غرور یا عزت نفس؟

یکی از رذیلت های اخلاقی ای که دارم اینه که به صورت ناخودآگاه یا حتی غریزی دنبال تایید دیگرانم. دنبال اینم که بقیه از رفتارم، فیزیکم، استعداد هام و صفت های دیگرم تعریف کنند. عملکردم زمانی که جلوی چندتا چشم کارهام رو انجام میدم، به مراتب بهتر از تنهایی خودم هست. همیشه سعی کردم جلوی دیگران بهترین خودم باشم، نه برای اینکه به تصورِ اونها از خودم اهمیت بدم! نه! من فقط دنبالِ اون نگاه، اون تعریف کلامی و یا حتی اون پچ پچ های در گوشی دربارۀ خودم میگردم! این روزها با خودم فکر میکنم مهمترین دلیلِ عدم علاقه مندیم به حضور در جمع های خانوادگی اینه که دیگه اون نگاه هایی که دنبالشون بودم رو قرار نیست پیدا کنم...

یکی از آورده های پشت کنکوری بودن برای من این هست که این ویژگیِ من رو به طور مستقیم هدف قرار داده. مثال بزنم؟

پارسال این روزها اخی خونه یکی از افرادی رفته بود که متاسفانه خیلی ازش خوشم نمیاد. وقتی برگشت خونه تعریف میکرد که «بحثِ تو شده بود!». علی رغم اینکه چنین انتظاری از اخی نداشتم اما گویا اونجا از من تعریف کرده بود! « بهشون گفتم که تو داری درس میخونی و میخوای دندون پزشکی قبول بشی. برنامه نویسی بلدی. انگلیسیت خوبه، آلمانی هم بلدی و ...» من هیچ وقت فکر نمیکردم اخی چنین نگاهی به من داشته باشه! من در نظر اخی خیلی بزرگ بودم! خیلی قوی بودم! ارزش تعریف کردن پیش بقیه داشتم!...

خب... اوضاع طوری پیش میره که امشب که کمی با اخی جر و بحث داشتم، در عصبانیت چیزی زمزمه کرد که اینطور به نظر می اومد: « بشین شیش سال دیگه کنکور بده. بشین تا قبول شی!... »

به نظر میرسه جایگاه اجتماعی من در نظر اطرافیانم به شدت سقوط کرده. من نه برای مامانم ارزشمندم نه برای بابام آدم مهمی ام. بقیه هم اغلب به چشم یک بازنده بهم نگاه میکنن! مامانم فقط هرازگاهی بهم میگه :« من خیلی به تو امید دارم! ناامیدم نکن...» این اتفاق ها در حالی رخ میدن که من تا همین تیر ماه، یک دانش آموز به حساب می اومدم که مثل یک میلیون نفر دیگه داره برای اولین بار کنکور دادن رو تجربه میکنه. کنار دوستاش و همکلاسی هاش. یک روند معمول.

اما الان من یک فارغ التحصیلِ پشت کنکوریِ تنها ام که دیگه حتی مدرسه هم نمیرم که با امکاناتی که توی مدرسه تیزهوشان داشتم، بتونم خودم رو از باتلاقی که به لحاظ روانی توش دست و پا میزنم بیرون بکشم. من حتی دیگه نمیتونم هفتگی پیش روانشناس بالینی مدرسه برم تا ازش بخوام کمکم کنه! تا بهم یادآوری کنه اگر توی موضوعی گیر کردم، دلیل بر ضعف من نیست بلکه من فقط احتیاج دارم خودم رو کنترل کنم... احتیاج دارم تمرین هایی که بهم میده رو انجام بدم و هفته بعد گزارشش رو ببرم دفترش. من خیلی وقته که باشگاه نرفتم. خیلی وقته که به هیچ چیز خودم نرسیدم. خیلی وقته که از هر نظر سقوط کردم. من دیگه کم کم دارم ارزشم رو پیش خودم هم از دست میدم!...

اما آیا این شرایط فرصت مناسبیه برای اینکه رذیلت اخلاقیم رو درمان کنم؟ آیا این شرایط جدید توی زندگی من، داره به من زندگی بدون نظر بقیه رو یاد میده؟ آیا دارم یاد میگیرم برای خودم و اهدافم تلاش کنم اونم زمانی که دیگه کسی ازم انتظار سختکوشی و طراوت سابق رو نداره؟ آیا من دارم رشد میکنم؟ یا بدتر دارم سقوط میکنم؟ این چیزی که هدف قرار گرفته، یک رذیلت اخلاقیه یا عزت نفس من؟

... جای من کجاست؟ من هیچ وقت نه هیچ وقت نه هیچ وقت نمیخواستم این شم ...

حالم از این همه صداقتی که توی این پست به خرج دادم به هم میخوره -_- از اون حقیقت هایی بود که هیچ وقت فکر نمیکردم دربارش چیزی بنویسم!

لیموشیرین ، سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ، 1:8
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا