
حین طی کردن یک مسیر از بیشترین چیزی که بدم میاد غفلت و انتظارِ مقصد رو کشیدنه. و حین شروع کردن مسیر از بیشترین چیزی که میترسم غفلت از این غفلته...
الان وارد همون مود شدم. به خیال خودم دارم سخت تلاش میکنم و شب و روزم رو به هم میدوزم، اما در واقعیت آرامشم از دست رفته. مشاورا تلاش میکنن بگن این طبیعیه، اما آیا واقعا طبیعیه؟ پس چی شد اونهمه درس اخلاق که چهارماه پیش اینجا میدادی و همه رو نصیحت میکردی لیمو جان؟ چی شد؟...
امروز اسبم رو تنبیه کردم چون دیروز کم کاری کرده بود. هرچقدر هم که بگم تقصیر اون نبود نمیتونه کم کاری دیروز توجیه کنه. بالاخره باید حواسش به ساعت رفت و برگشت میبود.
دیروز با عطیه رفتیم کافه کناری و این اولین باری بود که من با عطیه میرفتم کافه. پیتزا چیکن آلفردو خوردیم که سفارش مورد علاقه من در اون منو هست. خوش گذروندیم. تو راه یکی از بچه های فرز 7 رو دیدم که دانشگاه تهران پزشکی میتونه، اند گس دات؟ داشت میرفت وی کافه پیش امیلی... بله امیلی...
درباره امیلی حرف دارم برای گفتن اما فکر نمیکنم ارزش خرج کردن یک پست رو داشته باشه. همینقدر بگم که هفته پیش توی محل قرارمون تو پاستور دیدمش چون چند هفته قبلش اتفاقی توی کوچه مون همدیگه رو دیدیم، بعد از دو سال... آره. من و امیلی دو سال همدیگه رو ندیدیم... نتونستم ادا دربیارم که از دیدنش خوشحالم. اما فکر میکنم تونستم پروندهٔ باز امیلی رو تا حدی ببندم. دیگه برام مهم نیست، و این مهم نبودن یعنی دیگه آرامشم رو به هم نمیزنه...
دیشب دیدن اون همکلاسی قدیمی تنها سورپرایز خیابون انقلاب برای من نبود! بلکه بعد از کافه، مبینا رو هم دیدم! مبینا کیه؟ همونی که سه بار کنار هم کنکور دادیم :) بغل دستی کنکورم که به رفیقم تبدیل شد!
شب که رفتم خونه ازش پرسیدم کتابی که دنبالش بودم رو داره یا نه، و در کمال تعجبم گفت داره! قیمت اون کتاب برای من خیلی گرون بود، اما الان که دارم مینویسم روی میزم دارمش. مبینا با اسنپ باکس برام فرستاد.
خدا میخواد همهٔ گره های من رو حل کنه. مشکلم با امیلی، عدم علاقم به دیدن اون همکلاسی قدیمی و هرکسی که دانشگاه تهران پزشکی میخونه، و از طرفی مشکل مالی اخیر، خدا همه رو داره دونه دونه باز میکنه و من رو تو موقعیتش قرار میده...
فکر کنم باید نماز شب و عبادت شب رو جدی بگیرم. بذار یه ذره اسب اذیت شه، مهم اینه که حال من خوب باشه و تکلیفم مشخص باشه.
از وقتی از هتل اومدم و میشه گفت کارم با ترجمه برای مجروحای جنگی تموم شد به سرم افتاد لهجه لبنانیم رو قوی کنم. یکی از بچه های بیمارستان که تو عراق با هم آشنا شده بودیم هم پایه هست. یه گروه تشکیل دادیم تو تلگرام با سه تا از بچه های کلاس عربی قدیمی و مسئله لهجه شامی رو از سر گرفتیم.
جالبه. اونموقعی که شروع کردیم علاقه ای به لهجه لبنان نداشتم، اما روزگار نشون داد نیاز بهش خیلی زیاده. ما هم رفتیم سراغ وظیفه مون...
این آهنگ، تیتراژ یکی از سریال های لبنانی مورد علاقمه :)
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)