قدرت فکر کردن و فکر نکردن و تأثیرش بر تواناییِ کناره‌گیری

یادمه توی اون مستند مهراد که تا حالا چند بار معرفیش کردم، هیدن اصرار داشت که زندگی مثل یه خمیره که باید شکلش بدی. مثل یه بازیه که باید بلد باشی بازیش کنی.

هرچقدر بزرگتر شدم بیشتر به این پی بردم که اینجا فقط یه بازیه. و دقیقا مثل بازی، قوانین و آزادی هایی داره. اگه بازی رو بلد نباشیم، لذت نمی‌بریم، برامون خسته کننده میشه، سریع حذف میشیم، و در نهایت بازنده ایم. هم بازی رو میبازیم، هم وقتی که گذاشتیم رو میبازیم.

با زندگی خوب تا کنیم. بیاید خوب بازی کنیم...

چون اخی و مامان و بابا هنوز شمالن، دیشب بابا به یکی زنگ زد که بیاد و پیش من بمونه. صبح کاملا دربارهٔ موضوعی حرف زد که این روزها تلاش میکردم بهش فکر نکنم.

و فکر می‌کنید چی شد؟ کاری که ترک کرده بودم رو انجام دادم، قانونی که گذاشته بودم رو شکستم. ساعتی که باید میرفتم سراغ درس، نرفتم و حتی هنوز هم نرفتم. همه چیز به هم خورد. چون فکر من منحرف شد.

فکر، خیال پردازی، و گوش دادن به خاطره های پر و بال داده شده، همون چیزی بود که من رو توی این چاه انداخت. و جرقهٔ این اتفاق تقصیر کسی جز خودم بود.

اگر توی سفر اینقدر بهم نمی‌گفت که جناب داره بهت توجه میکنه، که جناب با من دربارهٔ تو حرف میزنه، که جناب به غذا خوردن و نخوردنت حساسه، که جناب همش نازتو میکشه، که..که..که...که سرعتو کم میکنه به بهونه خستگی خودش ولی مشخصه که میخواد نفسِ تو بند نیاد ( که هیچ فکتی پشتش نیست و فقط زاییده ذهن گوینده ست!) ،

اگر در ساده ترین حالت جلوی دهنش و در سخت ترین حالت جلوی ذهن انتزاعیش رو گرفته بود، من هیچ وقت به کارای جناب حساس نمی‌شدم و جدی نمیگرفتمش و وقتی برمیگشتیم و سرمون گرم کارها میشد، همهٔ اون روزا فراموش میشد.

اگه اون همه داستان سازی هاش رو با من به اشتراک نمیذاشت، من توی فرودگاه کنجکاو نمی‌شدم ببینم جناب میخواد بهم چی بگه و میرفتم به جاش میخوابیدم تا کانتر باز شه. اگه به رفتارهاش ذهنم رو درگیر نکرده بود، نمیذاشتم موقع تحویل بار صندلی هامون رو کنار هم بگیره. اگه خبر نداشتم که به نفس تنگی من حساسه، توی هواپیما مثل همیشه این رو پنهان میکردم، اما اون شب پنهان نکردم و اون هم تمام مهربونی و توجهش رو خرج کرد تا بتونه حالم رو خوب کنه.

تخم همهٔ این اتفاقات رو اون کسی کاشت که تلاش کرد جناب رو برای من متفاوت کنه نسبت به بقیه. که بهم اثبات کنه من هم براش متفاوتم با بقیه. چیزی که اگر یک جمله بود، راحت ازش می‌گذشتم، اما چند روز، داستان تعریف کردن زیر گوشم بود! اون هم توی موضوعاتی که بهش حساسم و میشه گفت نسبت بهش ضعف دارم...

خوب میشه اگه افسار ذهنمون رو بدیم دست منطقمون. خوب میشه اگه توی محیط غیر سرپوشیده، درِ قفس پرندهٔ خیالمون رو باز نکنیم، چون برگردوندنش دیگه خیلی سخت میشه.

اما اگر کسی این پرنده رو هوایی کرد چی؟ همه چیز که دست ما نیست! هست؟...

من اگر چه در عرصهٔ عمل اونقدر موفق نبودم، اما در عرصهٔ تئوری معتقدم که «هست» . معتقدم هیچ کس به جز خودمون نمیتونه درِ قفس رو باز کنه. معتقدم تو اینجور مواقع آدم باید بترسه. از گذشته هاش. از گذشته ها‌ش...

آدمی که میترسه، بی‌گدار به آب نمیزنه.

حالا که فکرمون رو کاملا مشغول کرده، بیاید ما هم فکر رو به چیز دیگه ای مشغول کنیم... توی پستِ بعدی بحث رو عوض میکنم. میذارم این پرنده برگرده جایی که ازش اومده.

باید خوابم رو تنظیم کنم. غذا خوردنم رو کنترل کنم. باید دوپامین خون رو کنترل کنم. باید ارتباطاتم با دیگران رو، باید دزد های وقت و انرژی و فکرم رو کنترل کنم. باید برگردم به بازیِ زندگی.

من میخوام بازی کنم. نمیخوام وقت تلف کنم!

لیموشیرین ، دوشنبه بیست و ششم شهریور ۱۴۰۳ ، 11:39
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا