خدایا شکرت

همیشه خیلی باید حواسم به دوران عادت ماهیانه م باشه. به طور کلی PMS چیز عجیبیه. ولی من بیشتر توی خود دوره، انرژی ، انگیزه ، هدف و آرمان هام رو از دست میدم.

قبل تر ها فکر میکردم اگر انسان، آرمان یا حداقل معنایی برای زندگی داشته باشه و بر پایۀ اون بسیار تلاش ها کنه؛ ممکنه روزی برسه که بفهمه آرمانش اشتباه بوده. اونوقت آیا احساس خسارت میکنه؟ آیا با خودش فکر میکنه خیلی مهم بوده که ما با چه انگیزه ای تلاش میکنیم؟

وقتی که کتابِ « انسان در جست و جوی معنا » از ویکتور فرانکل رو خوندم، فهمیدم «داشتنِ معنا» به اندازۀ «داشتن اکسیژن» برای زندگی ضروریه! ممکنه فکر کنی دارم دربارۀ یک مفهوم استعاری از زندگی حرف میزنم ولی تعریف من از زندگی، همون تعریف بیولوژیکی «زنده ماندن» هست. از دست دادنِ معنا میتونه انسان رو بکشه. مثل «مرگ برنامه ریزی شده» در سیستم ایمنی. به قول ویکتور: اونها شروع میکنند به فاسد شدن!

جای دیگری ویکتور میگه که اونهایی که آدم های مذهبی تری بودند، حتی پس از گذراندن یک روز سخت در اردوگاه کار اجباری، شب ها با هم جمع میشدند و دعا میخوندن و در حد خودشون مناسک مذهبی یهودی به جا می آوردند. ویکتور میگه، علی رغم سن بالاتر و دیگر فاکتور هایی که شاید به نظر میرسید نسبت به بقیه، شانس کمتری برای جان سالم به در بردن از این اردوگاه رو داشتند؛ اما اونها بیشتر زنده موندند!

حالا چه فرقی میکنه که یهودیت پایه های درستی داره یا انسان های مذهبی خرافاتی اند یا منطقی؟ در حالی که همین باور ها میتونه جان انسان رو نجات بده! شاید پایه گذاران مادی گرایی اگر از این خاطرات ویکتور خبر داشتند، برای همین زندگی مادی هم به ایدئولوژی چنگ میزدند! برای زنده موندن!

بعد از خوندن این تجربه ها، به این فکر کردم که "معنای غلط داشتن" از "معنا نداشتن" خیلی مفید تره! پس اگر ما در برهه ای از زندگی به شیوه ای فکر میکنیم و تصمیم میگیریم که بر مبنای اون شیوه، زندگی کنیم نباید نگران غلط بودن شیوه مون باشیم! چه اهمیتی داره اگر ده سال بعد بفهمیم اون شیوه، بهترین نبوده؟ ما "معنا" داشتیم و همین به تنهایی باعث میشد که توی این ده سال فاسد نشیم! حالا نه به اون شدت که دوستای ویکتور تو اردوگاه فاسد میشدند و میمردند. چون توی شرایط ویکتور آزمایش نمیشیم فکر میکنیم که آثاری از فاسد شدن بر بدنمون وجود نداره اما فراموش میکنیم اونهایی که جسما فاسد شدند، اول از اندیشه خالی شدند. اول تهی شدند و بعد این فساد به جسم راه پیدا کرد. چند نفر رو میشناسیم که در طول سال هایی که از عمرشون میگذره، جلوی چشمممون از قدرت اندیشیدن ناتوان میشن؟ زنده موندن، حداقلی ترین اصل یک زندگیه. طبیعتا اگر کسی دنبال یک زندگیِ حداکثری باشه، روی "معنای برتر داشتن" حساس میشه. در جهان بینیِ من، اینجا فرقِ انسانِ نوپا روی زمین که با چنگ و دندون تجربه بدست میاره با انسان معتقد به وحی مشخص میشه. اما جالب اینجاست که نهایتا هر دو، دوباره به یک نتیجه میرسند: که هرچه تجربه کردیم و یا هرچه از وحی گرفتیم، معمای "معنای زندگی" رو حل نکرد! فقط ما رو مشغول کرد و پرسشگریمون رو التیام داد...

به قول حضرت حافظ : حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو! که کس نَگشود و نَگشایَد به حکمت این معما را ...

و عجیب تر اینه که حتی حافظ هم میتونه همینجا به پوچ گرایی متهم بشه. و این یعنی ما در طیفی که یک سرِ اون بی معنایی و سر دیگه اون معناگرایی هست، باید در وسط بایستیم! :)))) یعنی باید این الاکلنگ به تعادل افقی برسه. باید اونقدری دنبال معنا باشیم که فاسد نشیم و از طرفی اونقدر هم در معنا غرق نشیم چون « کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را » پس « حدیث از مطرب و می گو » ...

سخته نه؟!

آیا این سختی میتونه معنای "رنج برتر" رو از آن خودش کنه؟

سقوط به هر کدوم از دو سر این طیف ما رو رنج خواهد داد. به طور کلی، هر جایی از این طیف، رنجی داره. اما شاید تنها جایی که انسان، رنجِ برتر که رنج انتخابی هست رو میخره، وسط طیف باشه. در وسط طیف، "خودِ" رنج ارزشمنده اما در دیگر جاهای طیف، "صبر" در برابر رنج های طبیعی راه هست که فرد رو ارزشمند میکنه. و البته دو سرِ طیف رنجِ دیگری رو تجربه میکنند که من ازشون اطلاعی ندارم :) ایده ای هم دربارۀ این نوع رنج که شاید بشه اسمش رو " رنج غرق شدن" گذاشت ندارم.

رنج انتخابی یعنی رنج برتر. همونطور که مرگ انتخابی یعنی مرگ برتر.

همونطور که مرگ ناگزیره، رنج کشیدن هم ناگزیره. ویکتور اما میگه این برخورد ما با رنجه که این فرایند رو ارزشمند میکنه اما من میگم این انتخاب رنج توسط مائه که اون رو ارزشمند میکنه.

درباره این صحبت ویکتور، اگر خدا بخواد بعدا یک پست میذارم :)

میخواستم توی این پست دربارۀ معنای خودم صحبت کنم اما مقدمه مجال نداد :)

برچسب‌ها: ویکتور فرانکل , 6
لیموشیرین ، دوشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۱ ، 23:7
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا