باورنکردنی ولی واقعی...!

جناب رو یادتون هست؟

با دوستم «ر» خیلی ارتباطش رو زیاد کرده! تقریبا میشه گفت وقتی من بهش فهموندم که نمیخوام این رابطه رو کش بدم و بهش اجازه ندادم دیگه مدام جلوی چشمم باشه! تازه اخیرا جناب بهم پیام داده بود که ازم ناراحتی که دیگه باهام حرف نمیزنی؟؟

ناراحت؟ :') مرد من فقط میخوام روح و روانم رو حفظ کنم چون میدونم من و تو با هم به هیچ جایی نمیرسیم!

حالا از همون تایمی که من باهاش کمرنگ شدم رفته سراغ دوستم. همون دوستی که من و جناب و اون با هم همسفر بودیم! همون که تو سفر همش بهم میگفت جناب آمارتو ازم میگیره. همون که من رو انداخت تو این هَچَل! بله خودش!

کاری ندارم که همونقدر که رابطه من و جناب به هیچ جایی نرسید، رابطهٔ اون و جناب هم به جایی نمیرسه چون همونقدر که من با جناب اختلاف سنی داشتم اون هم داره :))) جالبه نه؟

ولی فارغ از اینها، «ر» میاد پیش من و مدام از جناب میگه. دیشب جناب رفته بود دفترش و چهار ساعت، فاکین چهار ساعت مونده بود تو دفترش! هفته پیش هم همچین کاری کرده بود!

حول و حوش ساعت ۱٠ شب، «ر» اومد خونه ما. چون بعد از ظهر بهم گفته بود که جناب داره میاد پیشش و ممکنه تا شب تو شرکت بمونن. از اونجایی که مامان و بابا سفرن، این دومین باریه که «ر» تو این مدت شب میاد خونه ما. براش چیکن استراگانوف درست کردم و منتظرش شدم. تا بیاد و خاطرات جناب رو برام تعریف کنه! خاطره هایی که خودم همشون رو بلدم :') و به چیزهایی بخنده که خودم قبلا از دهن جناب شنیدم و بهشون خندیدم!:)

به روش نمیارم که من و جناب قبلا با هم خیلی نزدیک بودیم! به روش نمیارم چون میدونم همین خبر چقدر میتونه باعث اورتینک بشه. نمیخوام جناب از چشمش بیوفته و رابطشون اینجوری خراب بشه. من که میدونم رابطه‌شون به جایی نمیرسه ولی حداقل نمیخوام اینجوری خراب شه...

ولی واقعا عجیبه این حجم از توداریِ من! فکر کن داره چیزایی رو میگه که همه رو میدونم! همه رو. جناب همه اینا رو به من گفته بود. از دیشب سر شام، تا امروز موقع صبحونه، فقط یکی دو تا چیز جدید شنیدم.

احساساتم؟ هیچی! واقعا هیچی!

امروز صبح به «ر» میگفتم وقتی یک آدم رو تصمیم میگیرم از زندگیم بیرون کنم، واقعا اون و همهٔ متعلقاتش دیلیت میشه. درسته اولش سخته، ولی واقعا اون آدم برام تموم میشه.

داستان من و جناب هم تموم شد و جناب همیشه برای من یک آدم محترم و ترسناک میمونه. خصوصا بعد از اینکه رفته سراغ «ر» دیگه هیچ جذابیتی برام نداره :') فقط نگران «ر» هستم و میگم نکنه به خاطر پستی که چند هفته پیش دربارش نوشتم و بابت رفتارهاش توی سفر غر زدم، خدا داره میذاره تو دامنش؟ خدایا غلط کردم یه چیزی گفتم، این رفیق ما رو خودت حفظ کن، نذار به خاطر جناب احساساتش دستمالی بشه. بذار اصلا اون رابطه با شوخی و خنده تموم شه. من میدونم بودن با جناب چقدر اعتیاد آور و وابسته کننده‌ست. چیزهایی که من تجربه کردم رو به «ر» نده. خدایا خودت حفظش کن رفیق عزیز منو...

برچسب‌ها: جناب , ر
لیموشیرین ، یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ، 14:31
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا