استادنا

میگه رشد از خلاف عادات میاد. برعکس جیمز کلیر که میگه عادت بسازید و عادتهاتون رو مدیریت کنید تا رشد کنید.

میگه و من حرفشو قبول دارم. موضوع اینه که وقتی به یه چیزی عادت میکنی دیگه سخته تغییر. وقتی تغییر میکنی سختی میکشی. وقتی سختی میکشی عضلاتت کشیده میشن، وقتی کشیده میشن قوی میشن. حالا میتونی وزنه سنگین تری رو بلند کنی.

ولی جیمز میگه عادت هاتون رو طوری بچینید که موفق شید، مثلا عادت کنید روزی سی دقیقه پیاده روی کنید تا اضافه وزن نداشته باشید! خب... اون موفقیت رو اینطور تعریف میکنه: رسیدن به جایگاه مطلوب. ولی استاد ما میگه موفقیت يعني مدیریت رنج! یعنی رنج خوب کشیدن، یعنی اصلا رنجه که موفقیته، نه حتی عضلهٔ قویِ بعدش! موضوع اینه که همه رنج میکشن، ولی تو انتخاب میکنی که رنج خوب رو بکشی! تو از همینجا موفق شدی!

یک کلام، فقط با برهم زدن عادته که من توی راهم موفق میشم، همه موانعم به خاطر ترس از برهم زدن عاداتمه...

یه ذره بحثش عرفانیه ولی خب بفهمیدش :) نفهمیدید هم فدا سرتون

برچسب‌ها: استادنا
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۲ ، 20:11

رفتم مراسم ته کوچه اشکبوس

حرف زیاد دارم برای گفتن. ولی حال کم دارم

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ، 22:9

سختیاش

سختی درس خوندن مداوم، به نظرم اون جاشه که همش باید حواست به خودت باشه. به خوابت، به خوراکت، به ساعت هر کدوم، مثل ورزشکاری که داره خودشو برای المپیک آماده میکنه باید مراقب خودت باشی

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ، 14:53

تیام

تیام داره ازدواج میکنه. خیلی خبر شوکه کننده ای بود. وقتی بهم گفت داشت ازم فیلم می‌گرفت و من اولین واکنش این بود که گریم گرفت! واقعا نمیدونم چرا. یعنی میدونما... با خودم گفتم اگه تیامم بره من واقعا تنها میشم. و داره میره!... خیلی حس عجیبیه که یکی که مثل خواهرت میمونه، یکهو بگه که دو هفته دیگه بله برونمه!

دارم تلاش می‌کنم ذهنم رو روی این موضوع حساس نکنم و فکر کنم موفق هم میشم....

برچسب‌ها: تیام
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۲ ، 1:22

نکبت زندگی

نمیدونم شما هم مثل من شدید یا نه. اما احساس میکنم تراپیستم خودش مريضه. این شخصی که الان دارم وویس روانشناسیش رو گوش میدم خودش کمبود داره. اون یکی شخص با گفتن "جهان با شماست" و "شما شروع کنید، جهان خودش کمکتون میکنه" داره خودش رو آروم میکنه. احساس می‌کنم بخشی از اینایی که وویس های مشاوره ای طولانی میگیرن فقط میخوان خودشون رو ارضا کنن که ما علممون زیاده. عمده مطالب اصلا دلیلی برای گفتن ندارن!

کلا احساس میکنم همه با خودشون درگیرن. و این احتمالا باید همون پرسپکتیوی باشه که همه از بزرگسالی دارن. اینجا دنیای بزرگسال هاست!

تلاش برای فراموشی نکبتِ زندگی!

و من احساس میکنم در بین این آدمها، با همهٔ مشکلات و چالش هام، سالم ترینم!

حداقل من رو جهان کمک نمیکنه، خدا کمک میکنه :'))))

من حرفای کتابای روانشناسان بزرگ دو قرن گذشته که یکی درمیون با افسردگی و خودکشی و دیگرکشی مردن رو غرغره نمیکنم! چون احساس میکنم اونا هم اونقدرا که مردم فکر میکنن حرف برای گفتن ندارن! همه از پایه و اساس میخوان نکبت زندگی رو فراموش کنن. و به ما هم یاد بدن چطور فراموش کنیم!

چی رو؟ اینکه قراره بمیریم؟

این که وقتی بمیریم دیگه کسی ما رو یادش نمیمونه؟

اینکه نیست و نابود میشیم؟

خب اگه نابود نشیم چی؟ اگه الان فقط توی یه بازی باشیم چی؟ از چی داریم فرار میکنیم؟ از نتیجه ها؟ از کارما؟ از بدی هایی که به دیگران کردیم؟ از بدی های دیگران؟ چی ارزش فرار کردن داره؟

همه شون! همه اینها ارزش فرار کردن دارن! و هنر، بدون شک بهترین ابزار بشر برای تحمل نکبت زندگیه! ما همه چیز رو هنری میکنیم تا لذت ببریم. تا فراموش کنیم. هنر شاید خطرناک ترین ابزار بشر باشه. باید جزو سلاح های نامتعارف طبقه بندیش کنن.

به هر جهت

بحث پراکنده شد.

ولی همه درگیرن. همه درگیر خودشونن و به نظرم خیلی از این آدمایی که تلاش میکنن بقیه رو آموزش بدن، خودشون قدشون خیلی کوتاهه.

بعدا باید درباره شهوت مورد تحسین قرار گرفتن، شهوت علم اندوزی و شهوت های متعارف دیگه با هم صحبت کنیم...

برچسب‌ها: روانشناسی
لیموشیرین ، شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ، 18:7

احوال

فقط میخوام تمومش کنم. فقط میخوام تمومش کنم. ایندفعه دیگه تمومش میکنم...

لیموشیرین ، شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ، 15:46

من کاری رو که بقیه نتونن انجام بدم انجام نمیدم!

ادامه نوشته
لیموشیرین ، شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ، 12:54

احوال

اعصابم خورد میشه از اینکه قدرتم بی نهایت نیست -_- واقعا نمیتونم درک کنم یعنی چی که من الان بعد از خوندن 40 تا سوال خسته شدم؟

اضافه: ولی شکمی که گرسنه نیست و چشمی که خواب آلود نیست، تاثیر مستقیم توی عملکرد درسی روز آدم داره

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ، 11:22

به من توجه کن!

موضوع اینه که مامان من مثل همۀ مامانای دنیا روی بچه هاش حساسه. یا درست ترش اینه که حساسیتش بچه هاشن. مامان من زن قوی ای هست مگر اینکه پای بچه هاش وسط باشه. نقطه ضعفش اینه که بچه هاش آسیبی ببینن یا کمبودی داشته باشن. منم از بچگی بدون این که بفهمم دقیقا دارم چیکار میکنم، میدونستم که اگه کم کاری های مامانم رو به روش بیارم، گارد مستحکم مامان فرو میریزه و کارم سریع انجام میشه! مثلا اگه مامانم کاری رو نکرده ولی مامانای بقیه بچه های مدرسه انجام داده بودن، وقتی میرسیدم خونه اولین چیزی که میگفتم همین بود و اینقدر تکرارش میکردم تا مامانم واقعا ناراحت بشه و به همین دلیل هم به من بیشتر توجه کنه. یا مثلا اگر کاری رو فراموش کرده بود انجام بده و اون انجام ندادنش عواقب بدی روی من داشته، سریع اون رو میگفتم و کولی بازی درمیوردم و همه تقصیرها رو مینداختم گردنش و در کمال تعجب، اون هم با حالت ناراحتی میپذیرفت که تقصیر خودش بوده.! نمیدونم دقیقا چه لذتی از این کار میبردم. احساس میکنم دلم نمیخواست مامانم همیشه از موضع قدرت باهام حرف بزنه و وقتی با این کارا گاردش میومد پایین، لذت میبردم که چند دقیقه یا چند ساعتی هم من موضع قدرت رو دارم و من میتونم لوس بازی در بیارم و هر چی میخوام بگم و اون انجام بده.

خلاصه که من این کار احمقانه رو خیلی انجام دادم و متاسفانه ناخودآگاه هنوز هم دارم انجام میدم...

امروز صبح به این قضیه پی بردم. و با خودم فکر میکنم شاید بهتره به مامان نشون بدم دیگه بزرگ شدم و لازم نیست همش حواسش به کارای من باشه و از انجام ندادنش احساس گناه کنه. لازم نیست به این فکر کنه که من صبحونه خوردم بعد رفتم بیرون یا بدون صبحونه رفتم! چون من قرار نیست شب بهش بگم که صبحونه نخوردم و به همین خاطر سردرد گرفتم و اون با خودش فکر کنه که صبح ها زودتر بیدار شه تا مطمئن شه من دارم صبحونه میخورم! یا مثلا لازم نیست نگران این باشه که من پول تو حسابم کافی هست یا نه! که نکنه یه روزی بهش بگم من فلان کار رو که مهم بود نکردم چون پول نداشتم و اون با خودش فکر کنه که باید همیشه حساب من رو چک کنه و توش پول بریزه که یه وقت همچین مواردی پیش نیاد.! یا خیلی کارای ریز دیگه که من دارم با انجام دادنش مامان رو کنترل میکنم و بی زبون بهش دستور میدم برای من اینکارا رو بکن. حواست به من باشه. به من توجه کن...

میخوام بذارم راحت باشه. میخوام به من فکر نکنه. دغدغه من رو نداشته باشه.

برچسب‌ها: بوبانو
لیموشیرین ، شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ ، 10:41

لذت تماشا از دور

بیاید یاد بگیریم همدیگه رو دوست داشته باشیم، ولی به هم نچسبیم. مثل همون جمله معروف جبران خلیل جبران! بیاید یاد بگیریم تا مدتی از شروع علاقمون نگذشته، کسی رو به جز خودمون مطلع نکنیم. حتی خودش رو! بیاید یاد بگیریم که باید یک سری چیز ها رو از دور تماشا کنیم و ازشون لذت ببریم. وقتی جلو بریم دیگه چیزی از لذت باقی نمیمونه. مثل وقتی که گربه داره خمیازه میکشه و گردنش رو میخارونه و روی زمین لم داده. این صحنه فقط تا زمانی پایداره که تو جلو نری! که اون نفهمه تو داری نگاهش میکنی! تو رو که ببینه می‌ترسه، تغییر پوزیشن میده یا حتی میره. مثل وقتی که داری از جر و بحث بچه های کوچیک لذت میبری. جر و بحثی که اگه بفهمن یه بزرگتر داره بهش گوش میده، تغییرش میدن و این لذت هم از بین میره. تلاش کن که از دور لذت ببری. خیلی چیز ها ماکزیمم لذتشون از دوره. آدم ها واقعی ترین شکلشون همون وقتیه که فکر میکنن هیچ کس داره نگاهشون نمیکنه! همون موقع بشین و تماشاش کن، و از خلوص رفتارش در این چند دقیقه کوتاه، لذت ببر...

برچسب‌ها: اجتماع
لیموشیرین ، جمعه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۲ ، 8:34

جرقهٔ رکود

لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ، 18:48

صبر

اشکال نداره،،، صبر کن... صبر کن...

برچسب‌ها: صبر , قدم به قدم
لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ، 15:49

یا قابل التوبات...

داشتم با خودم تصور می‌کردم که بعد از قبولی باید تو خونه هم مهمونی بدیم و من چی بگم و چی نگم! حالا یکی نیس بگه دختر تو هم خوشت اومده ها از اين تصورها!

ولی خب دروغ که نیست! خوشم اومده! و اینم عجیبه که خوشم اومده! چون تا حالا، تأکید میکنم تا حالا، تصور رسیدن به هدفم اصلا حالم رو خوب نمی‌کرد! از فکر کردن بهش هم فرار میکردم! از دیدن پیج افرادی که به هدفم رسیدن فرار می‌کردم! دلیلشم هم این بود که مغز من خیلی دو دو تا چهارتا میکنه! وقتی میگه تو نمیرسی و قرار نیست برسی، تصور هدف هم عذاب آور میشه، واسه همین هم در چنین شرایطی، تنها راه نجات اینه که به خودت بگی گور بابای نتیجه، من فقط میخوام درس بخونم!

اما امروز اینطور نبود! من از تصور رسیدن به هدفم هم داشتم لذت می‌بردم! شاید چون مغزم شرایط رو منطقی میدونه! با خودش فکر میکنه اگه همینجوری که الان هستی ادامه بدی، خب معلومه که میرسی! پس چرا اذیتت کنم؟

امروز رکورد ساعت مطالعم رو شکوندم و خوشحالم :) خسته و خوشحال! از اون خستگی های شعف آور!

اما امشب اومدم که چیز دیگه ای بنویسم!

خودمون رو گول نزنیم! اون هدف، در اصل هدف ثانویه من بود! هدف اول چیز دیگه ای بود... اگه هدف ثانویه و اولیه با هم در تضاد باشن، میخوام صد سال سیاه به دومیه نرسم! من دلم میخواست انسان باشم. ویژگی های انسانی داشته باشم! من میخواستم رشد کنم. من میخواستم کار کنم. من میخواستم مفید باشم. برای خودش. میخواستم کمک دستش باشم. میخواستم راهش رو جارو کنم! من اصلا درس میخونم واسه اون! واسه به یه دردش خوردن! اما وقتی داشتم روز مهمونی پس از قبولیم رو تصور می‌کردم، چی گفتم؟ گلایه کردم از کسایی چیزای خوبی بهم نگفتن! کنایه زدم به اونایی که میگفتن نمیشه! پررویی کردم جلوی بزرگترایی که حرف و حدیث درآوردن! من تو تصورم هم آدم خوبی نبودم! مگه قرار نبود آدم متواضعی باشم؟ مگه قرار نبود رفتار های بد دیگران یادم نمونه؟ مگه قرار نبود ببخشم؟ ببخشم و فراموش کنم و بذارم به پای حال بد خودشون؟ پس چرا هنوز داره اذیتم میکنه؟ پس چرا تو روز مهمونی میخوام به روشون بیارم که باهام چیکار کردن؟ این چه کینه ایه که حتی تو تصور و تخیل هم بهم چسبیده؟ مگه احترام بزرگتر همیشه در اولویت نبود؟ پس این پررو بازی چی بود؟

دوست دارم خوابم، تخیلم، اوهامم، همشون تو جهت خودش باشه! دوست ندارم این خورده ریز ها من رو عقب بندازن.

خدایا من رو ببخش بابت این کار اشتباه. من رو ببخش که هنوز تو وجودم چیزایی دارم که حل نشدن. ببخش و کمک کن. کمک کن که این ها هم پاک بشن. که همه وجودم پاک بشه و مال خودت بشه. که توی این قلب و فکر و خیال، فقط جای خودت باشه.

ولی نور امید داره روشن میشه.

الحمدلله :))))

برچسب‌ها: نور
لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۴۰۲ ، 0:13

همین الان

همین الان داشتم به این فکر میکردم که وقتی قبول شدم، میام اینجا و به همۀ کارمندای کتابخونه شیرینی میدم. بعد داشتم با خودم فکر میکردم که واکنششون چطور میتونه باشه؟ یعنی فقط تشکر میکنن یا مثلا میپرسن چی قبول شدی و کجا قبول شدی؟

که یکهو از بیرون کتابخونه صدای آقای کتابدار رو شنیدم که به یکی گفت: سلام! کم پیدا شدی!

پسره هم جواب داد: آره دیگه، درگیر درس و دانشگاهم.

آقای کتابدار: عههه قبول شدی

پسره: بله ^_^

کتابدار: مبارک باشه، چی قبول شدی؟

پسره: کامپیوتر

کتابدار: به سلامتی *_*

و من اینجا تو کتابخونه اکلیلی شدمممممم *_*

چرا درست همین الان که من داشتم به همین سناریو فکر میکردم اتفاق افتاد؟ :)))

واقعا دو دقیقه پیش داشتم خودم رو در همین شرایط تصور میکردم :))))

خدایا خودت عاقبت هممون رو به خیر کن و توی این مسیر بهمون صبر و طاقت بده و تهش رو هم شیرین کن برامون :))))))

نمیتونم لبخندم رو جمع کنم :))))))))))))))))))))))))))))))))))))))

برچسب‌ها: همین الان , امید
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ، 16:45

اکنون

اینایی که به قصد خیرخواهی بهم میگن چرا کنکور انسانی نمیدی، خودشون نمیدونن این حرفشون چه تاثیر وحشتناکی روی طرف مقابلشون میذاره! البته من که دیگه گوشم از این چیزا پره و اینقدر هدفم برام مشخصه و به رسیدن بهش امیدوارم و به خودم اطمینان دارم که از پسش برمیام و اگه خدا بخواد میرسم بهش، که واقعا از این حرفا راحت رد میشم، اما اگه شما کسی رو دیدین که انصراف داده و داره برای کنکور تجربی میخونه یا پشت کنکوره، ابدا همچین حرفی رو بهش نزنین.. اون خودشم به خاطر سختی راهش، ممکنه تردید پیدا کرده باشه! اما سختی ها تموم میشن و اوضاع ثبات پیدا میکنه، و تصمیمی که یک آدم در شرایط منطقی گرفته، خیانته که توی شرایط سختی ازش منصرف بشه! و تو توی همچین شرایطی داری هلش میدی به سمت این خیانت!.... این کار رو نکن! اون الان توی شرایط پایداری نیست!

برچسب‌ها: احوال
لیموشیرین ، چهارشنبه بیست و دوم آذر ۱۴۰۲ ، 14:49

کتاب ر

درگیریهام کم بود؟ حالا کتاب ر هم بهش اضافه شد. پشت کامپیوتر نشستم و دارم یه نسخه ازش میخونم، به نظرم خیلی جاهاش خامه. مهندسی داستانش صورت نگرفته. هنوز داره فصل ها رو جا به جا میکنه، در یک کلام، ر الان احتیاج به کمک داره.

پ ن: الان می‌فهمم چرا نباید به بلاگر کتاب و وبلاگ نویس و امثالهم بگیم نویسنده -_- واقعا بعضی جاها ادبیاتش در حد پست اینستاگرامه -_- برعکس کتاب بابام که اونم آخر ماه چاپ میشه و الان که دارم میخونمش از این همه تبحرش حظ میبرم! ولی برعکس، کتاب ر اصلا این جذابیت ها رو نتونسته به کار بگیره

به هر حال

الان من موندم یه عالمه آدم به به کمکم احتیاج دارن...

برچسب‌ها: ر
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ، 14:8

به من نگو رویاپرداز!

گفته بودم از اینکه دیگران مستقیما و در لفافه بهم بگن به کمتر راضی شو متنفرم؟

خب الان گفتم!

فقط خودمم که حق دارم همچین نظری درباره خودم بدم!

اصلا واسه همینه که با بقیه مشورت نمیکنم. چون بدم میاد که کسی با نگاهش بهم بگه تو بلندپروازی بهتره یه ذره این پایینا پرواز کنی!

البته تراپیستم میگفت این نگاه خودته که دیگران رو اینطور تفسیر میکنه. تو تو ذهن خودت خودت رو همینطور میبنی و واسه همین بقیه رو هم همینطور تفسیر میکنی!

برچسب‌ها: مود
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ، 12:28

چالش جدید که قراره با صبر و تلاش حل بشه :)

از دادن آزمونهایی که براشون آمادگیِ حداقل 90 درصد ندارم، متنفرم!

ولی باید این کمالگرایی رو کنار بذارم. باید دونه دونه رشته های این کلافهای به هم پیچیده رو باز کنم! باید فعلا برای نتایج معمولی تلاش کنم و آزمون بدم.

برچسب‌ها: قانون
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ، 12:22

گفت من خودم جرئت نمیکردم!

همه از من میترسن! همه از من میترسن و این خیلی عجیبه... شاید هم عجیب نیست! با رفتاری که من با مردم میکنم مگه جز این هم میشه انتظار داشت؟

بهش میگم تو به آقای سین گفتی ما با هم درس می‌خونیم؟ گفت نه! گفتم پس چرا از من هیچی نمیپرسه؟ گفت فکر کنم چون ازت می‌ترسه! می‌ترسه که واکنش بدی نشون بدی. منم خودم جرئت نمیکردم ازت چیزی بپرسم تا زمانی که خودت بهم گفتی! راستی چی شد که اومدی و بهم گفتی؟

...

همه خانوادم از من میترسن. همه جلوی من سکوت میکنن. همه اونایی که درباره همه چی همیشه نظر دارن، جلوی من و درباره من سکوت میکنن.

... نمیدونم دارن باهاشون چیکار میکنم...

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ، 4:20

من فقط میخوام ادامه بدم، به هیچی فکر نمی‌کنم جز ادامه دادن،

دست بردار از بازی کردن نقش بازنده. بیا با هم دنیاهای جدید رو تجربه کنیم

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۴۰۲ ، 4:1

مود

یه چیزی داره اذیتت میکنه

یه چیزی که نمیدونی چطور رهاش کنی

و اگه رها نشه گند میزنه به آیندت!

حالا خود دانی!....

برچسب‌ها: مود
لیموشیرین ، یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ، 14:26

اگه نرسم من چی؟

سوالی که هیچ وقت براش جوابی پیدا نکردم. خسته ام. خیلی خسته. به قول هیدن واقعا با این پای من محاله بشه برسم به تش. این زانو جون نداره... وایسادم رو پای کج. بدنم جنازه ست. افتادم من از نفس. این نبضه جون نداره. قلبه فاجعس... مکرمی اومد. حرف زدیم. گریه کردم. رفت. و الان توی یکی از عجیب ترین بیحسی های خودم روی زمین نمازخونه دراز کشیدم و دارم به این فکر میکنم اگه نرسم چی؟!....

برچسب‌ها: Music , قدم به قدم
لیموشیرین ، یکشنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۲ ، 14:15

باید دوباره برنامه ریزی کنم. نتیجۀ مفید هر دورۀ رکود، برنامه ریزی بعدشه.

اما قبل از همۀ اینها باید از خودم بپرسم: چرا برنامه های قبلی هیچکدوم به فاز 2 نرسیدن؟

1. چون برنامه خارج از توان نوشته شده بود. _ولی تو حتی برای انجامشون تلاش هم نکردی!

2. چون برنامه الزام آور نبود! _بهترین الزام کوتاه مدت، آزمونه ولی تو همش میگی آزمون من رو به استرس میندازه و نمیخوام همش استرس داشته باشم!

بیا یه ذره درباره همین موضوع فکر کنیم! اولا چرا نمیخوای استرس داشته باشی؟ _چون قلبم درد میگیره، تنگی نفس میگیرم، مغزم واکنش دفاعی خوابیدن یا گشت و گذار بی هدف در نت و یا مصرف اندورفین رو میده! چون نسبت به استرس حساسیت پیدا کردم. چون اونقدر در گذشته استرس بهم وارد شده که دیگه نمیخوام اون روزا برام تکرار شن.

اما فکر میکنی زندگی مورد علافت در آینده که الان داری براش تلاش میکنی، یک زندگی بی استرسه؟ _نه! قطعا نه! ولی من از این جنس استرس خسته شدم، بد نیست اگه استرس های دیگه رو تجربه کنم ولی این رو دیگه نمیخوام!

اما دقیقا همین جنس استرس چیزیه که در بهترین حالت، در آینده منتظر توئه! استرس درس و آزمون :) رشته ای که الان داری براش تلاش میکنی یک رشته پراسترس و پر دردسره که دانشجوهاش همش بی خوابی میکشن و بعضا از کوچکترین تفریحاتشون هم میگذرن! اونوقت تو چطور میخوای اون روزها رو تحمل کنی؟ _جوابی ندارم...

موضوع اینه که تو هنوز از گذشته دستور میگیری. گذشته تو رو کنترل میکنه و تو هم نسبت بهش احساس ضعف و شرم از خودت داری. تمومش کن. میدونم یکهو تموم نمیشه اما هیچ وقت دو قدرت در یک جا باهم جمع نمیشن! قدرت دیگری رو وارد زندگی و ذهن و ناخودآگاهت کن. اونوقت قدرت گدشته به مرور از بین میره. _چه قدرتی رو وارد کنم؟

نمیدونم! این چیزیه که تو باید دربارش تصمیم بگیری. اما دنبال اون قدرت جدید بگرد... _خب من میتونم یک گروه از قدرتها رو دسته بندی کنم و به ترتیب قدرتشون بچینم!

نه! همونطور که گفتم دو تا قدرت یکجا جمع نمیشن! قوی ترینشون و جامع ترینشون رو انتخاب کن. فقط یک قدرت کلی... _باشه! انتخاب کردم.

حالا باید هرروز صبح قبل از هر کاری و هر شب قبل از خواب، این رو با خودت مرور کنی و به مدت چند دقیقه دربارش بنویسی. تصویر سازی کنی. خیال پردازی کنی. هر وقت توی راه انجام برنامه به مشکل خوردی، نوشته هات رو، اهدافت رو میخونی و تا به آرامش نرسیدی دست از پاک سازی برنمیداری. همه اهداف قبلی باید پاک بشن و اهداف جدید جاشون رو بگیرن.

حالا بگو ببینم، بقیه دلایل عدم موفقیت برنامه های قبلی چی بود؟

3. برنامه های قبلی اونقدر دقیق نبودن که من بدونم اگر به هر قسمتش نرسیدم، باید چیکار کنم! واسه همین وقتی عقب میوفتادم، برنامه رو میذاشتم کنار!...

4. برنامه های قبلی کمالگرایانه بودن! هیچ وقت نتونستم کوچیک فکر کنم!...

حالا چرا دیروز اصلا درس نخوندی؟ _چون برنامه نداشتم! یعنی میخوام بگم برنامه هنوز کامل نشده!

آیا به تعداد همونم روزی که تو برنامه ریزی رو عقب میندازی، روز آزمون هم عقب میوفته؟ _نه...

پس بیا و قول بده هیچ روزی رو صفر نذاری... _ولی بعضی روزا خیلی سخته... اصلا انگیزش رو ندارم...

دختر تو هدفت بزرگتر از این حرفاست! انگیزه رو از قدرتت بگیر... _باشه. ولی الان یه ذره سردرگمم! حالا که قرار شده برنامه آزمون وارد بشه، برنامه قبلی رو چیکار کنیم؟

برنامه آزمون در اولویته. تلاش میکنی برنامه آزمون رو تا قبل از رسیدن آزمون تموم کنی، بعد میری سراغ برنامه قبلی که تموم کردن ریاضی بود!

لیموشیرین ، شنبه هجدهم آذر ۱۴۰۲ ، 14:49

حماس فقط پوسته ای روی یک زخم قدیمیست!

هشدار: این پست سیاسیست!

نمیدونم چرا مسئله ای درحد فلسطین، با چنین تاریخ پرفراز و فرودی، اینقدر نقل محافل سطحی گو و زرد پسند شده!

این متن رو در یک وبلاگ دیدم، دوست دارم شماهم ببینید و راجع بهش صحبت بکنیم!

اگر حماس منحل شود چه میشود!!

اخبار جنگ حماس واسراییل را تماشا میکردم.پیش خودم گفتم اگر من جای رهبران حماس بودم .... در فکر فرو رفتم .

اول اینکه چهل سال تونل نمی کندم

دوم اینکه چهل سال سرمایه گذاری میکردم تا غزه بشه بهشت روی زمین

سوم اینکه تحت تاثیر هیچ کشور وحزب وسازمانی شرایط کنونی را برای غزه ایجاد نمی کردم !؟

چهارم اینکه اگر حماقت کنونی را مرتکب میشدم همان هفته اول انحلال حماس را اعلام میکردم و خواستار توقف جنگ و ممانعت از ویرانی نوار غزه میشدم و..

نظر شما چیه؟ به نظر من این یک لایه از عقاید سطحی دربارهٔ فلسطین و گروه های مقاومتش هست! اما واقعا اگر حماس منحل شه چی میشه؟ بگذارید من هم نظر خودم رو بنویسم!

اگر حماس منحل شود، چیزی نمی‌شود! چند سال دیگر و یا در نسل بعد فلسطینیها حماس دیگری تشکیل می‌شود!
اگر در این چهل سال غزه تبدیل به بهشت روی زمین میشد، اتفاق خاصی نمی‌افتاد! با اولین تحرکات علیه اسرائیلی ها، غزه از بهشت به جهنم تبدیل میشد! مثل خانه ای که با تکه ای چوب روی شنهای ساحل کشیده شده باشد! زیباست تا زمانی که موج به آن تکه از ساحل نرسد!
اگر نمی‌توان جلوی رسیدن موج را گرفت، اگر همواره تهدید رسیدن موج وجود دارد، کشیدن خانه هم نمی‌تواند یک لذت پایدار باشد!
موضوع این است که آنچه که فکر ما را در این پنجاه و اندی روز به خودش مشغول کرده، برای فلسطینی ها یک پروندهٔ بازِ هفتاد و پنج ساله‌ست. جنگها دیده اند و صلح ها! و آنچه که امروز انتخاب کرده اند، نتیجه تجربه هایشان است. کاری که باید سال ها زودتر انجام می‌دادند!
برای آنهایی که جنگ شش روزه و شکست چهار ارتش بزرگ عربی را دیده اند، مقاومت پنجاه و چند روزه حماس، اوج امید و سرافرازیست! برای آنهایی که ندیده اند و از تاریخ فلسطین بی خبرند، اوج فلاکت و بدبختیست!
به هر روی! آنچه که از ریشه هرز است، هر چقدر هم ساقه اش قیچی شود، باز رشد می‌کند. فلسطینی ها دیگر حاضر نیستند در کمپ های کشورهایی عربی زندگی کنند و در کرانه باختری هر روز منتظر گلوله های اسرائیلی ها به تن و بدنشان باشند! تصمیم گرفتند که بگویند مرگ یک بار شیون یکبار! یا این علف هرز از ریشه درمی‌آید، یا ریشه اش شل می‌شود، و یا ما همگی نابود می‌شویم! اگر قرار است هر روز در سکوت جهان بمیریم، ترجیح می‌دهیم یک بار با صدای بلند بمیریم!
هرچه فیلم از مردم غزه بيرون آمد، همان بود که دیدیم! هیچ کس نگفت شرم بر تو حماس! هیچ تظاهراتی در جنوب غزه در بین آوارگان علیه حماس برپا نشد. هیچ کس در کرانه باختری حماس را شماتت نکرد! و هرآنکه تاریخ فلسطین را نمی‌داند، امروز يا متعجب است، یا فلسطینی ها را شماتت می‌کند که شما بی عقلید! شما باید خودتان حماس را نابود کنید! این حماس بود که چنین بلایی را سرتان آورد! حماس باید منحل شود!
اگر حماس منحل شود،چیزی نمی‌شود! چند سال دیگر و یا در نسل بعد فلسطینیها حماس دیگری تشکیل می‌شود و دوباره گوش جهان را از اخبار فلسطین پر می‌کند تا فلسطینیهای فراموش شده در گوشه اردوگاهها و آنها که هرروز در سکوت جهان می‌مردند، بار دیگر نامشان در جهان فریاد زده شود!

همین! حماس فقط یک نتيجه است! وقتی علت هنوز وجود داره، نتیجه هم همچنان ظهور میکنه! حالا حماس رو نابود کنید! چند وقت بعد پماس و فماس و تماس رو هم میخواید نابود کنید؟ :)

همه رزمندگان گردان‌های عزالدين قسام، جوون هایی هستن که توی همین اردوگاه ها و محاصره و تبعید متولد شدن! اینا دارن برای خاکی میجنگن که حتی ندیدنش! حماس خودش نشونه ايه که نسل های بعد رو نمی‌تونید مهار کنید! اینها امروز جرئت هایی به خودشون دادن که باباهاشون خوابش رو هم نمیدیدن! نسل های بعد هم بیشتر از اینا جلو میرن!

حالا تو راحت باش فک کن با انحلال حماس همه چی تموم بشه :) موفق باشی :)

برچسب‌ها: ناموضوع
لیموشیرین ، جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ، 19:36

تنهایی

تنهایی خیلی بهتر از عذاب وجدانیه که توی یه رابطه اشتباه دارم!

وقتی میدونم قرار نیست به جایی برسه و وقت طرف مقابلم رسما داره تلف میشه چون اون به داشتن رابطه جدی با من فکر میکنه، از هر لحظه بیشتر ادامه دادن این رابطه عذاب وجدان میگیرم.

هی میگم تهش این چیزی نیست که تو میخوای پس یا بیا تمومش کنیم یا هدفت رو تغییر بده.

غالبا هم به جدایی ختم میشه.

بعدش یه تنهایی عمیقی وجود داره. که همش دلت میخواد کاش الان بود! ولی نیست! چون بهش گفتی برو!...

تنهایی بهتر از عذاب وجدانه!...

بهتر

..

لیموشیرین ، جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ، 13:31

وبلاگم :(((((

چرا نمیرم تو به روز شده ها؟

برچسب‌ها: نقطه ویرگول
لیموشیرین ، جمعه هفدهم آذر ۱۴۰۲ ، 13:20

پرویز ثابتی

دارم مستند پرویز ثابتی رو از شبکه منوتو میبینم. البته که گفتنِ اینکه مخاطب مستند های این شبکه پروپاگاندای اعلیحضرت هستم خودش شرم آوره ولی خب برای اینکه از خودم دفاع کنم باید بگم که واقعا فیلمای تاریخی ای که دارن جای دیگه ای پیدا نمیشه و البته میدونم که دزدیه!ضمنا کی دیگه میره از این پرویز ثابتیِ پاتال مستند بسازه، معاون ساواک رو سفید شویی کنه؟

خلاصه که تا اینجا به این نتیجه رسیدم واقعا با رفتن این آدما چیزی رو از دست ندادیم! نیم ساعت از مستند گذشته و حالم از این همه تملق برای شاهِ مرده به هم خورد -_-

کلا اینطوریه که همه شخصیت های مهم تاریخ معاصر رو تا جایی دوست داره که با اعلیحضرت زاویه ندارن :) بابا مَردددد:))))

حالا پیش اعلیحضرت شرفیاب شدن یا نه؟ جرررر

به داداشم میگم این ادبیاتش داره حالم رو به هم میزنه، داداشمم نشسته برام درآورده که توی ماه های اخیر چند تا از مسئولین گفتن "خدمت مقام معظم رهبری شرفیاب شدیم" :)))

میگم خب ادبیات جفتشون مسخرست! ولی نمیخواد قبول کنه!

چرا بعضی ها ترجیح میدن گاهی بالاخونه رو اجاره بدن؟ این شبکه منوتو این مستندای مسخره رو واسه امثالِ این داداش من می‌سازه :)

فکر کنم یک جور واکنش دفاعی مغز هست. نتیجه مصرفش یه جوریه مثل نئشگی! یه عده میشینن این چیزا رو میبینن نئشه میشن :/

مثل بعضی از مستندای مسخره صداوسیمایی که خودشون واسه مخاطبشون همه چیزو تفسیر میکنن و میخوان لقمه مورد علاقشون رو بذارن تو دهن مخاطب -_-

خدایا میدونم به نسل ما امیدی نیس، ولی تو رو خدا نذار ما دهه هشتادیا اینقدر خر بشیم!

برچسب‌ها: ناموضوع
لیموشیرین ، چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ ، 22:52

قلبم بوی پا میده

-_-

چرا توی به روز شده های بلاگفا نیستم.؟

لیموشیرین ، چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۴۰۲ ، 8:2

موقت

اشکال نداره!.....

لیموشیرین ، سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ، 13:47

خدایا شکرت :)

کتابخونه امممممم :))

لیموشیرین ، سه شنبه چهاردهم آذر ۱۴۰۲ ، 11:54
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا