به وقت آشوب های ایران

نمیتوانیم اوضاع را بفهمیم!...

یک خاطره هست از امیرالمومنین و یارانش، میگن در جنگ یک شب حضرت امیر از تاریکی شب استفاده کرد و از اردوگاه خوارج عبور کرد ، دید یکی داره با صوت خوشی قرآن میخونه. « امن هوَ قانت ءاناء الّیل ... کمَن هوَ عاص او کافر» (زمر:۹) «ترجمه: آیا کسی که شب زنده دار (مومن) است، مانند کسی است که عاصی و یا کافر است؟» نصفه شب داشت این آیه رو با صدای خیلی گرم و تکون دهنده ای میخوند. یک نفر کنار حضرت امیر بود، گفت: یا امیرالمومنین! به به! خوش به حال این کسی که داره این آیه رو به این قشنگی میخونه... ای کاش من موئی بودم در بدنش... چون او حتما به بهشت میره. حتما یقینا من هم با برکت او به بهشت میرفتم... این جریان گذشت. جنگ نهروان شروع شد. بعد که دشمنان کشته شدن امیرالمومنین اومد بالای سر کشته ها. همین طور عبور میکرد و میگفت بعضیها رو که به رو افتاده بودند، بلندشون کنند. یکی رو گفت بلند کنید. بعد رو کرد به همون کسی که اون شب باهاش بود و گفت:« این شخص رو میشناسی؟» گفت:«نه!» حضرت امیر گفت:« این همون کسیه که تو آرزو میکردی یک مو از بدنش باشی! همون که داشت اون شب قرآن رو با اون لحن سوزناک میخوند اینجا در مقابل قرآن ناطق ایستاد و شمشیر کشید. چون بصیرت نداشت. «بصیرت که نباشد نمیتواند اوضاع را بفهمد"»....

شاید بیست روز پیش تو بلاگفا کسی رو دیدم که احوالاتش خیلی برام جذاب اومد. آدم دوست داشتنی ای بود. افکار قشنگی داشت. نماز میخوند! درست و حسابی. چیزی که من آرزوش رو دارم. مکالمه های قشنگی با خدا داشت و اینها رو تو وبلاگش مینوشت. از ده تا نوشتۀ وبلاگش، هشت تاش از صحبتهاش با خدا بود. یادمه خیلی محو نوشته هاش شده بودم. یکبار براش کامنتی گذاشتم که هنوز هم تو وبلاگش هست. انتهای اون کامنت نوشتم:« کاش میتونستم شبیه تو باشم!»

امروز به وبلاگش سر زدم. این روز ها اغلب آدمهایی که ازشون خوشم میومد، تبدیل شدن به چندتا اسم توی لیست بلاک شده ها. واکنش های ناشی از هیجانِ انسانهایی که عاقل میپنداشتمشون، باعث شده روی اسم همه شون یک خط بشینه. احساساتی که سایه انداخته روی منطقِ منصفانه شون. منظورم از احساسات حتی احساسات ناسیونالیستیه. وقتی منطق نتونه بالاتر از احساسات قد علم کنه، خب خفه میشه دیگه! آره. امروز سر زدم به وبلاگش... از خوندن پست هاش حسی در من بوجود اومد شبیه خالی شدن یک سطل آب یخ روی یک بدن برهنه... واقعا یخ کردم. از متنی که خوندم. وحشتناک. وحشی. بی انصاف و داعشی... کلماتی که میتونم درباره متن بگم همینها هستن...

فتنه که شاخ و دم نداره. مهم ترین شاخصه ش هم همینه که تشخیص حق از باطل سخت میشه.

من شاید یه روز به راهی که دارم توش قدم میزنم شک کنم ولی هیچ وقت به باطل بودن راه مقابل شک نمیکنم.

خدایا شکرت که دارم این روزها رو میبینم. خدایا شکرت برای این وضعیتی که پیش آوردی. ممنونتم که به من یاد دادی نمیشه با همه دوست بود. نمیشه عقاید آدم ها رو ملاک قرار نداد و از شخصیتشون لذت برد. خدایا شکرت که بهم یاد دادی خط حق از راه خودت میگذره و هرکس که توی این راه اغماض به خرج بده توی روزهای پیچ، طوری منحرف میشه که انگار هیچ وقت مسیرش از راه تو نگذشته. خدایا شکرت که این روزها آدم ها دارن درونشون رو نشون میدن. خدایا شکرت که این روز چیزهایی دیدم که آدمهایی که به اشتباه شیفته شون بودم اینطور از چشمم افتادند. خدایا شکرت بابت اینکه دارم توی این روزها نفس میکشم. این بزرگ ترین هدیه تو به من بوده. یاد گرفتم همیشه روی خوب آدم ها رو ببینم تا با توجه کردن به نقص هاشون ذاتم به کثافت نشینه. اما طوری در این روی خوبشون غرق نشم که فراموش کنم فقط ذات تو شایستۀ پرستیدنه. تنها جایی که میشه بی اضطراب در اون غرق شد، ذات عظیم خودته.

خدایا من این روزها ترسیدم از این تنهایی. فکر کردم اشتباهی کردیم. فکر کردم نکنه این جمعیت پر سر و صدای اطرافم حق دارند و من خوابم. خدایا من در سکوت کنج کوچیک خودم صدای تو رو شنیدم. قسم میخورم که صدات رو شنیدم. اون صدا پرده های گوشم رو مرتعش نکرد اما قلبم با اون صدا لرزید. و خون در رگهام با اون ساز رقصید. نرم و رها. خدایا توی این گنداب فقط خودت رو دارم و همینه که قطره های شجاعت رو به رگ هام آروم آروم تزریق میکنه.

خدایا میدونم که این آشوب ادامه داره.

میدونم چندماه دیگه اتفاق های مهمتری می افته.

میدونم باید خودم رو آماده کنم برای پیچ های خطرناک تر و شیب های تندتر.

خدایا من رو تنها نذار. من رو شیفتۀ غیر خودت نکن. امروز که اون وبلاگ رو چک کردم خیلی ترسیدم. از اینکه نکنه راه رو اونقدر اشتباه رفتم که شیفته آنچنان آدمی شده بودم... خدایا تو تنها کسی هستی که از ذات آدم ها خبر داری. خدایا تو گذشته رو میدونی. تو آینده رو میدونی. تو غیب میدونی و ما هیچ. خدایا من رو از این پرتگاه ها، سالم بگذرون. خدایا من رو مومن بمیران...

خدایا ایران رو حفظ کن.

به یاران اندکش توان و شجاعت بده.

راهی که پدربزرگهامون شروع کردند رو حفظ کن. نگذار این پرچم پایین بیاد که والله خودت میدونی با پایین اومدنش هممون ننگ میبینیم. به وسعت صدای آزادگان تاریخ لعن میشنویم. و نسل های بعدمون رو فدای حماقت های امروزمون میکنیم. خدایا هرجا خواستیم خودی نشون بدیم گند زدیم. خدایا هر موفقیتی به اسم مردممون ثبت شد، لطف و رحم تو بود. خدایا این راه نه با قدم های سست آدمیزاد که با اراده تو باز شد. خودت ازش حراست کن...

برچسب‌ها: ناموضوع
لیموشیرین ، شنبه دوم مهر ۱۴۰۱ ، 23:1
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا