجا بود؟ ظاهرا وسط بیابون، بین خاک و خُل، بین مریض ها، تاول، عرق سوختگی، مسیرِ سوزانِ درمانگاه تا کانکس های اسکان، چی بود مگه؟

چطور کسی میتونه تو این شرایط عاشق بشه وقتی تو همین وبلاگ یک شب پست گذاشتم که از شدت خستگی از درمانگاه اومدم بیرون و توی موکب بغلی دارم گریه میکنم؟!

چطور؟ کجای این شرایط رو میشه با عقل و منطق و هورمون و نیاز ها و عقده ها توجیه کرد؟ چطور میشه حتی توضیح داد که دارم چه حسی رو تجربه میکنم؟

من تیکه ای از وجودم رو، بلکه کل وجودم رو گذاشتم تو اون خاک!

من که هیچ علاقه ای به عراق و آب و هواش و فرهنگ مردمش و لهجهٔ عراقی ندارم، کل وجودم رو گذاشتم توی یه بیابون تو عراق و جسم خالی از روحم رو آوردم ایران.

خیلی توضیح دادن این مشاعر سخته و من هم نمیخوام توضيحش بدم.

توی دو سفر اربعین اولم، احساس میکنم این شرایط رو نداشتم، من از یه جا به بعد دیوونه شدم.

تو اون دوتا سفر اول، خیلی منطقی بودم. خیلی شیک و پیک رفتم و اومدم.

ولی توی دو تا سفر آخر رسما دیوونه شدم. دیگه برام هیچی مهم نبود. حتی رسیدن مهم نبود، من رفته بودم که اون خستگی، انتظار و اشتیاق رو تجربه کنم. عجیبه که منتظرِ رسیدن به مقصد نبودم، چه پارسال که تو مشایه به عنوان زائر راه میرفتم، چه امسال که تو درمانگاه ساکن بودم، رسیدن به کربلا و حرم برام موضوعیت نداشت. حتی امسال وقتی تا دو روز آخر هیچ حرمی نرفتیم اونقدرها ناراحت نبودم، من اصلا از اونجا این چیزا رو نمیخوام.

من چی میخوام؟

من چرا میرم؟ من چرا خودم رو به رنج ميندازم؟ دلم به چی گیر کرده؟ چرا الان اینقدر احساس مردگی میکنم و اونجا اینقدر احساس زنده بودن داشتم؟ این چه رمزیه؟ من چِم شده؟

...

به نظر میرسه کم‌تر کسی درست و حسابی میدونه قضیه چیه. فقط بعضی از آدم‌های مثل خودم، میدونیم یه چیمون هست. ولی نه اونقدر دقیق. خودمون براش اسم گذاشتیم. که بهش رسمیت بدیم...

هنوز یاد توام و هنوز من عاشقم و...

برچسب‌ها: حُب , راه
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ ، 2:3

من و غفلتم

حین طی کردن یک مسیر از بیشترین چیزی که بدم میاد غفلت و انتظارِ مقصد رو کشیدنه. و حین شروع کردن مسیر از بیشترین چیزی که میترسم غفلت از این غفلته...

الان وارد همون مود شدم. به خیال خودم دارم سخت تلاش می‌کنم و شب و روزم رو به هم میدوزم، اما در واقعیت آرامشم از دست رفته. مشاورا تلاش میکنن بگن این طبیعیه، اما آیا واقعا طبیعیه؟ پس چی شد اونهمه درس اخلاق که چهارماه پیش اینجا میدادی و همه رو نصیحت میکردی لیمو جان؟ چی شد؟...

امروز اسبم رو تنبیه کردم چون دیروز کم کاری کرده بود. هرچقدر هم که بگم تقصیر اون نبود نمیتونه کم کاری دیروز توجیه کنه. بالاخره باید حواسش به ساعت رفت و برگشت می‌بود.

دیروز با عطیه رفتیم کافه کناری و این اولین باری بود که من با عطیه میرفتم کافه. پیتزا چیکن آلفردو خوردیم که سفارش مورد علاقه من در اون منو هست. خوش گذروندیم. تو راه یکی از بچه های فرز 7 رو دیدم که دانشگاه تهران پزشکی میتونه، اند گس دات؟ داشت میرفت وی کافه پیش امیلی... بله امیلی...

درباره امیلی حرف دارم برای گفتن اما فکر نمی‌کنم ارزش خرج کردن یک پست رو داشته باشه. همینقدر بگم که هفته پیش توی محل قرارمون تو پاستور دیدمش چون چند هفته قبلش اتفاقی توی کوچه مون همدیگه رو دیدیم، بعد از دو سال... آره. من و امیلی دو سال همدیگه رو ندیدیم... نتونستم ادا دربیارم که از دیدنش خوشحالم. اما فکر می‌کنم تونستم پروندهٔ باز امیلی رو تا حدی ببندم. دیگه برام مهم نیست، و این مهم نبودن یعنی دیگه آرامشم رو به هم نمیزنه...

دیشب دیدن اون همکلاسی قدیمی تنها سورپرایز خیابون انقلاب برای من نبود! بلکه بعد از کافه، مبینا رو هم دیدم! مبینا کیه؟ همونی که سه بار کنار هم کنکور دادیم :) بغل دستی کنکورم که به رفیقم تبدیل ‌شد!

شب که رفتم خونه ازش پرسیدم کتابی که دنبالش بودم رو داره یا نه، و در کمال تعجبم گفت داره! قیمت اون کتاب برای من خیلی گرون بود، اما الان که دارم مینویسم روی میزم دارمش. مبینا با اسنپ باکس برام فرستاد.

خدا میخواد همهٔ گره های من رو حل کنه. مشکلم با امیلی، عدم علاقم به دیدن اون همکلاسی قدیمی و هرکسی که دانشگاه تهران پزشکی میخونه، و از طرفی مشکل مالی اخیر، خدا همه رو داره دونه دونه باز میکنه و من رو تو موقعیتش قرار میده...

فکر کنم باید نماز شب و عبادت شب رو جدی بگیرم. بذار یه ذره اسب اذیت شه، مهم اینه که حال من خوب باشه و تکلیفم مشخص باشه.

از وقتی از هتل اومدم و میشه گفت کارم با ترجمه برای مجروحای جنگی تموم شد به سرم افتاد لهجه لبنانیم رو قوی کنم. یکی از بچه های بیمارستان که تو عراق با هم آشنا شده بودیم هم پایه هست. یه گروه تشکیل دادیم تو تلگرام با سه تا از بچه های کلاس عربی قدیمی و مسئله لهجه شامی رو از سر گرفتیم.

جالبه. اون‌موقعی که شروع کردیم علاقه ای به لهجه لبنان نداشتم، اما روزگار نشون داد نیاز بهش خیلی زیاده. ما هم رفتیم سراغ وظیفه مون...

این آهنگ، تیتراژ یکی از سریال های لبنانی مورد علاقمه :)

لیموشیرین ، یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ ، 20:11

قدرت فکر کردن و فکر نکردن و تأثیرش بر تواناییِ کناره‌گیری

یادمه توی اون مستند مهراد که تا حالا چند بار معرفیش کردم، هیدن اصرار داشت که زندگی مثل یه خمیره که باید شکلش بدی. مثل یه بازیه که باید بلد باشی بازیش کنی.

هرچقدر بزرگتر شدم بیشتر به این پی بردم که اینجا فقط یه بازیه. و دقیقا مثل بازی، قوانین و آزادی هایی داره. اگه بازی رو بلد نباشیم، لذت نمی‌بریم، برامون خسته کننده میشه، سریع حذف میشیم، و در نهایت بازنده ایم. هم بازی رو میبازیم، هم وقتی که گذاشتیم رو میبازیم.

با زندگی خوب تا کنیم. بیاید خوب بازی کنیم...

چون اخی و مامان و بابا هنوز شمالن، دیشب بابا به یکی زنگ زد که بیاد و پیش من بمونه. صبح کاملا دربارهٔ موضوعی حرف زد که این روزها تلاش میکردم بهش فکر نکنم.

و فکر می‌کنید چی شد؟ کاری که ترک کرده بودم رو انجام دادم، قانونی که گذاشته بودم رو شکستم. ساعتی که باید میرفتم سراغ درس، نرفتم و حتی هنوز هم نرفتم. همه چیز به هم خورد. چون فکر من منحرف شد.

فکر، خیال پردازی، و گوش دادن به خاطره های پر و بال داده شده، همون چیزی بود که من رو توی این چاه انداخت. و جرقهٔ این اتفاق تقصیر کسی جز خودم بود.

اگر توی سفر اینقدر بهم نمی‌گفت که جناب داره بهت توجه میکنه، که جناب با من دربارهٔ تو حرف میزنه، که جناب به غذا خوردن و نخوردنت حساسه، که جناب همش نازتو میکشه، که..که..که...که سرعتو کم میکنه به بهونه خستگی خودش ولی مشخصه که میخواد نفسِ تو بند نیاد ( که هیچ فکتی پشتش نیست و فقط زاییده ذهن گوینده ست!) ،

اگر در ساده ترین حالت جلوی دهنش و در سخت ترین حالت جلوی ذهن انتزاعیش رو گرفته بود، من هیچ وقت به کارای جناب حساس نمی‌شدم و جدی نمیگرفتمش و وقتی برمیگشتیم و سرمون گرم کارها میشد، همهٔ اون روزا فراموش میشد.

اگه اون همه داستان سازی هاش رو با من به اشتراک نمیذاشت، من توی فرودگاه کنجکاو نمی‌شدم ببینم جناب میخواد بهم چی بگه و میرفتم به جاش میخوابیدم تا کانتر باز شه. اگه به رفتارهاش ذهنم رو درگیر نکرده بود، نمیذاشتم موقع تحویل بار صندلی هامون رو کنار هم بگیره. اگه خبر نداشتم که به نفس تنگی من حساسه، توی هواپیما مثل همیشه این رو پنهان میکردم، اما اون شب پنهان نکردم و اون هم تمام مهربونی و توجهش رو خرج کرد تا بتونه حالم رو خوب کنه.

تخم همهٔ این اتفاقات رو اون کسی کاشت که تلاش کرد جناب رو برای من متفاوت کنه نسبت به بقیه. که بهم اثبات کنه من هم براش متفاوتم با بقیه. چیزی که اگر یک جمله بود، راحت ازش می‌گذشتم، اما چند روز، داستان تعریف کردن زیر گوشم بود! اون هم توی موضوعاتی که بهش حساسم و میشه گفت نسبت بهش ضعف دارم...

خوب میشه اگه افسار ذهنمون رو بدیم دست منطقمون. خوب میشه اگه توی محیط غیر سرپوشیده، درِ قفس پرندهٔ خیالمون رو باز نکنیم، چون برگردوندنش دیگه خیلی سخت میشه.

اما اگر کسی این پرنده رو هوایی کرد چی؟ همه چیز که دست ما نیست! هست؟...

من اگر چه در عرصهٔ عمل اونقدر موفق نبودم، اما در عرصهٔ تئوری معتقدم که «هست» . معتقدم هیچ کس به جز خودمون نمیتونه درِ قفس رو باز کنه. معتقدم تو اینجور مواقع آدم باید بترسه. از گذشته هاش. از گذشته ها‌ش...

آدمی که میترسه، بی‌گدار به آب نمیزنه.

حالا که فکرمون رو کاملا مشغول کرده، بیاید ما هم فکر رو به چیز دیگه ای مشغول کنیم... توی پستِ بعدی بحث رو عوض میکنم. میذارم این پرنده برگرده جایی که ازش اومده.

باید خوابم رو تنظیم کنم. غذا خوردنم رو کنترل کنم. باید دوپامین خون رو کنترل کنم. باید ارتباطاتم با دیگران رو، باید دزد های وقت و انرژی و فکرم رو کنترل کنم. باید برگردم به بازیِ زندگی.

من میخوام بازی کنم. نمیخوام وقت تلف کنم!

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ ، 11:39

سنگ اول

اینکه به چالش ها به چشم فرصت نگاه کنیم یه راهبرد نیست!

بلکه دقیقا نفس وجود چالش، برای فرصت رشد هست! توضیح دادن این ساعت ها مقدمه میخواد که من توانش رو ندارم...

متوجه شدم یکی از چالش های اخیرم، دقیقا اومده تو زندگیم تا به من چیزی رو یاد بده.

توی مسیری به این ارزش، با مقصدی به این ارزش، خیلی ها وارد میشن و سودای رسیدن به مقصد رو دارن. اما فقط کسایی که رمز رو میدونن، شانس رسیدن دارن.

رمز چیه؟ سنگ های بی‌ارزشی که توی کوله پشتیت جمع کردی رو دونه دونه بنداز زمین! سبک که بشی از همهٔ عالم جلو میزنی!

سنگ اول رو امروز شناختم! میخوام از این فرصت استفاده کنم و ازش درسی که باید بگیرم رو بگیرم.

میترسم پیر بشم. اگر پیر شدن برابر با دست برداشتن از تلاش برای رشد باشه، اگه به معنی انجماد و خودمحوری باشه، اگه به فکرم برسه که من بعد از این همه عمر نیازی به بهتر شدن ندارم، اگه... واقعا پیر شدن مضخرفه!

ای کاش خدا فرصت و توفیق بده تا جوونم خودم رو درست کنم! وگرنه من پیر بشم دیگه درست بشو نیستم...

ادامه نوشته
برچسب‌ها: سنگ اول , جناب
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و یکم شهریور ۱۴۰۳ ، 23:47
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا