رفتم خونهٔ اونی که نباید!...

امروز که صحبت های استاد محمدی رو تو لایو شنیدم، انگار فقط منتظر بودم یکی که از من بیشتر میدونه، افکارم رو تأیید کنه. نه تنها امسال، که از سال کنکور قبلی هیچ مهمونی ای رو شرکت نکردم. پارسالی ها دلیلش کمبود های خودم بود. امسالی ها هم دلیلش کمبود های منه. کمبود عزت نفس من. کمبود شجاعتِ پذیرش انتخاب. کمبود شجاعت دیدنِ آدم هایی که ته نگاهشون یک حسی مثل ترحم به یه بازنده دارن. من تو هیچ مهمونی ای شرکت نمیکردم چون میترسیدم با آدم ها مواجه بشم. قبلا مفصل تر دربارهٔ این ترسم صحبت کردم. اما همچنان در ترسم، در کمبود عزت نفسم غوطه ور بودم. من اصلا با شکست هام راحت نیستم. بلکه هرچقدر آدم ها فکر کنن من بازندم، انگار خودم چهار برابر بیشتر با دیدگاهشون موافقم...

امروز بعد از ظهر، وقتی داشتم لایو رو نگاه میکردم که هم مامان و هم بابا داشتن آماده میشدن برای رفتن به مهمونیِ یک شخص خاص. همونی که توی پست قبلی ای که دربارهٔ نرفتنم به مهمونی ها نوشتم ( با هشتگ عزت نفس میشه اون پست رو پیدا کرد = "غرور یا عزت نفس؟") ، ازش یاد کردم. همونی که اصلا ازش خوشم نمیاد. همونی که بیشتر از همه معذبم میکنه. اونی که شکستم جلوش از هر جای دیگه ای برام پررنگ تره.

مُسلَّم بود که نمیرم! مثل هزارتا مهمونیِ دیگه ای که نرفتم. مثل تولد یک سالگی خواهر زادم که نرفتم. مثل مراسم ختم بابابزرگم که نرفتم. مثل همهٔ اولین هایی که تو این دو سال اتفاق افتاد و من جرأت حضور توی جمع و مورد پرسش قرار گرفتن رو نداشتم...

داشتم لایو رو نگاه میکردم. بعد از ۵ ساعت درس خوندن، لپ تاپ رو گذاشته بودم روی شکمم و تکیه داده بودم به تخت. هندزفری ها در گوشم و استاد محمدی که اتفاقا از اعتماد به نفس میگفت. از اینکه اونی که با شکست هاش راحت نیست، اونی که فکر میکنه اگر موفق نشه میبازه، از همین الان باخته...

اونقدر حق گفت که مغزم هیچ تلاشی برای مقابله باهاش نکرد... فقط تأیید بود و تأیید.

و حرکتی بس شجاعانه زدم.

کاری که احتمال انجام دادنش منفی صد بود رو انجام دادم. اونی که توی این دو سال هیچ کدوم از دعوت هاش رو قبول نکردم، شام عید نوروزش رو نرفتم، شب یلداش رو تنها تو خونه موندم که فقط نبینمش، اونی که یکی از مهمترین انگیزه های نرفتنم توی جمع های خویشاوندی بود، آره همون! امشب تولدش بود و چند دقیقه مونده بود که مامان و بابا از خونه خارج شن، بهشون گفتم وایسید من دارم میام!....

وقتی توی لایو بودم، یه صدایی بهم گفت لیمو، این که جرأت نمیکنی بری و جلوی مردم از تصمیمت دفاع کنی یعنی تو از همین الان باختی. حتی اگه سال دیگه این موقع دانشجوی دندونپزشکی تهران باشی، تو ارزش خودت رو باختی. تو یه موجود بی ارزش شدی که قیمتش رو به نتیجهٔ یه آزمون گره زده! اگه امروز نمیتونی از تصمیمِ پشت کنکور موندنت دفاع کنی، پس در آینده هم برای تصمیم های بزرگتر که شجاعت بیشتری میخواد، مجبوری خودت رو قرنطینه کنی و روزها رو بشمری تا بگذره. بلند شو از کاری که کردی و مسیری که داری میری دفاع کن. بلند شو بذار همه فکر کنن نیومدن های قبلی به خاطر فشار درس و امتحان بوده. بلند شو و به همهٔ نشون بده حتی اگر تصمیم بگیری ده بار کنکور بدی، باز هم یک آدم ارزشمندی. آدمی که شجاعت انتخاب های بزرگ داره. آدمی که از مفهوم بی معنی ای به اسم آینده نمیترسه و نگران نیست تو دانشگاه از همکلاسی هاش بزرگتر باشه. آدمی که داره رشد میکنه و رشد کردن رو بخشی از زندگی میدونه. چه امروز و اینجا. چه فردا و دانشگاه.

پوشیدم. کمی صورتم رو مرتب کردم. آرایش کردم. هدفون هام رو برداشتم و سوار ماشین شدم. به سمت جایی که فکر میکردم اگر قرار باشه پام رو اونجا بذارم، حتما دانشجو ام.

توی راه ریحان به گوشی بابا زنگ زد. بابا نتونست به موقع جواب بده. گوشی رو داد به من و ازم خواست بهش زنگ بزنم. وقتی سلام کردم، با ناامیدی گفت یعنی مامان بابات هنوز راه نیفتادن؟ گفتم راه افتادن !... گفت پس یعنی گوشی بابات خونه مونده؟ گفتم نه... و به این فکر کردم که چرا فرضیه ای با این محتوا که شاید من هم دارم میام مهمونی به ذهنش نمیرسه؟؟؟...

بهش گفتم ما همه تو راهیم. و با تعجب گفت: یعنی تو هم داری میای؟؟؟...

وقتی رسیدیم اون یکی بزرگتره ما رو تو پارکینگ دید و گفت چقدر بزرگ شدی، دو ساله که ندیدمت!

و وقتی سوار آسانسور شدیم و رفتیم بالا، به نظر میرسید که کسی انتظار دیدن من رو نداشت.

اما من بالاخره رفتم.

هیچ کس چیزی نپرسید! هیچ کس نگفت رتبه کنکورت چند شد. هیچ کس نگفت چرا شهرستان نرفتی. فقط اون شخص مورد نظر وقتی کنارش پشت کیک تولد نشسته بودم تا ازمون عکس بگیرن، بهم گفت انشالله سال دیگه دندونپزشکی قبول بشی... همین :)

انگار همه با هم هماهنگ کرده بودن که هیچ کنجکاوی درمورد من به خرج ندن...:) و شرایط اینگونه رقم خورد که پیش بینی بازی برزیل و کرواسی به مهم ترین بحث جمع تبدیل بشه :)

و البته برای من بد نشد!

هیچ کس چیزی بهم نگفت و این مثل یک معجزه بود.

ساعت دوازده برگشتیم خونه و من احساس میکنم با اون آدم شش ساعت پیش کلی فرق دارم. احساس می‌کنم یکی از بزرگترین تابو هام رو شکستم. من دیگه کمتر از بیان تصمیمم میترسم. و دیگه کمتر فکر میکنم که "باید" حتما قبول بشم.

من آروم تر شدم. انگار یک بار سنگین رو از روی دوشم برداشتم.

و

این رو نمیتونم انکار کنم که چقدر اکثریت از دیدن من خوشحال شدن!....

همهٔ اونهایی که اصلا باهاشون احساس‌ راحتی نمیکردم! امروز کمی احساس کردم من هم عضوی از این خاندانم. احساس کردم همه پشتمن و به تصمیماتم احترام میذارن. یا شاید هم اونقدرها که من فکر میکردم این چیزها براشون مهم نیست.

هنوز هم که دارم اینها رو مینویسم باورم نشده که بعد از ظهر تصمیم گرفتم این مهمونی رو برم... احساس می‌کنم خیلی بیشتر از شجاعتم خرج کردم. رسما انتظار داشتم معذب ترین باشم ولی راحت ترین بودم.

و من پر از این ترسهام.

که شاید خیلی هاشون، اگر فقط کمی پررو بازی دربیارم و بشکونمشون، تبدیل بشن به خاطره هایی که اصلا انتظار خوب بودنشون رو نداشتم...

امشب بهم خیلی خوش گذشت. از تعارف کردن های زمان شام که مشخص بود زیر ذره بین همه ام، تا نبودنِ اخی که همیشه همهٔ توجه ها رو به خودش جلب می‌کرد اما امروز مرکز توجه ها عوض شده بود.

خدایا شکرت.

خدایا بهم جرئت پررو بازی بده.

بهم جرأت پرواز کردن بده. بذار این غل و زنجیر ها رو از بال هام باز کنم.

چقدر خوشحالم که امروز بعد از ظهر این قرنطینه دوساله رو شکوندم...

:)

:)

:)

لیموشیرین ، شنبه نوزدهم آذر ۱۴۰۱ ، 1:35
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا