احساس گمنام، شاید عشق!

.

از اونایی شدم که از بیان احساسات و علایقشون برای دیگران فرار میکنن. دوست ندارم کسی بدونه که چقدر اعتقادات مذهبیم پررنگه. تا الان نذاشتم تو خونه کسی بفهمه دارم تلاش می‌کنم نماز شب بخونم. خوشم نمیاد هیچ صوتی رو که در این زمینه گوش میدم کسی بشنوه، از صوت قرآن تا سخنرانی، علی الخصوص مداحی. نمیدونم ته ذهنم فکر میکنم قراره مسخره بشم و این مورد تمسخر قرار گرفتن استثنائا خیلی دلم رو میشکونه؟ خب پس بهتره پیشگیری کنم!...

ولی عمیقا عمیقا عمیقا دلبستگی دارم به تعلقات مذهبیم..

عمیقا دلبستگی دارم به خاک مشهد و کربلا و نجف. توی گوشیم یه شماره دارم که وصل میکنه به اسپیکر و میکروفون های بالای ضریح امام رضا، هر از گاهی زنگ میزنم اونجا فقط صدای ازدحام جمعیت توی روضه منوره رو بشنوم، و اگه شد چند کلمه هم حرف بزنم با امام. اون شماره رو با ایموجی گل و قلب و اینا سیو کردم، که هیچ کسی که گوشیم اتفاقی دستشه، ندونه اون شماره چیه.

یه شیشه عطر دارم که با اون اسانس هایی که به گلای داخل حرم امام رضا میزنن پر شده، عاشقشم. مثل مادهٔ مخدر عمل میکنه برام. تخدیر میکنه واقعا. تخدیر به همون معنای عربیش، یعنی بی‌حس.

فکر کردن به سفرهای اربعین و انرژی و احساسی که اونجا داشتم قلبم رو به تپش میندازه. فکر کنم ما فقط اونجا نفس میکشیم ، بقیهٔ سال رو تلاش می‌کنیم که زنده بمونم تا خودمونو اربعین برسونیم اونجا و نفس‌ بکشیم.

میدونم این حرفا چقدر کلیشه ای و غیرواقعی به‌نظر میرسن، چون خودم هم قبلا وقتی یکی این حرفا رو میزد هیچ وقت درک نمیکردم،

ولی خب حس رو چیکار میشه کرد؟

امروز صبح به «ر» میگفتم من اصلا چیزی به اسم عشق رو قبول ندارم. «ر» هم تأیید می‌کرد.

ولی الان باید بگم حرفم اشتباه بود. من عشقِ ناشی از هیجانات و هورمون ها و نیاز های طبیعی روحی و جسمی که الکی اسطوره ایش میکنن رو قبول ندارم،

اما عشق میتونه وجود داشته باشه... عشق میتونه اون حس ناشناختهٔ به تپش افتادن قلب توی اون غربت باشه، یا حس آشنایی در اون خاک غریب. یا احساس فراموش شدهٔ امنیت، وقتی پیشونیت رو چسبوندی به یکی از شبکه های ضریح، یا اون هیجان عجیب و میل عجیب به فدا شدن برای این معشوق عجیب! میتونم تصور کنم که اسم این وادی، عشق باشه. و این وادی خیلی عجیب به نظر میاد. یه جوری که انگار برای همهٔ عاشقانه نویس های این شهر ناشناخته ست.

من واقعا قلبم به شماره میوفته وقتی آواهای مربوط به اون سفر رو گوش می‌کنم. قلبم مچاله میشه که یادم میاد الان اونجا نیستم. اونجا کجا بود؟ ظاهرا وسط بیابون، بین خاک و خُل، بین مریض ها، تاول، عرق سوختگی، مسیرِ سوزانِ درمانگاه تا کانکس های اسکان، چی بود مگه؟

چطور کسی میتونه تو این شرایط عاشق بشه وقتی تو همین وبلاگ یک شب پست گذاشتم که از شدت خستگی از درمانگاه اومدم بیرون و توی موکب بغلی دارم گریه میکنم؟!

چطور؟ کجای این شرایط رو میشه با عقل و منطق و هورمون و نیاز ها و عقده ها توجیه کرد؟ چطور میشه حتی توضیح داد که دارم چه حسی رو تجربه میکنم؟

من تیکه ای از وجودم رو، بلکه کل وجودم رو گذاشتم تو اون خاک!

من که هیچ علاقه ای به عراق و آب و هواش و فرهنگ مردمش و لهجهٔ عراقی ندارم، کل وجودم رو گذاشتم توی یه بیابون تو عراق و جسم خالی از روحم رو آوردم ایران.

خیلی توضیح دادن این مشاعر سخته و من هم نمیخوام توضيحش بدم.

توی دو سفر اربعین اولم، احساس میکنم این شرایط رو نداشتم، من از یه جا به بعد دیوونه شدم.

تو اون دوتا سفر اول، خیلی منطقی بودم. خیلی شیک و پیک رفتم و اومدم.

ولی توی دو تا سفر آخر رسما دیوونه شدم. دیگه برام هیچی مهم نبود. حتی رسیدن مهم نبود، من رفته بودم که اون خستگی، انتظار و اشتیاق رو تجربه کنم. عجیبه که منتظرِ رسیدن به مقصد نبودم، چه پارسال که تو مشایه به عنوان زائر راه میرفتم، چه امسال که تو درمانگاه ساکن بودم، رسیدن به کربلا و حرم برام موضوعیت نداشت. حتی امسال وقتی تا دو روز آخر هیچ حرمی نرفتیم اونقدرها ناراحت نبودم، من اصلا از اونجا این چیزا رو نمیخوام.

من چی میخوام؟

من چرا میرم؟ من چرا خودم رو به رنج ميندازم؟ دلم به چی گیر کرده؟ چرا الان اینقدر احساس مردگی میکنم و اونجا اینقدر احساس زنده بودن داشتم؟ این چه رمزیه؟ من چِم شده؟

...

به نظر میرسه کم‌تر کسی درست و حسابی میدونه قضیه چیه. فقط بعضی از آدم‌های مثل خودم، میدونیم یه چیمون هست. ولی نه اونقدر دقیق. خودمون براش اسم گذاشتیم. که بهش رسمیت بدیم...

هنوز یاد توام و هنوز من عاشقم و...

برچسب‌ها: حُب , راه
لیموشیرین ، دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ ، 2:3
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا