من دیگه به شنیدن این قصه مشتاق نیستم...

محل کار «ر» به خونهٔ ما نزدیکتره تا خونهٔ خودش. شب‌هایی که مامان و بابا نیستن، اگر کارش طول بکشه ممکنه بیاد و پیش من بمونه.

دیشب هم کارش طول کشید. اما منظورم از کار، شغلش نیست.

دیشب جناب رفته بود دفترش... گفته بودم که «ر» و جناب با هم در ارتباطن. این رو هم گفته بودم که هیچ احساسی نسبت به این قضیه ندارم جز شرم پنهان کردن خاطرات از «ر». خب من هیچ وقت به ر نگفته بودم که بین من و جناب چی گذشته. بعدا که این دوتا صمیمی شدن هم نگفتم،

دیشب جناب، «ر» رو رسوند جلوی در خونهٔ ما. بله... علی رغم اینکه من هیچ وقت آدرس خونه مون رو به جناب نداده بودم، «ر» کاملا بدون ملاحظه این کار رو کرده بود. گویا لحظه آخری دلخوری هم به وجود اومده بود براشون برای همین ر ناراحت اومد بالا...

دیشب پای صحبتای ر نشستم، پیتزا سفارش دادم، توی بارون شدید پیتزا رو آوردن،

وقتی داشتیم شام می‌خوردیم به ر گفتم که من و جناب قبلا با هم نزدیک تر بودیم.

همه‌ش رو توضیح ندادم، اما چند تا جمله اصلی رو گفتم که هم خودم رو راحت کرده باشم هم بعدا از دهن جناب نشنوه

اما به نظر میرسه جناب هرگز بهش نگفته بود. چون تعجب کرد. حتی گفت وقتی داشته به جناب می‌گفته که فلان چیزو برای من تعریف کرده جناب جا میخوره، و میگه من جای تو بودم اینا رو نمیگفتم!

.

.

موضوع اینا نیست. جناب واسه من تموم شدست. موضوع اینه که ر با اون ذهن انتزاعیش یه جوری از جناب تعریف میکنه که من احساس میکنم انگار این آدم رو تا حالا ندیدم!

یه جوری جناب رو بالا میبره، یه جوری بهش احترام میذاره، یه جوری از هنراش تعریف میکنه، که من با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود درباره موضوع جناب زود تصمیم نمیگرفتم!... واقعا دیشب و امروز ذهنم درگیر شده بود...

ذهن انتزاعی هم گاهی اوقات نعمته ها...

مثلا فکر کنم این آدمها همیشه میتونن همه رو دوست داشته باشن! چون چشماشون اونا رو جور دیگه ای میبینه...

در هر صورت،

دروغ نیست اگه بگم با حرفای دیشب، دلم واسه جناب تنگ شد. دروغ نیست اگه بگم دلم میخواست الان یه نوتیف میومد ازش. جناب واقعا نازکش خوبی بود. واسه همینم هست که ر اینقدر رو ابرا سیر میکنه. جناب واقعا مهربون و بامحبت بود. واقعا جزئی نگر بود و رفتار های آدم رو مو به مو می‌شناخت..

به هر حال. من واقعا از این داستان خسته شدم.

دیگه نمیخوام هیچ چیز درباره جناب بشنوم. هیچ چیز

برچسب‌ها: جناب , ر
لیموشیرین ، چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ ، 17:11

جنگ بین تسويف و یأس، پایبندی به شیفت‌ها

.

قبلا بهت گفته بودم که یکی از شایع ترین احساسات توی این مسیر، احساس وقت داشتن و احساس وقت نداشتنه!

چون بازه ای که درش قرار داری محدودیت زمانی داره، همیشه این شک وجود داره که آیا ما از لحاظ زمانی در جای درستی قرار داریم یا خیر.

خیلی عجیب نیست که بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت زیاده، و بعضی کارها رو عقب میندازی چون فکر میکنی وقت نداری، و بعدش پشیمون میشی از این کار و احساس میکنی خیلی عقبی.

یک کلید بهت میدم و ازت میخوام این قفل ها رو با همین شاه‌کلید باز کنی.

هر وقت دچار احساس یأس یا تسويف در انجام کاری شدی، بدون که دقیق ترین و درست ترین زمانِ انجام کار، دقیقا همون لحظه‌ست. اگر انجام این کار در اون لحظه برات فایده نداشت که اینطور بهت حمله نمی‌کرد :)

إن الشيطان کان للإنسان عدوا مبينا، يعنی هیچ وقت کاراش بی‌فایده نیست. این همه تلاشش برای تسويف و یا مأیوس کردن تو هم بی‌اساس نیست. همون لحظه ای توش ایستادی، همون جا و همون کار بهترین کاره عزیزم :)

این اسب مضطرب رو رام کن و افسارش رو ول نکن دختر.

.

ادامه نوشته
برچسب‌ها: راه , إسراء
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ ، 12:42

احساس امینت!

از اون روزی که با صدای پدافند هوایی تهران از خواب پریدم، به هر صدایی حساس شد‌ه‌م! الان دو ساعت بود خوابیده بودم، با صدا و لرزشی شبیه انفجار خفیف از خواب بیدار شدم، و طبق معمول گوشی رو چک کردم ببینم چه خبره... حتی اگه همسایه‌مون هم در خونه شون رو محکم ببنده از خواب میپرم! حتی اگه دو نفر تو خیابون با هم بلند صبحت کنن از خواب بیدار می‌شم!

واقعا حالا میفهمم احساس امنیت چقدر مهمه. گاهی آدم درواقع امنیت داره اما احساس امینت نداره..

اسرائیل اون احساس امنیت همه جانبه شهروند پایتخت ایران رو از من گرفت... اونم با صدای پدافند خودمون 🤣

برچسب‌ها: ناموضوع
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۳ ، 0:10

رزق امشب منو شما

.

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ، 21:28

اینرسی پایین، عدم جایز بودنِ خطا، وقتی همه چیز برعکسش درسته.

.

چی شد که اینطور شد؟ این بار هیچ اتفاق بیرونی ای براش نیوفتاده بود. بلکه خسته شده بود.

میدونی عزیزم، گاهی خستگی‌ها یه جوری ان که از بیرون خیلی به چشم نمیان، اما از درون میتونن یک آدم رو فلج کنن. این بار اینطوری شده بود.

روز اول سعی کرد دووم بیاره، برگرده، بارها گفت برمیگردم اما برنگشت.

روز دوم قولش رو دربارهٔ اندورفین شکست. همیشه شکستن اندورفین مثل کشیدنِ خط روی همهٔ تلاش‌ها میمونه. انگار شکست، امضا میشه. از اون همه دست و پا زدن آدم رو خلاص میکنه و به راحتی میگه «تو باختی، دیگه راحت شدی...»

بعدش چیکار میکنه؟ برنامهٔ همیشگی. اولش مغزش به کار میوفته و شروع میکنه تحلیل کردن شرایط، بعدش میره یه دوش میگیره، بعد از خونه میزنه بیرون، بدون مقصد و هدف مشخص.

این بار هم این روتین تکرار شد. از خونه که بیرون رفت شروع کرد به انتقام گرفتن از معدش! علی‌رغم اینکه ظهر آشغالی خورده بود که تا مرز استفراغ حالش رو بد کرده بود و اون موقع هم سوزش معده داشت ولی با یه شیرقهوه و تورتيلا وضعیت معده رو عجیب تر کرد. میدونی که... تو اینجور مواقع خیلی دوست داره حرف بزنه. ولی معمولا کسی رو برای مکالمه نداره. واسه همین وقتی مردِ کیف فروش باهاش ارتباط گرفت، فقط برای ادامه دادن مکالمه با اون مرد ازش کیف خرید... رنگ کیف خیلی عجیبه. از اون کیف هاست که معلوم نیست کجا به درد میخوره. حتی اون مجلسیه رو که چشمشو گرفته بود نخرید! همین رو خرید که معلوم نیست به چه درد میخوره ‌:)

تو خیابونا با دو تا کیف رو شونه پرسه میزد، تورتیلا می‌خورد، زیر قطره های بارون تهران به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد این بود که تازه از حموم اومده و با این لباس های کم شاید سرما بخوره...

پرسه زد و پرسه زد و برگشت.

میدونی دخترم،

خطا کردن توی کار ما ممنوعه. نه اینکه صرفا خوب نباشه. طبیعتا هیچکس دوست نداره تو کارش اشتباه کنه. ولی عزیزم، ما «نباید» اشتباه کنیم... اشتباه کردنِ ما هزینهٔ زیادی داره. و از همه بدتر اینه که اون هزینه رو ما متحمل نمیشیم. بلکه با اشتباهمون هزینه هنگفتی رو به یک خانوادهٔ دیگه تحمیل میکنیم.

ما نباید اشتباه کنیم. این رو روی پوستت حک کن، روی میزت بنویس، توی وبلاگت تکرار کن، ما نباید اشتباه کنیم...

پس وقتی خسته میشیم چیکار میکنیم؟ سوال خوبیه. ما تلاش می‌کنیم با خستگی کنار بیایم و کیفیت کارمون رو حفظ کنیم. توی این اوضاع قطعا به خودمون یادآوری میکنیم که ما قوی تر از خستگی هستیم. ما انسانیم و میتونیم در هر شرایطی خودمون رو کنترل کنیم.

و البته ما چیزهایی رو میدونیم که بقیه نمیدونن. ما میدونیم برای اینکه کمتر گرسنه بشی باید کمتر بخوری. برای اینکه کمتر خواب‌آلود بشی، باید کمتر بخوابی، ما میدونیم برای اینکه انرژیت بیشتر باشه باید کمتر قند بخوری. ما اینا رو توی همین منگنه ها یادگرفتیم عزیزم. ما فهمیدیم گاهی دقیقا برعکس چیزی که جامعه فکر میکنه، حقیقت داره. ما یادگرفتیم و الان هم داریم به شما ها یادمیدیم تا شما دیگه مجبور نباشین همه چیز رو تجربه کنین...

حرف آخرم دخترم،

کل این زندگی، دست و پا زدن بین سیاهی و سفیدیه. ما نه حیوونیم نه فرشته. نه جسم مطلقیم نه روح مطلق. ما نه به حال خودمون واگذار شدیم نه بی‌اختیاریم.

ما وسط این تناقض به وجود اومدیم. ما موجود شدیم تا ثابت کنیم میشه اختیار داشت اما طغیان نکرد. میشه یاغی نبود. میشه حیوون رو رام کرد. میشه فرشته رو وادار به تحسین کرد. میشه شیطان رو متعجب کرد. ما میتونیم عزیزم. بالقوه میتونیم.

اونایی که تبدیلش میکنن به بالفعل، بهشون میگن «انسان».

انسان به معنای انسان همینه عزیزم.

.

برچسب‌ها: راه , إسراء
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۳ ، 20:39

هادا الحديث اکتر حديث بکرهو أنا!

یک «نه» زده بودم به دیوار اتاقم بابت وسوسه ها و افکاری که توی برنامهٔ درسیم اختلال ایجاد میکنه،

دیروز هم یک «نه» دیگه زدم کنارش بابت قضیه اندورفین!

حالا اما موندم توش! نمیخوام بزنم زیرش. معتقدم هر نه گفتنی، اولاش سخته، بعدش بالاخره مغز یادمیگیره که من آدم این چیزا نیستم و به من چیزای بهتری پیشنهاد میده... نمیدونم...

برچسب‌ها: راه
لیموشیرین ، یکشنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۳ ، 15:59

احساس گمنام، شاید عشق!

.

از اونایی شدم که از بیان احساسات و علایقشون برای دیگران فرار میکنن. دوست ندارم کسی بدونه که چقدر اعتقادات مذهبیم پررنگه. تا الان نذاشتم تو خونه کسی بفهمه دارم تلاش می‌کنم نماز شب بخونم. خوشم نمیاد هیچ صوتی رو که در این زمینه گوش میدم کسی بشنوه، از صوت قرآن تا سخنرانی، علی الخصوص مداحی. نمیدونم ته ذهنم فکر میکنم قراره مسخره بشم و این مورد تمسخر قرار گرفتن استثنائا خیلی دلم رو میشکونه؟ خب پس بهتره پیشگیری کنم!...

ولی عمیقا عمیقا عمیقا دلبستگی دارم به تعلقات مذهبیم..

عمیقا دلبستگی دارم به خاک مشهد و کربلا و نجف. توی گوشیم یه شماره دارم که وصل میکنه به اسپیکر و میکروفون های بالای ضریح امام رضا، هر از گاهی زنگ میزنم اونجا فقط صدای ازدحام جمعیت توی روضه منوره رو بشنوم، و اگه شد چند کلمه هم حرف بزنم با امام. اون شماره رو با ایموجی گل و قلب و اینا سیو کردم، که هیچ کسی که گوشیم اتفاقی دستشه، ندونه اون شماره چیه.

یه شیشه عطر دارم که با اون اسانس هایی که به گلای داخل حرم امام رضا میزنن پر شده، عاشقشم. مثل مادهٔ مخدر عمل میکنه برام. تخدیر میکنه واقعا. تخدیر به همون معنای عربیش، یعنی بی‌حس.

فکر کردن به سفرهای اربعین و انرژی و احساسی که اونجا داشتم قلبم رو به تپش میندازه. فکر کنم ما فقط اونجا نفس میکشیم ، بقیهٔ سال رو تلاش می‌کنیم که زنده بمونم تا خودمونو اربعین برسونیم اونجا و نفس‌ بکشیم.

میدونم این حرفا چقدر کلیشه ای و غیرواقعی به‌نظر میرسن، چون خودم هم قبلا وقتی یکی این حرفا رو میزد هیچ وقت درک نمیکردم،

ولی خب حس رو چیکار میشه کرد؟

امروز صبح به «ر» میگفتم من اصلا چیزی به اسم عشق رو قبول ندارم. «ر» هم تأیید می‌کرد.

ولی الان باید بگم حرفم اشتباه بود. من عشقِ ناشی از هیجانات و هورمون ها و نیاز های طبیعی روحی و جسمی که الکی اسطوره ایش میکنن رو قبول ندارم،

اما عشق میتونه وجود داشته باشه... عشق میتونه اون حس ناشناختهٔ به تپش افتادن قلب توی اون غربت باشه، یا حس آشنایی در اون خاک غریب. یا احساس فراموش شدهٔ امنیت، وقتی پیشونیت رو چسبوندی به یکی از شبکه های ضریح، یا اون هیجان عجیب و میل عجیب به فدا شدن برای این معشوق عجیب! میتونم تصور کنم که اسم این وادی، عشق باشه. و این وادی خیلی عجیب به نظر میاد. یه جوری که انگار برای همهٔ عاشقانه نویس های این شهر ناشناخته ست.

من واقعا قلبم به شماره میوفته وقتی آواهای مربوط به اون سفر رو گوش می‌کنم. قلبم مچاله میشه که یادم میاد الان اونجا نیستم. اونجا کجا بود؟ ظاهرا وسط بیابون، بین خاک و خُل، بین مریض ها، تاول، عرق سوختگی، مسیرِ سوزانِ درمانگاه تا کانکس های اسکان، چی بود مگه؟

چطور کسی میتونه تو این شرایط عاشق بشه وقتی تو همین وبلاگ یک شب پست گذاشتم که از شدت خستگی از درمانگاه اومدم بیرون و توی موکب بغلی دارم گریه میکنم؟!

چطور؟ کجای این شرایط رو میشه با عقل و منطق و هورمون و نیاز ها و عقده ها توجیه کرد؟ چطور میشه حتی توضیح داد که دارم چه حسی رو تجربه میکنم؟

من تیکه ای از وجودم رو، بلکه کل وجودم رو گذاشتم تو اون خاک!

من که هیچ علاقه ای به عراق و آب و هواش و فرهنگ مردمش و لهجهٔ عراقی ندارم، کل وجودم رو گذاشتم توی یه بیابون تو عراق و جسم خالی از روحم رو آوردم ایران.

خیلی توضیح دادن این مشاعر سخته و من هم نمیخوام توضيحش بدم.

توی دو سفر اربعین اولم، احساس میکنم این شرایط رو نداشتم، من از یه جا به بعد دیوونه شدم.

تو اون دوتا سفر اول، خیلی منطقی بودم. خیلی شیک و پیک رفتم و اومدم.

ولی توی دو تا سفر آخر رسما دیوونه شدم. دیگه برام هیچی مهم نبود. حتی رسیدن مهم نبود، من رفته بودم که اون خستگی، انتظار و اشتیاق رو تجربه کنم. عجیبه که منتظرِ رسیدن به مقصد نبودم، چه پارسال که تو مشایه به عنوان زائر راه میرفتم، چه امسال که تو درمانگاه ساکن بودم، رسیدن به کربلا و حرم برام موضوعیت نداشت. حتی امسال وقتی تا دو روز آخر هیچ حرمی نرفتیم اونقدرها ناراحت نبودم، من اصلا از اونجا این چیزا رو نمیخوام.

من چی میخوام؟

من چرا میرم؟ من چرا خودم رو به رنج ميندازم؟ دلم به چی گیر کرده؟ چرا الان اینقدر احساس مردگی میکنم و اونجا اینقدر احساس زنده بودن داشتم؟ این چه رمزیه؟ من چِم شده؟

...

به نظر میرسه کم‌تر کسی درست و حسابی میدونه قضیه چیه. فقط بعضی از آدم‌های مثل خودم، میدونیم یه چیمون هست. ولی نه اونقدر دقیق. خودمون براش اسم گذاشتیم. که بهش رسمیت بدیم...

هنوز یاد توام و هنوز من عاشقم و...

برچسب‌ها: حُب , راه
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ ، 2:3

باورنکردنی ولی واقعی...!

جناب رو یادتون هست؟

با دوستم «ر» خیلی ارتباطش رو زیاد کرده! تقریبا میشه گفت وقتی من بهش فهموندم که نمیخوام این رابطه رو کش بدم و بهش اجازه ندادم دیگه مدام جلوی چشمم باشه! تازه اخیرا جناب بهم پیام داده بود که ازم ناراحتی که دیگه باهام حرف نمیزنی؟؟

ناراحت؟ :') مرد من فقط میخوام روح و روانم رو حفظ کنم چون میدونم من و تو با هم به هیچ جایی نمیرسیم!

حالا از همون تایمی که من باهاش کمرنگ شدم رفته سراغ دوستم. همون دوستی که من و جناب و اون با هم همسفر بودیم! همون که تو سفر همش بهم میگفت جناب آمارتو ازم میگیره. همون که من رو انداخت تو این هَچَل! بله خودش!

کاری ندارم که همونقدر که رابطه من و جناب به هیچ جایی نرسید، رابطهٔ اون و جناب هم به جایی نمیرسه چون همونقدر که من با جناب اختلاف سنی داشتم اون هم داره :))) جالبه نه؟

ولی فارغ از اینها، «ر» میاد پیش من و مدام از جناب میگه. دیشب جناب رفته بود دفترش و چهار ساعت، فاکین چهار ساعت مونده بود تو دفترش! هفته پیش هم همچین کاری کرده بود!

حول و حوش ساعت ۱٠ شب، «ر» اومد خونه ما. چون بعد از ظهر بهم گفته بود که جناب داره میاد پیشش و ممکنه تا شب تو شرکت بمونن. از اونجایی که مامان و بابا سفرن، این دومین باریه که «ر» تو این مدت شب میاد خونه ما. براش چیکن استراگانوف درست کردم و منتظرش شدم. تا بیاد و خاطرات جناب رو برام تعریف کنه! خاطره هایی که خودم همشون رو بلدم :') و به چیزهایی بخنده که خودم قبلا از دهن جناب شنیدم و بهشون خندیدم!:)

به روش نمیارم که من و جناب قبلا با هم خیلی نزدیک بودیم! به روش نمیارم چون میدونم همین خبر چقدر میتونه باعث اورتینک بشه. نمیخوام جناب از چشمش بیوفته و رابطشون اینجوری خراب بشه. من که میدونم رابطه‌شون به جایی نمیرسه ولی حداقل نمیخوام اینجوری خراب شه...

ولی واقعا عجیبه این حجم از توداریِ من! فکر کن داره چیزایی رو میگه که همه رو میدونم! همه رو. جناب همه اینا رو به من گفته بود. از دیشب سر شام، تا امروز موقع صبحونه، فقط یکی دو تا چیز جدید شنیدم.

احساساتم؟ هیچی! واقعا هیچی!

امروز صبح به «ر» میگفتم وقتی یک آدم رو تصمیم میگیرم از زندگیم بیرون کنم، واقعا اون و همهٔ متعلقاتش دیلیت میشه. درسته اولش سخته، ولی واقعا اون آدم برام تموم میشه.

داستان من و جناب هم تموم شد و جناب همیشه برای من یک آدم محترم و ترسناک میمونه. خصوصا بعد از اینکه رفته سراغ «ر» دیگه هیچ جذابیتی برام نداره :') فقط نگران «ر» هستم و میگم نکنه به خاطر پستی که چند هفته پیش دربارش نوشتم و بابت رفتارهاش توی سفر غر زدم، خدا داره میذاره تو دامنش؟ خدایا غلط کردم یه چیزی گفتم، این رفیق ما رو خودت حفظ کن، نذار به خاطر جناب احساساتش دستمالی بشه. بذار اصلا اون رابطه با شوخی و خنده تموم شه. من میدونم بودن با جناب چقدر اعتیاد آور و وابسته کننده‌ست. چیزهایی که من تجربه کردم رو به «ر» نده. خدایا خودت حفظش کن رفیق عزیز منو...

برچسب‌ها: جناب , ر
لیموشیرین ، یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ، 14:31

بی‌موضوع

دوست خواهرم که دو سال پیش رفت استرالیا، با بچه هاش برگشته ایران، شوهرش هنوز اونجاست میگه ممکنه کلا برگردن ایران.

اون یکی که یکم زودتر رفته بود و خلبان بود میگه اگه بیام ایران خونه خرید و فروش کنم زندگی بهتری دارم نسبت به این زندگیم تو خارج از کشور، ولی زنش قبول نمیکنه برگرده ایران، چون خیلی سخت تونست کارای ویزا و اقامت و زبان و معادل سازی مدرک پزشکی و... رو جور کنه و بنده خدا تازه چند سال سختی کشیدنش درست شده.

اون یکی که دو سال زودتر از اینا رفته بود به بهونه مهمونی اومد یه ماه ایران، ولی هنوز برنگشته و احتمالا اون هم برنمیگرده.

به هر حال،

عجیبه.

یه روز واسه رفتن تک تکشون بغضی شده بودم...

چه وضعشه این زندگی؟

به قول سنا اینا مگه چند سال قراره زندگی کنن که حاضرن اینطور عزیزانشون رو ول کنن بعد از کسب تجربه ها دوباره برگردن همونجایی که ازش اومدن...

لیموشیرین ، دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ ، 23:7

تاثیر یکطرفۀ ساعت خاب بر ساعت مطالعه

بله دوستان. کاملا تاثیرگذار هست. طبیعتا به این معنا نیست که هر شبی که زودمیخوابم لزوما فرداش خوب درس میخونم. اما هر شبی که دیر میخوابم لزوما فرداش مطالعۀ خوبی ندارم!

من متوجه شدم که حلقۀ اول مطالعۀ خوب، خواب خوب هست. اولا این خواب بهتره قبل از 11 باشه. و معیار خواب برای ما این هست که حتما 8 ساعت خواب کامل شده باشه.

پس اولویت اول اینه که زود بخوابم و هشت ساعت بخوابم

اگر احیانا دیر خوابیدم هم حتما باید 8 ساعت بخوابم حتی به قیمت اینکه ساعت 11 صبح از خواب بیدار شم!

نکتۀ پیشنهادی من این هست که اولین بازۀ درسی تا نیم ساعت بعد از بیدار شدن شروع بشه. بعدش میتونی بری صبحونه بخوری یا کارهای دیگه. بازه های درسی رو به هم وصل کن و درس رو تموم کن. این برای ما مهم هست. به قول دکتر ملا زاده به درس خوندن به چشم جاب نگاه کن. فکر کن شغلیه که باید هر روز 7 ساعت انجامش بدی.

در عکس زیر که مربوط به ساعات خواب نیمۀ اول آبان هست میتونیم ساعات خوابیدن من رو ببینیم. توی عکس بعد متوجه میشیم تنها روزی که زود خوابیدم و خوب هم خوابیدم (10 ساعت خوابیدم!) بهترین عملکرد درسی رو از خودم نشون دادم!

..

برچسب‌ها: چالش خواب
لیموشیرین ، دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ ، 12:38

من و غفلتم

حین طی کردن یک مسیر از بیشترین چیزی که بدم میاد غفلت و انتظارِ مقصد رو کشیدنه. و حین شروع کردن مسیر از بیشترین چیزی که میترسم غفلت از این غفلته...

الان وارد همون مود شدم. به خیال خودم دارم سخت تلاش می‌کنم و شب و روزم رو به هم میدوزم، اما در واقعیت آرامشم از دست رفته. مشاورا تلاش میکنن بگن این طبیعیه، اما آیا واقعا طبیعیه؟ پس چی شد اونهمه درس اخلاق که چهارماه پیش اینجا میدادی و همه رو نصیحت میکردی لیمو جان؟ چی شد؟...

امروز اسبم رو تنبیه کردم چون دیروز کم کاری کرده بود. هرچقدر هم که بگم تقصیر اون نبود نمیتونه کم کاری دیروز توجیه کنه. بالاخره باید حواسش به ساعت رفت و برگشت می‌بود.

دیروز با عطیه رفتیم کافه کناری و این اولین باری بود که من با عطیه میرفتم کافه. پیتزا چیکن آلفردو خوردیم که سفارش مورد علاقه من در اون منو هست. خوش گذروندیم. تو راه یکی از بچه های فرز 7 رو دیدم که دانشگاه تهران پزشکی میتونه، اند گس دات؟ داشت میرفت وی کافه پیش امیلی... بله امیلی...

درباره امیلی حرف دارم برای گفتن اما فکر نمی‌کنم ارزش خرج کردن یک پست رو داشته باشه. همینقدر بگم که هفته پیش توی محل قرارمون تو پاستور دیدمش چون چند هفته قبلش اتفاقی توی کوچه مون همدیگه رو دیدیم، بعد از دو سال... آره. من و امیلی دو سال همدیگه رو ندیدیم... نتونستم ادا دربیارم که از دیدنش خوشحالم. اما فکر می‌کنم تونستم پروندهٔ باز امیلی رو تا حدی ببندم. دیگه برام مهم نیست، و این مهم نبودن یعنی دیگه آرامشم رو به هم نمیزنه...

دیشب دیدن اون همکلاسی قدیمی تنها سورپرایز خیابون انقلاب برای من نبود! بلکه بعد از کافه، مبینا رو هم دیدم! مبینا کیه؟ همونی که سه بار کنار هم کنکور دادیم :) بغل دستی کنکورم که به رفیقم تبدیل ‌شد!

شب که رفتم خونه ازش پرسیدم کتابی که دنبالش بودم رو داره یا نه، و در کمال تعجبم گفت داره! قیمت اون کتاب برای من خیلی گرون بود، اما الان که دارم مینویسم روی میزم دارمش. مبینا با اسنپ باکس برام فرستاد.

خدا میخواد همهٔ گره های من رو حل کنه. مشکلم با امیلی، عدم علاقم به دیدن اون همکلاسی قدیمی و هرکسی که دانشگاه تهران پزشکی میخونه، و از طرفی مشکل مالی اخیر، خدا همه رو داره دونه دونه باز میکنه و من رو تو موقعیتش قرار میده...

فکر کنم باید نماز شب و عبادت شب رو جدی بگیرم. بذار یه ذره اسب اذیت شه، مهم اینه که حال من خوب باشه و تکلیفم مشخص باشه.

از وقتی از هتل اومدم و میشه گفت کارم با ترجمه برای مجروحای جنگی تموم شد به سرم افتاد لهجه لبنانیم رو قوی کنم. یکی از بچه های بیمارستان که تو عراق با هم آشنا شده بودیم هم پایه هست. یه گروه تشکیل دادیم تو تلگرام با سه تا از بچه های کلاس عربی قدیمی و مسئله لهجه شامی رو از سر گرفتیم.

جالبه. اون‌موقعی که شروع کردیم علاقه ای به لهجه لبنان نداشتم، اما روزگار نشون داد نیاز بهش خیلی زیاده. ما هم رفتیم سراغ وظیفه مون...

این آهنگ، تیتراژ یکی از سریال های لبنانی مورد علاقمه :)

لیموشیرین ، یکشنبه سیزدهم آبان ۱۴۰۳ ، 20:11
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا