سرگیجه

نیم ساعت پیش رفتم حموم. هنوز فرآیند حموم کردن رو شروع نکرده بودم و روی صندلی نشسته بودم و داشتم قسمتی از بدنم رو شیو میکردم. یکهو بی دقتی کردم و خودم رو زخمی کردم. خیلی کم. در حدی که اولش فکر کردم اصلا چیزی نشده ولی یک دقیقه بعد وقتی دستم رو کشیدم دیدم خیلی کم خونی شد. یک دستمال کاغذی رو نقطهٔ سانحه دیده گذاشتم و بعد از چند ثانیه برداشتم. خونریزی خیلی خیلی کم بود در حد یک نقطه کوچیک از دستمال خونی شد.

با اینکه ابدا تا امروز هیچ حساسیتی نسبت به دیدن خون نداشتم و خیلی باهاش راحت بودم، و با اینکه ناهار رو هم چندساعت پیش کامل خورده بودم اما همچنان که سرم پایین بود احساس سرگیجه کردم. و بعدش حقیقتا نفهمیدم چی شد! خیلی عجیبه که هیچ چیز یادم نمیاد جز چند تا صحنه. سرگیجه، حالتی نزدیک به بیهوشی، ضعف بسیار بسیار شدید، عدم قدرت بلند شدن از جا، حسی شبیه به فلج شدن و تشنج! بعد از شاید پونزده ثانیه از شروع این اتفاق هولناک احساس کردم که همه چیز تموم شد و دیگه از روی صندلی بلند شدم اما تا بلند شدم دوباره سرگیجه گرفتم. فقط صحنه ای که چهرهٔ خودم رو تو آینه دیدم تو ذهنمه. وحشتناک رنگم پریده بود. تو همون حال سرگیجه خواستم دوباره بشینم رو صندلی که نتونستم و پهن شدم کف حموم. و دوباره هیچ چیز یادم نمیاد جز ضعف شدید انگار که چند روزه چیزی نخوردم. و احساس می‌کردم یخ کردم. تا اینکه مدتی که نمیدونم چقدر طول کشید گذشت و من احساس کردم همه چیز درست شده. دوباره از جام بلند شدم و به چهره م توی آینه نگاه کردم دیدم مثل مرده ها شدم. بی روح! به سختی و با ذکر "خدایا خودت کمکم کن" حولهٔ برادرم رو که تو رختکن بود پیچیدم دورم و از حموم اومدم بیرون، در حالی که از عمق وجود از خدا میخواستم که تا اتاقم، دوباره سرگیجه نگیرم و زمین نخورم. می‌فهمیدم که دوباره داره شروع میشه. رسیدم و خودم انداختم رو تحت و ملحفه رو تا زیر قفسه سینم بالا کشیدم. حتی نتونستم کاملا خودم رو زیر ملحفه بپوشونم که انگار دوباره شروع شد و من احساس کردم روی تخت خودم دارم جون میدم. وحشتناک بود. هولناک. و من چیزی از این مدت یادم نیست جز حالتی نزدیک به بیهوشی، ضعف، عدم توانایی حرکت دست و پا، تنگی نفس و صدایی که توی مغزم می‌پیچید و اونقدر واضح بود که من فکر میکردم این صداییه که داره تو اتاق پخش میشه. صدایی مثل ترکیدن حباب های روی کاپوچینو. مثل سرخ کردن چیزی با حرارت پایین. کمی شبیه برفک موج رادیویی اما ملایم تر. شبیه ترین چیز بهش همون ترکیدن حباب های روی کاپوچینو بود...

تقریبا پنجاه دقیقه از وقتی که رفتم به حموم میگذره و من حالا برهنه زیر لحافم دراز کشیدم و احساس میکنم کم کم جونم رو بدست آوردم.

سه تا سرگیجه شدید پشت سر هم. چقدر هولناک بود. چقدر احساس بی سابقه ای بود.

و من نمیدونم دلیل این اتفاق چی بود. جایی که دچار جراحت شد جای واقعا حساسی بود اما اون جراحت اونقدر جزئی بود که فقط به اندازهٔ یک نقطهٔ کوچیک از دستمال رو خونی کرد.

من اصلا نمیدونم این چی بود که تجربش کردم و آیا میتونه ویژگی های یک بیماری باشه یا نه...

پ ن: هر دو باری که توی حموم از جام بلند شدم، نگاهی به جای خالیم کردم که ببینم واقعا بلند شدم یا جسمم اونجائه و روحم بلند شده! دلیل هر دوبار نگاه کردنم به آینه هم دقیقا همین بود که بفهمم هنوز زنده ام یا روحم! در این حد احساس مرگ میکردم!....

پ ن ۲: در حموم هنوزبازه. چراغش هنوز روشنه. و من نمیدونم الان بهتره برگردم و کارم رو انجام بدم یا ممکنه دوباره این حالت بهم دست بده.

وحشتناک بود.

وحشتناک...

برچسب‌ها: چالش سلامتی
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۱ ، 19:24
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا