آرامش برگشته، از دیروز از دیشب

الحمدالله رب العالمين، هزار شکر بابت این آرامش.

دیروز، برخلاف شروع سختش، روز خوبی بود. یا بهتره بگم روز مهمی بود. دیروز صبح زود که حالم به هم خورد و بدون صبحانه رفتم قرارگاه، و تا ظهر کنج عزلت گزیدم و گریه کردم و شکایت که چرا حال من خوب نمیشه، برخی آثارش تو پست های دیروز هست. با مامان تماس گرفتم و کمی گریه کردم و مامان با لحن بسیار حمایتگری گفت اسنپ بگیر بیا خونه.

اما همه چیز اینجا شروع شد: وقتی رسیدم خونه، منتظر بودم بابا بره تا سفره دلم رو وا کنم، اما بابا نه تنها نرفت، بلکه نشست تا باهام صحبت کنه. اولش خیلی تلاش کرد که هنرمندانه سر صحبت رو وا کنه ولی چون من عامدانه نخ هاش رو نگرفتم مجبور شد جدی تر بپرسه که چته...

صحبت های بابا خیلی دلگرم کننده بود. از دونظر... هم از نظر محتوا و هم از نظر گوینده! بابا گفت برای آدمیزاد هرجا و هر زمان که بخواد مسیرش رو عوض کنه دیر نیست. و شروع کرد به مثال زدن از آدم هایی که تو سن بالا راهشونو کلا کج کردن و رفتن و به یه جای دیگه رسیدن. از خودش مثال زد که همیشه دوست داشته چیز دیگه ای بشه، ولی حالا چنینه و راضيه و معتقده راهی که خدا براش ساخته خیلی بهتر از چیزیه که تو سن و سال من میخواسته. کلی مثال زد و بعد گفت که این حالاتی که بهم دست میده، همه وسوسه هست. و من تو رو جسور ترین بچه خودم میدونم...

حرفهای بسیار دلگرم کننده، و بسیار بعید از کسی مثل بابا...

واقعا برام قشنگ بود که بابا بهم این حرفا رو بزنه. واقعا شیرین بود. واقعا... و اینکه بابا این گره سخت من رو اینقدر شل میدید و راحت میگفت که راهت رو عوض کن هم برام دلگرم کننده بود. اینکه بقیه من رو اینطور میبینن...

اما غروب، نوبت خواهرم بود. هرچند من نمیخواستم که از گرفتاری های روانیم مطلع بشه، ولی خب مامانم سفره رو پهن کرد جلوش به بهانه اینکه خواهرت روانشناسه و یه چیزی میدونه...

و خب

انتظار دارین بگم خیلی کمکم کرد؟ کاملا برعکس!

با همین چند دقیقه ای که ازش دیدم چه از حیث جملات، چه از حیث رفتار، فهمیدم بلوغ و درک یک سری از گرفتاری ها، به سن و سال و تحصیلات ربط نداره و مستقیم برمیگرده به رنج! با همه چالش هایی که خواهرم تو زندگیش تجربه کرده به نظرم با چالش من رو به رو نشده و به همین خاطر این رو خیلی کوچک و بی ارزش دید و با گفتن نمی‌دونم، من الان باید برم، چی کار کنم، ازش رد شد.

شاید بگین بابا هم که اون رو کوچیک میدید! ولی نه. بابا من رو بالا برد و مشکل رو پایین... خواهرم من رو پایین برد و مشکل رو بالا! و با گفتن این دوران هم میگذره بر بزرگ بودن مشکل مهر تأیید زد. که باید وایسی تا زمانش بگذره...

خب. من باید ناراحت میشدم؟ نه. راستش خوشحال شدم که با دوازده سال سن کمتر، و بدون مدرک روانشناسی و این چیزا، با زندگی و انسان و چالش هاش بیشتر آشنایی دارم، تا خواهر عزیزم! ‌

البته من واقعا دوستش دارم و این حرفا رو امروز دارم از روی خامی میزنم. میدونم که توی کارش میتونه موفق باشه. ولی خب ما فرق داریم. این فرق باعث میشه راحت نقدش کنم...

اما اتفاق سوم، پیام های جسورانه من به سین بود. که به خاطر احوال پریشانم، این پیام ها رو بهش دادم و از اون قشنگ تر، پیام های مهربانانه سین بود. که وقتی عقلم سر جاش اومد و به خاطر بالا بودن روی سگم در نوشتن پیام ها ازش عذرخواهی کردم، سین گفت اصلا نیازی به عذرخواهی نیست و این روی من رو خیلی بیشتر دوست داره و اتفاقا وقتی پیام ها رو دیده خوشحال شده.

سین دوست داره که مسئولیت بپذیره. از نظر سین، اگه پدرِ یک نفر هست، اون نفر باید ازش انتظار داشته باشه و اگه ازش انتظار نداشته باشه اتفاقا سین ناراحت میشه.

سین خودش رو و همه ما رو توی یه خانواده میبینه، و وقتی ازش انتظار داریم، خوشحال میشه چون معتقده این یعنی ما خانواده ایم!...

اما سین واقعا به من حرفای دلگرم کننده زد و یادآوری کرد با خلق و خویی که از من میشناسه، من رد میکنم این احوالات رو...

و چهارم؟ ویدوی دکتر مجتبی شکوری درباره افسردگی نهفته رو برای بار سوم تماشا کردم و این بار شروع کردم به انجام راهکار هاش.

همونطور که دیدید واکاوی گذشته رو از دیشب شروع کردم و خدا میدونه چه آرامشی میاره این کار. البته که هنوز قسمتای سختش مونده. اما شاید اونقدر هم سخت نباشه. من فکر میکردم دو قسمت اول هم سخت هستن اما الان مبیبنیم راحت تونستم باهاشون کنار بیام.

در هر صورت، خدا رو شکر.

من همه اینا رو لطف خدا میدونم و کمک امام رضا، وقتی دیروز ظهر بهش زنگ زدم و چند دقیقه باهاش درد و دل کردم، میدونستم کمک هاش رو به سمتم سرازیر میکنه ❤️

لیموشیرین ، پنجشنبه بیستم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:30
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا