من اون آدم سابق نیستم همونطور که تو نیستی :)

Only you know the way that I break...

بعد از ناهار تلاش کردم بخوابم. چون روز قبلش فهمیدم روزهایی که از پنج و نیم بیدارم تا یازده شب، نیاز دارم که بخشی از خستگیم رو در طول روز با یک چرت کوتاه برطرف کنم و همه‌ش رو نذارم واسه خواب شبانگاهی. همین باعث شد صبح اونقدر خسته بودم که وقت نماز، وقتی صدای آلارم گوشی بلند شد، کلا گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم...

بعد از ظهر داشتم تلاش میکردم بخوابم که تلفن خونه زنگ خورد. معمولا آشناها وقتی با ما کار دارن به تلفن همراهمون زنگ میزنن. کمتر کسی شماره خونه رو میگیره. یعنی فقط دو نفر! مامان‌بزرگ و خاله بزرگم وقتی با مامانم کار دارن! از اونجایی که مامان و بابا سفرن، بی اعتنا به صدای تلفن برای خوابیدن تلاش کردم و گفتم بعدش قطعا به گوشی مامان زنگ میزنن.

پنج دقیقه بعد تلفن دوباره زنگ زد. این دیگه غیر عادی بود!

از تخت خواب بلند شدم و به شماره نگاه کردم. بدون اینکه روی شماره فکر کنم جواب دادم.

امیلی بود!... خب... انتظار نداشتم اینقدر بدون برنامه باهاش حرف بزنم. به خاطر همین اون بیشتر حرف زد. گفت خیابون انقلابه. گفت منو بلاک کردی؟ گفت اگه میخوای زنگ نزنیم خب بهمون بگو، میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ میدونی به مامانت زنگ زدم؟

خودم میدونم لحنم سرد بود. خودم میدونم نسبتا بد رفتار کردم. دست خودم نبود. من نمیتونم تظاهر به خوشرویی کنم. من از دست امیل دلخور نیستم! فقط میخوام دیگه تو زندگیم نباشه :) این خیلی فراتر از دلخور بودنه :) من میخوام از هرچیزی که مربوط به این دوستای قدیمیه فاصله بگیرم... شما که غریبه نیستین، من و امیلی خیلی از قدم های زندگیمونو با هم برداشتیم. ما خیلی با هم پیشرفت کردیم. ما برای هم فقط دوستای روزای خوشی نبودیم، ما آدمایی بودیم که سعی میکردیم تو هر شرایطی همدیگه رو ارتقا بدیم. اساس رابطهٔ ما پیشرفت همدیگه بود. ما با هم زبان های مختلف یادمیگرفتیم، یوگا تمرین میکردیم، کلاس قرآن تشکیل داده بودیم، گیاه پرورش داده بودیم، سرکلاس های طراحی صنعتی به مدت یکسال با هم ایده دادیم و طراحی کردیم، با هم توی نمایشگاه‌ها چه ارائه هایی دادیم، چه تحقیقاتی کردیم، چه اولین هایی رو کنار هم تجربه کردیم و چه ترس هایی رو با هم رد کردیم. ما با هم درس خوندیم. تو 5 صبح، تو 12 شب. ما با هم رشد کردیم. یا حداقل تلاش کردیم رشد کنیم...

وقتی که راهمون از هم جداشد، قرار نبود من برای اون دوستِ اوقاتِ بیکاری باشم!.. قرار نبود اینقدر من رو فراموش کنه. من برای اون فقط آرزوی خوب میکردم و اون برای من فقط یک جای خالی بود. چندماه یکبار زنگ زدن و خبرگرفتن یعنی ما دیگه اون دوستای قبلی نیستیم! اون هم درست تو زمانی که شاید تنها کسی که گوشیِ من به خاطرش زنگ می‌خورد، امیلی بود. من توی تنهاترین روزهام احتیاج بهش داشتم. اونم میدونست... یکبار زمستون وقتی بهم زنگ زد، بی اختیار وسط حرف زدن گریه کردم و گوشی رو قطع کردم. اونم میدونست من تنهام. مطمئنا از حال من خبر داشت، ولی خب شرایطش جوری پیش میرفت که اولویت بیستم زندگیش بودم. اشکالی هم نداره. من که نمیتونم کسی رو مجبور کنم تغییر نکنه.

توی پست قبل هم گفتم، اگر چیزی قرار نباشه توی زندگیم مفید باشه، ترجیح میدم ریشه‌ش رو خشک کنم. رابطهٔ من و امیلی هم خیلی وقته که مُرده. فقط الان که داره کفنش هم میپوسه تازه داریم متوجهش میشیم!

اميل پشت تلفن ازم پرسید بیام خونتون؟ سریع گفتم نه. گفت کی میتونیم همدیگه رو ببینیم؟ گفتم الان سرم شلوغه، وقت پیدا کنم بهش فکر میکنم!... خودم از لحنم یخ کردم. ولی این زبون، جور دیگه ای نمیچرخید! سعی می‌کردم ناراحتش نکنم. نمیخواستم حرفام بوی کنایه بده. سعی کردم با شوخی و خنده جوابش رو بدم. شوخی هایی که سرد بودن. و خنده هایی که سردتر!

مشخصا با ناراحتی خداحافظی کرد... نمیخواستم ناراحتش کنم ولی من دوستی نیستم که وقتِ بیکاری توی کافه های انقلاب یادش بیوفته. من فکر میکردم همونقدر که اون برای من معنا داره، من هم براش معنادارم :)

گوشی رو خاموش کردم و خوابیدم. یکساعت بعد صدای آیفون بلند شد. یکبار. دوبار...

:)

من دیگه اون آدم سابق نیستم :) همونطور که تو نیستی :)

.

Hurt, I can't shake

We've made every mistake

Only you know the way that I break

...

برچسب‌ها: امیلی , امروز , music
لیموشیرین ، سه شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۲ ، 0:3
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا