سین، بعد از نصب کولر در حالی که هنوز دست هاش رو نشسته

وقت نداریم...

میگه کسایی که با نگاه غیر مادی گرایانه به زندگی نگاه کردن، هیچ وقت فرصت طولانی براشون معنی دار نبوده... چون ذاتا زندگی همینه. ما هیچکدوممون نمیدونیم چقدر وقت داریم!... ممکنه در یک لحظه همه چیز تموم شه و از همون لحظه دیگه نه یک هفته و یک روز، که یک ثانیه هم بهمون وقت ندن...

وقت نداریم! باید بفهمیم که وقت نداریم!...

میگم شما هیچ وقت از بیمارستانی که پدر و مادرتون تو اون مردن، دوباره رد نمیشین چون از اون بیمارستان متنفرید. مسیرتون رو از هم از جلوش انتخاب نمی‌کنید. چون تلخه. تلخی ها به یک سری از کارها چسبیدن. به یک سری از مکان ها چسبیدن...

میگه از کجا معلوم که تلخی باید بد باشه... شاید اون آدمه هیچ وقت لازم نباشه از جلوی اون بیمارستان رد بشه، فردا روزی به خدا نمیگه چرا یه جوری نچیدی که من از جلوی اون بیمارستان رد بشم تا تلخی هم تجربه کنم و یاد بگیرم و بزرگ بشم و رشد کنم؟

خدا باید به کدوم ساز ما برقصه؟

میگه کی گفته تلخی بده؟ مگه تو تا حالا تو مسابقات رزمی کتک نخوردی؟ بعدش دیگه نرفتی؟ دیگه مسابقه ندادی؟

میگم شرایط اونموقع من رو صد برابر سخت تر کنی باز از اینجایی که وایسادم، آسونتره. چون من اون موقع توی جایگاه قوت و قدرت بودم.

میگه چون تو اونموقع مبارز بودی! الان دیگه مبارز نیستی؟....

.

تهش گفتم فکر میکنم دوستای خوب من باید چهل و پنج ساله باشن! با این وضع طرز فکرم... دوستای شما هم باید شصت و پنج سالشون باشه

گفت دوستای خوب من به اون سن نرسیدن. یعنی نذاشتن که به اون سن برسن...

و این مکالمه همینقدر تلخ تموم شد... :)

برچسب‌ها: آقای سین
لیموشیرین ، سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۳ ، 14:15
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا