تجربۀ امروز

شما فکر کن من امروز چقدر برنامه ریزی کردم بدون هیچ حاشیه ای هفته م رو شروع کنم!

صبح که داشتم تحلیل عملکرد هفته قبلم رو در دفتر برنامه ریزی قلمچی وارد میکردم چند تا قول به خودم دادم. اول اینکه تا هوا روشنه حق ندارم وارد فضای مجازی بشم و ذهنم رو درگیر بکنم. دوم اینکه برنامه منطقی ریختم که هرروز حتی تا ظهر تموم میشه و به خودم قول دادم بخش اجباری برنامم، همین باشه و بهش پایبند باشم چون پیوستگی و پایبندی به برنامه مهمترین عامله. و همچنین مقدار خواب شبم روی 7:30 فیکس باشه! به نظرم این مقدار خواب شبانه بهترینه و در طول روز بدون نیاز به کافئین انسان رو سرحال نگه میداره.

هیچ کدوم از این سه تا قولی که دادم حق ندارن وسط هفته نقض بشن یا تغییر کنن حتی اگه همین فردا وقتی از خواب بیدار شدم به نظرم بیاد که این مقدار خواب زیاده! مطلقا هیچ تغییری در برنامه داده نمیشه و اصلاحات به هفته بعد، هنگام تحلیل عملکرد این هفته، موکول میشه.

البته به دلیل جمع و جور کردن تحلیل هفته گذشته و چند تا کار دیگه، ساعت شروع درس امروزم نزدیک دوازده ظهر بود ولی باز هم از اینکه دارم هفته رو خوب شروع میکنم خوشحال بودم :)

بابا نزدیک ظهر رفت فریدونکنار :) مامان و اخی هم هفته پیش رفته بودن :) چون مامان بزرگ رو بردن اونجا که حال و هواش عوض بشه. خلاصه که امروز وقتی در رو روی آخرین عضو خونواده بستم این پیش بینی رو کردم که قراره چند روز تنها باشم و از این تجربه تنها بودن تو خونه استفاده کنم و خوب به برنامه هام برسم. دلیل اینکه باهاشون نرفتم هم همین بود! که بشینم خونه و بدون هرگونه حاشیه ای درس بخونم!

ظهر حوالی ساعت 4 عمه زنگ زد که کجایی؟ گفتم:خونه! گفت دارم میام خونتون! خیابون انقلاب جنگه!

همین :) به همین زیبایی :)

گفتم:« چرا جنگه؟ مگه تموم نشده بود؟ » گفت :« دارم از کنار تیراندازی رد میشم ( حالا قطعا منظورش وینچستر بوده ها ) هر کی از خیابون بالا میاد میگه خانوم از اینجا رد نشو دارن همه رو میزنن :/ »

خلاصه که اگر عمه گرامی در حین اومدن از سرکارش، مسیرش رو به سمت خونه ما کج نکرده بود من قطعا خبر دار نمیشدم! حوالی ساعت 5 رسید خونمون. پس از یک ساعت و نیم مسیر عوض کردن از کوچه و پس کوچه ها. با صورتی سوزان از گاز اشک آور و هنوز هم که دارم این رو مینویسم داره سرفه میکنه.

میخوام بگم امروز اونجوری که پیش بینی کرده بودم پیش نرفت. عمه اومد و از چیز هایی که دیده بود تعریف کرد و من سرش غر زدم که «چرا اومدی اینجا من میخواستم تنها باشم» و اونم گفت «نگرانت بودم گفتم تنها نباشی تو خونه وسط این هرج و مرج!». انگار واقعا تصور میکنه جنگ شده -_- بهش گفتم «چیزی نیست شما الکی دارین بزرگش میکنین» و در همین هیاهو آرامش روز من از بین رفت... ساعت 9 شب تنها رفتم بیرون نوشیدنی بخرم برای شام. خیابون ها خالی. تاریک. به چز پلیس پرنده پر نمیزد...

میخوام بهت بگم لیمو، هر اتفاقی ممکنه پیش بیاد. هرچیز از پیش تعیین نشده ای ممکنه وارد زندگیت بشه. اما هیچ چیز مهم تر از هدفت نیست. مطلقا هیچ چیز. خواهش میکنم از اتفاقات بیرون نترس و ناراحت نشو. فقط تلاش کن دنیای درون خودت رو آروم کنی...

لیموشیرین ، شنبه نهم مهر ۱۴۰۱ ، 22:45
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا