کافه اوریانت - حرف‌های نجات دهندهٔ عطیه

خب حرفایی که با عطیه زدم از جنبه‌های مختلفی مهم بود. البته درست‌ترش اینه که بگم حرفایی که عطيه زد برام پر از نجات بود.

عطيه معتقده من جلوی توانایی‌هام رو گرفتم با گیر انداختن خودم تو این شرایط.

و من دقیقا احتیاج داشتم به اینکه از کسی بشنوم که «توانایی های زیادی داری» و بعدش پیشنهاد های مختلف رو بشنوم. همونطور که پیشنهاد عطيه مثل هر آدمِ دیگه‌ای این بود که خودت رو فشار نده و شل کن و با ذهن باز تلاش کن نه تحت فشار.

ولی شنیدنِ این حرفا از دهنِ کسِ دیگه ای برام این معنا رو داشت که اینها چون فکرمیکنن من بلندپروازم، به همین دلیل بهم پیشنهاد میدن بلندپروازی نکن.

عطيه بهم این اطمینان رو میده که من میدونم تو حتی میتونی بهش برسی، اما رسیدن یا نرسیدن یکی از آپشن‌های تو هست و به جز این، تو هنوز ویژگی‌های زیادی داری که با اون‌ها تعریف میشی و به اندازهٔ کافی، «کافی» هستی...

این حرفها برای من مثل نفس کشیدن بعد از تقلای زیاد از رسیدن به سطح آب هست. نفس کشیدن زیر آب فقط آب رو وارد ریه‌ت میکنه، ولی وقتی به سطح آب رسیدی و سرت رو از آب بیرون میاری و نفس میکشی، نجات پیدا کردی. مهمه که بدونیم کجا باید نفس بکشیم. نفس کشیدن در اتمسفری که عطيه برای من می‌سازه، نفس کشیدن بالاتر از سطح آبه.

نکتهٔ دومی که از حرفای امروز با عطیه برام مهم این بود، این تلنگر عطيه بود. که بهم گفت تو خیلی آدم معتقدی هستی. این عجیبه که توی این موضوع به خدا اعتماد نمیکنی...

خب میدونین، شنیدن چنین تشری از کسی مثل عطيه، جالبه. چون فکر کنم در تمام طول دوستیمون، با اینکه عطيه به مرور خیلی گام های زیادی رو به سمت اعتقادات مذهبی طی کرد، اما در طی مسیر من همیشه مذهبی تر به نظر می‌رسیدم!

خب اینجا یکی از اون جاها بود که فهمیدم یه جاهایی فقط دارم «به‌نظرمیرسم»

از خودم دفاع کردم که: چون اینجا من هم جای تلاش دارم، نمیتونم خودم رو با توکل کردن گول بزنم و یادم بره چقدر شخصا کم گذاشتم.

عطيه بهم گفت که فکر میکنه من به اندازهٔ خودم تلاشم رو کردم و اینکه هربار میخوام این تلاش ها رو نادیده بگیرم، عجیبه. به هر حال، همیشه هر آدمی با توجه به شرایطش سنجيده میشه و شرایطِ کنونیِ من اینه. باید این رو پذیرفت، و بر همین اساس انتظار داشت.

عطيه رو دوست دارم.

عطيه خیلی با من صادقه. و صحبت کردن با یک آدم صادق، که از قضا تو رو آدم توانمندی میدونه، برام آرامش بخشه...

.

این کافه قنادی رو عطيه پیشنهاد داد، چون بین قرارگاه و متروی دروازه دولت واقع شده. یک کافه قنادیِ ارمنی بود. چیزخاصی نداشت ولی تجربهٔ یک بارش بد نبود.

.

به قول عطيه باید سپرد به خدا...

دارم میرم؟ نه! تو میرسونیم!... این یک مصرع نیست! یک طرزِ فکره...

برچسب‌ها: راه , عطیه , music
لیموشیرین ، شنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۳ ، 22:3
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا