امروز به اجبار بوبانو برگشتم به زندگیِ عادیم. اما واقعا برگشتن چطوریه؟
صبح من رو کشوند تو اتاق مطالعه و اسپیکر رو وصل کرد و آهنگ بی مزهٔ آرون افشار رو گذاشت. برای دراومدن از اون غمی که باهاش خوابیدم و باهاش بیدار شدم. رقصید و من رو هم وادار به رقص کرد.
رقص؟ نه! تأثیر نداشت! مسخرهست... چطور حالِ درونیِ آدم ها میتونه با حرکات فیزیکی تغییر کنه؟ اون شعله ای که توی قلب آدم روشنه، موقع تکون دادن منظم اندام هم روشنه!
نشستیم کمی با هم حرف زدیم. شاید مجموعا پنج جمله نگفته بودم که اشک صورتم رو خیس کرد. تأثیر داشت؟ نه اونقدرها...
رفتم کمی سریال دیدم. خوب بود. شیرین بود. تأثیر داشت؟ کمی قوی تر بود اما همچنان نه!...
و نهایتا
ساعت ۲ رفتم پای درس! با یک حال نصفه و نیمه خراب!... هرچند که ساعت شروعم صبح نبود و هرچند که اول چاره نبودم و هرچند که چارهٔ قبلی رو نابود کردم، اما شروع کردم. تأثیر داشت؟ اوهوم!
بهترین کار بود.
قوی ترین کار بود.
حالم نسبت به صبح بهتره. واقعا فکر میکنم جایی قشنگ تر از درسهام برای پناه گرفتن وجود نداره.
جداً کنکور چه پدیدهٔ شیرینیه... :)
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)