من دیگه به شنیدن این قصه مشتاق نیستم...

محل کار «ر» به خونهٔ ما نزدیکتره تا خونهٔ خودش. شب‌هایی که مامان و بابا نیستن، اگر کارش طول بکشه ممکنه بیاد و پیش من بمونه.

دیشب هم کارش طول کشید. اما منظورم از کار، شغلش نیست.

دیشب جناب رفته بود دفترش... گفته بودم که «ر» و جناب با هم در ارتباطن. این رو هم گفته بودم که هیچ احساسی نسبت به این قضیه ندارم جز شرم پنهان کردن خاطرات از «ر». خب من هیچ وقت به ر نگفته بودم که بین من و جناب چی گذشته. بعدا که این دوتا صمیمی شدن هم نگفتم،

دیشب جناب، «ر» رو رسوند جلوی در خونهٔ ما. بله... علی رغم اینکه من هیچ وقت آدرس خونه مون رو به جناب نداده بودم، «ر» کاملا بدون ملاحظه این کار رو کرده بود. گویا لحظه آخری دلخوری هم به وجود اومده بود براشون برای همین ر ناراحت اومد بالا...

دیشب پای صحبتای ر نشستم، پیتزا سفارش دادم، توی بارون شدید پیتزا رو آوردن،

وقتی داشتیم شام می‌خوردیم به ر گفتم که من و جناب قبلا با هم نزدیک تر بودیم.

همه‌ش رو توضیح ندادم، اما چند تا جمله اصلی رو گفتم که هم خودم رو راحت کرده باشم هم بعدا از دهن جناب نشنوه

اما به نظر میرسه جناب هرگز بهش نگفته بود. چون تعجب کرد. حتی گفت وقتی داشته به جناب می‌گفته که فلان چیزو برای من تعریف کرده جناب جا میخوره، و میگه من جای تو بودم اینا رو نمیگفتم!

.

.

موضوع اینا نیست. جناب واسه من تموم شدست. موضوع اینه که ر با اون ذهن انتزاعیش یه جوری از جناب تعریف میکنه که من احساس میکنم انگار این آدم رو تا حالا ندیدم!

یه جوری جناب رو بالا میبره، یه جوری بهش احترام میذاره، یه جوری از هنراش تعریف میکنه، که من با خودم فکر میکنم شاید بهتر بود درباره موضوع جناب زود تصمیم نمیگرفتم!... واقعا دیشب و امروز ذهنم درگیر شده بود...

ذهن انتزاعی هم گاهی اوقات نعمته ها...

مثلا فکر کنم این آدمها همیشه میتونن همه رو دوست داشته باشن! چون چشماشون اونا رو جور دیگه ای میبینه...

در هر صورت،

دروغ نیست اگه بگم با حرفای دیشب، دلم واسه جناب تنگ شد. دروغ نیست اگه بگم دلم میخواست الان یه نوتیف میومد ازش. جناب واقعا نازکش خوبی بود. واسه همینم هست که ر اینقدر رو ابرا سیر میکنه. جناب واقعا مهربون و بامحبت بود. واقعا جزئی نگر بود و رفتار های آدم رو مو به مو می‌شناخت..

به هر حال. من واقعا از این داستان خسته شدم.

دیگه نمیخوام هیچ چیز درباره جناب بشنوم. هیچ چیز

برچسب‌ها: جناب , ر
لیموشیرین ، چهارشنبه سی ام آبان ۱۴۰۳ ، 17:11
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا