خب
تجربهش از چیزی که فکر میکردم ساده تر بود. حسش مثل جلساتی که با دلبر داشتم بود. حتی جلساتی که با پشتیبان قلمچی داشتم.
حرفایی زد که تقریبا همهش تکراری بود. اینکه تو مگه ساخته شدی فقط برای موفق شدن که شکست اینقدر برات سنگین بوده؟ گفت که قطع ارتباط با دوستات رو توصیه نمیکنم. گفت که تو داری با رفتارت، رفتار دیگران رو تعیین میکنی نه اینکه تو داری از اونا تأثیر میگیری. اینکه شکست هم بخشی از فراینده و این حرفا.
ولی برای جلسهٔ بعد هم وقت گرفتم. :) احساس میکنم احتیاج داشتم به صحبت کردن. اونم صحبت هایی چنین بیپرده. احتیاج دارم به شنیدن. اونم از آدمی اینقدر رک و واقعگرا.
واقعا اونقدر که فکر میکردم چیز خاصی نبود. بیشترین کاری که کرد این بود که به من سیلی زد. منم از این سیلی زدنا خوشم اومد.
خب.
حالا چه کنیم؟
از کجا شروع کنیم؟ :)))
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)