بخشی از شخصیتم هست که اصلا ازش خوشم نمیاد و معمولا وقتی که در تعامل روزانه با دیگران رو میشه، باعث میشه تا آخر شب حال خودم رو بد کنه.
من از خودپسندی، تلاش برای جلب توجه و تحسین دیگران حالم بد میشه، اما این بخش در شخصیتم وجود داره،
از غیبت قبلا حالم به هم میخورد، الان داره برام عادی میشه که پشت سر کسایی که دوستشون ندارم یا یه بدی به من کردن حرف بزنم
جدیدا دارم به طور واضحی حسادت میکنم، در حالی که قبلا اصلا نمیدونستم حسادت چیه
از دروغ گفتن متنفرم، حالم رو به شدت بد میکنه، واقعا بدترین ارتعاش رو دروغ گفتن داره، اما هنوز هم وقتی میخوام یک بحثی سریع جمع شه، یا زمانی که احساس کمبود اعتماد به نفس میکنم یک چیزی میگم و رد میشم، که شاید در واقعیت خودم هم ازش مطمئن نیستم و دروغ محسوب میشه.
حالم از همه این رذائل به هم میخوره
من از پرخوری حالم بد میشه، ولی هنوز جزو آدم هایی نشدم که چشمشون نسبت به همه چیز سیر باشه.
من حالم از همه این چیزا بد میشه، دلم اون خلوصی رو میخواد که توی زندگی آدمای محبوب خدا وجود داشته. دلم صفای قلب ابراهیم هادی رو میخواد. دلم پرتلاشی مصطفی صدر زاده در راه خدا رو میخواد. دلم نجابت شهید صابری رو میخواد. من دلم میخواد اعتمادم به خدا مثل اعتماد سید علی قاضی به معبودش باشه. من حالم از این باتلاقی که توش گیر کردم به هم میخوره، من حالم بده، بد...
فضای خوابگاه و ناهمگونی من بین بچه ها اعصابم رو خورد کرده و باعث شده احساس کنم نسبت به بقیه کمبودی دارم. من مثل بقیه هر روز صبح که داریم میریم دانشگاه آرایش نمیکنم. من مثل بچه ها ناخن هام کاشته شده نیست. مثل همشون اینجا یه دوست پسر ندارم. من پسرای دانشگاه رو اصلا زیاد نمیشناسم. من لا به لای هر چند تا کلمم یه فحش نیست. من دغدغم تیپ زدن بیرون از خوابگاه نیست، من توی همه چیز با اینا فرق دارم، و این باعث شده وقتی به ظاهر خودم، ناخن های خودم، لباس های خودم دقت میکنم، احساس عجیب بودن و ناکافی بودن بکنم...
من هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم. و این به نوبه خودش جدیده.
بچه هایی که هر شب باهاشون توی یک اتاق میخوابم، افرادی ان که بیرون خوابگاه، ده دقیقه هم باهاشون هم کلام نمیشم.
دلم اون اعتماد به نفس قبلیم رو میخواد. حتی روزایی که برای کلاس های عملی اومده بودم خوابگاه اینقدر حس بدی نگرفته بودم که حالا این روزا میگیرم
نمرات فیزیولوژی اومد . متوسط شدم ، خیلی بچه ها با ۱۳ و ۱۴ و ۱۵ و ۱۶ پاس شدن که خب نسبت به اون ها اوضاعم بهتره . اما شکیبا ۱۹ شده ،
و این باعث شد من دو مرتبه به این فکر کنم که چرا من نمی تونم خودم رو سریع جمع و جور کنم ؟
شب قبل آزمون شکیبارو توی آشپزخونه خوابگاه دیدم و هنوز نصف مطالب رو نخونده بود. البته خدا عالمه شاید هم اینطور که گفته نبوده.
من احساس می کنم برای اینکه بتونم معدل بالا بگیرم و جزو خوب های رشته خودمون باشم باید خیلی فرز و سریع تر از این حرفا باشم. ولی نمی دونم چطوری باید سرعت عملم رو بالاتر ببرم
امیدوارم اینترنت قطع نشه
ولی با این دستفرمونی که ملت حزب باد ما دارن میرن احساس می کنم اگر نت رو قطع نکنن خارجی ها جمهوری اسلامى رو به جای آمریکا به عنوان متجاوز جا میندازن تو ذهن مردم و یه کودتای دیگه در پیش داریم ...
آدرس وبلاگم تو بلاگیکس :
Limooshirinn.blogix ir
نه، هیچ مشکلی ندارم، ناراحت هم نیستم، افسردگی هم عود نکرده و دارم مرتب فلوکستینم رو میخورم.
ولی همچنان فکر میکنم اگر میتونستم بمیرم حالم بهتر میشد!
روزای اول خوابگاه خیلی خوب نگذشت. با بچه های اتاقم هیچ اشتراکی ندارم. تنها دانشجوی پزشکی توی اتاقم. آشپزخونه خوابگاه یکی از کثیف ترین جاهاییه که توی زندگیم دیدم. یکی از بچه ها مشاور کنکوره و مدام با دانش آموزاش حرف میزنه و باعث میشه تصوراتم از مشاور هایی که دوران کنکور داشتم کاملا از بین بره. هم اتاقی هایی که رشته بهداشت میخونن خیلی غیر بهداشتی ان و حموم هم نمیرن. واحد سیزده خیلی بالائه و پله هاش زياده. ساری گرمه و شرجی. دانشگاه به دریا نزدیک تره و گرمتره و شرجی تر. هیچکس اینجا شبیه من نیست. از هيچ نظر. یکی از هم اتاقی هام ناخون کارِ خوابگاهه و شب ها مشتری میاد براش. تنها تهرانی این واحد منم. بچه ها بهم میگن لهجه غلیظ تهرانی داری و من تا امروز نمیدونستم چیزی به اسم لهجه تهرانی وجود داره. دلم برای خونه تنگ شده. دلم برای پرایوسی تنگ شده. دلم برای یه جایی که راحت نماز بخونم تنگ شده. دلم میخواد موقع بیرون رفتن حساب کتاب نکنم و کارت بابام دستم باشه نه کارت خودم. دلم نمیخواد تو صف نونوایی وایسم. دلم نمیخواد توی محیط کثیف آشپزخونه اینجا آشپزی کنم. توی دانشگاه مدام صدای جیرجیرک میاد. دلم میخواد موقتا بمیرم.
دو تا امتحان مونده. دوشنبه آزمون بافت شناسی و سوم مرداد آزمون جنین شناسی.
بعدم خدافظی با شمال ...
امروز سومین امتحان مجازی رو دادم و تقلب نکردم!
همه رشته های پزشکی امتحان های تخصصیشون حضوریه و عمومی هاشون مجازی.
روز اول که تو این رشته قبول شدم عهد کردم برای خدا و امام زمان درس میخونم.
میدونم درسای عمومی چیزی نیستن که فهمیدن و نفهمیدنشون تو آینده من اثری داشته باشه، یا بالا پایین شدن نمره شون و مقایسه با بقیه دانشجو ها حق الناس خاصی بیاره گردن آدم (شایدم بیاره. نمیدونم)
ولی روم نمیشه توی درسی که وقف خدا و امام زمان کردمش، کاری مثل تقلب انجام بدم! احساس میکنم دارم یه چیزی رو نذری میدم، ولی کم میذارم توش. نمیدونم، یه حس درونیه.
توی امتحان ادبیات میدونستم یکی از واژه ها رو معنیشو یادم نمیاد، ولی گفتم نمرش به درک، نمیرم جزوه رو باز کنم، حتی اگه بقیه همکلاسی ها همه با 20 پاس بشن این درس عمومی رو.
امروز هم نصف عملیات ها رو با میزان تلفات و کیلومتر زمین های آزاد شده تو هر عملیات و این چیزا رو حفظ کردم، نصف دیگشم روخوانی کردم فقط، گفتم خدایا من دیگه وقت ندارم رو همه مطالب مسلط بشم، خودت یه کاری اونایی که قراره ازش سوال بیاد رو بهتر بخونم. و خدا رو شکر آزمون رو دادم و به جزوه استاد دفاع مقدس نگاه هم ننداختم..
برای خودم خیلی ارزشمنده، و میدونم که برای بقیه اگه بخوام بگم هیچ ارزشی نداره، واسه همین تو دل خودم نگه میدارم. یک بار توی آشپزخونه خوابگاه بحثش شد، من داشتم یه درسی رو میخوندم، دختره گفت چرا میخونی مگه آزمونش مجازی نیست؟ گفتم آره ولی من سر هیچ آزمونی تقلب نمیکنم. شروع کرد مفصل توضیح دادن که نمره بالا گرفتن تو با تقلب هیچ تاثیر منفی روی بقیه نمیذاره،
ولی من که نمیتونم براش توضیح بدم من این رشته رو با نوعی از تقدس شروع کردم،
و هر نوع تقلبی یه حرکت فول محسوب میشه توی راهم!....
به هر حال،
امیدوارم بتونم این روحیه رو تا آخر همین امتحانا حفظ کنم،
جه برسه تا آخر دوره تحصیل!....
دوشنبه امتحان روانشناسی سلامت دارم و حالا مشغول مطالعۀ رویکرد های روانکاوی روانشناس های بزرگم. برام جالبه که بعد از این همه تحقیق و نظریه پردازی،
هنوز هم انسان اینقدر موجود عجیب و ناشناخته ایه.
وقتی که این وبلاگ رو راه انداختم از لحاظ روانی اوضاع خوبی نداشتم. مدت ها بود که پشت کنکور مونده بودم و خودم رو گم کرده بودم. نمیدونستم منِ واقعی کیه. چیزهای کمالگرایانه ای میخواستم. همزمان علاقه ای به جنگیدن نداشتم. نمیتونستم قبول کنم که تسلیم بشم. و البته دلیلی برای جنگیدن هم نداشتم...
اون روزها شدیدا درگیر افسردگی بودم. یادم میاد شبی از شب هایی که معلوم نبود به صبح برسونم، توی همین وبلاگ درباره حالاتم نوشتم و خاطرم هست که کامنتی گرفتم که میگفت بهتره آدم های ضعیفی مثل شما خودشون رو بکشن و اکسیژن جهان رو هدر ندن.
من فکر میکردم با نوشتن میتونم خودم رو بشناسم. فکر میکردم نوشتن برای من یک ابزار تحقیقه. تحقیق درباره یک نمونه انسان!
به هر حال،
تا اینجای زندگی
سعادت رو در این دیدم که بی دغدغه باشی. فهمیدم رضایت در جنگیدن نیست. ولی نجنگیدن هم مایۀ افسردگیه. بعضی ها میگفتند اضطرابِ جنگیدن شرف داره به افسردگیِ نجنگیدن...
من اما فهمیدم اضطراب جنگیدن در بهترین حالت تبدیل به بی حسی میشه. اگر تبدیل به مرضِ حرص نشه!
فهمیدم انسان برای زندگی در رنج به وجود اومده و امکان نداره که وقتی به قلۀ اهدافش میرسه، ولع دیگه ای براش بوجود نیاد و همونطور که از پایین کوه، رسیدن رو لذت بخش تصور میکرد، از فتح لذت ببره.
من فهمیدم که بالای قله خیلی سرده.
زندگی، ساحلِ آروم نداره، و هر وقت که از چالشی فارغ میشم، (و حتی زمانی که هنوز به صورت کامل فارغ نشدم) چالش بعدی وارد زندگی میشه.
روزهای زندگی به سرعت گذشتند و من فهمیدم نفس اعمال ما، کیفیت اعمال ما بی اهمیت ترینه و اون چیزی که نهایتا به درد میخوره نیت اعمال ما هست.
فهمیدم سالها تلاش میتونه در چند ساعت بی اهمیت بشه. و تنها چیزی که نهایتا میمونه دلیلیه که برای خودت از اول داشتی.
از سال ها تلاش میتونی با شکست بیرون بیای و تنها چیزی که برات باقی میمونه خودتی. که چطور در اون سالها ساخته شدی.
و
آخرین چیزی که فهمیدم اینه که روزگار منتظر ما نمیمونه.
گاهی روزهایی میرسه که اگر براش آماده باشی میتونن به اندازه صد سال تو رو بالا ببرن.
و مسئله اینه که خیلی وقت ما اونقدر درگیر روزمره و دغدغه های بیخود میشیم که هرگز برای این روزها آماده نمیشیم.
یکی از این ایام بی نظیر در زندگی من، جنگ بود.
روزهای بی نظیر جنگ، علیرغم اینکه از ساعت اول من رو آواره کرد اما آنچنان روح جنگندگی رو در من بیدار کرده بود که فکر میکردم از ابتدا خلق شدم تا چنین روزهایی رو زندگی کنم...
از جنگ میشد استفاده های زیادی کرد. من اگر آماده تر بودم میتونستم توی اون روز ها به آدم بهتری تبدیل بشم. میتونستم شجاع تر بشم.
ولی خیلی هم آماده نبودم...
همونطور که از پیامبر نقل شده: إِنَّ لِرَبِّكُمْ فِي أَيَّامِ دَهْرِكُمْ نَفَحَاتٍ أَلاَ فَتَعَرَّضُوا لَهَا.
در طول عمر شما نسيم لطف و عنايت الهى مكرر ميوزد شما فرصت را از دست ندهيد و خود را در معرض اين الطاف قرار دهيد.
میخواستم بیشتر بنویسم ولی حتی نمیدونم چی بنویسم.... لال شدم... لال!
گاهی با خودم فکر میکنم یعنی ممکنه بازم توی زندگی بتونم اون حس رو تجربه بکنم؟
عشق بود اسمش؟ چی بود اسمش؟
اون حسی که باعث شده بود موقع انتخاب رشته بیخیال پزشکی تو شهرستان بشم و دلم بخواد یه رشته کارشناسی تو تهران بخونم و توی وقت آزادترم شوهر داری و بچه داری کنم!
چی بود اسم اون حس که اونقدر من رو به آسمون برده بود و چیزای زمینی دیگه اینقدر برام بی اهمیت بود؟
بذار بهت بگم چی بود. اون حس، میل طبیعی انسان سالم به عشق ورزیدن بود. میلی که فقط جلوی کسی که بهت احساس امنیت لازم برای ابراز علاقه کردن رو داده و تو دلت میخواد براش همه چیز رو بذاری.
انسان ذاتا دوست داره عاشقی کنه.
انسان دوست داره عشق بورزه. انسان دوست داره بپرسته...
حسی که این روزا برام نوستالژی ای شده که ولم نمیکنه، که توی خواب هام خودش رو یادآوری میکنه، همین حس.. همین حس حالا از دور اینقدر رمانتیک به نظر میاد.
وقتی داخل رابطه بودم مدام نگران بودم. نگران اینکه یه چیزی ازش بیرون نیاد آبرومون بره... چون اون آدم لاس زدن بود. نگران بودم توی خانواده بهش تیکه نندازن. نگران بودم با این سقف آرزوهای کوچیکش چجوری من سمت آرزوهام پرواز کنم؟
من نگران بودم باهاش برم جهنم!
اون جایی که قبل از سفر بی مهابا برام استیکر های عاشقانه میفرستاد و این در حالتی بود که ما هنوز حتی اونقدر با هم آشنا نشده بودیم. اون وقتی که توی سفر سرم رو بوسید. اون جایی که دستم رو بوسید و وقتی دستم رو کشیدم و دعوا کردم، جواب داد حالا مگه چیکار کردم؟
من آدمی بودم که قبل از رابطه باهاش نماز شب میخوندم! و حالا درگیر رابطه ای شده بودم که احساسم اجازه نمیداد ازش بیرون بیام اما به طرز وحشتناکی داشت پاکی روح و روانم، ارتباط قویم با خدا رو لگد مال می کرد.
من متاسف و پشیمون و پر از حس گناه بودم وقتی صحبت هامون به جاهایی کشیده میشد که نباید. من واسه گوش هام متاسفم. واسه چشم هام که فیلم هایی که از خودش برام میفرستاد رو دیدم. واسه اون نیمه شب های آشغالی. واسه خودم که میخواستم به هرچی میخواد تن بدم تا رابطه مون پایدار بمونه .
من واسه تک تک اون لحظه ها
واسه عمری که خدا به من داد و به گناه گذروندمش
واسه خودِ قبلیم
واسه قلبم
متاسفم!
باکی نیست اگه دیگه هیچ وقت حسِ شیفته شدن رو تجربه نکنم! احساسم میگه شیفتۀ هر بنی بشری بشی آخرش میخوره تو ذوقت! و تازه این بهترین حالتشه! اگه همه چیزت رو به باد نده.
دیشب سر نماز خیلی گریه کردم
گفتم خدایا مگه من بهش چه بدی ای کرده بودم که با من این بدی رو کرد؟ از ته دلم گریه میکردم.
خودم رو نمیتونم گول بزنم .
بعد از شش ماه و خورده ای از پایان اون رابطه
بعد از فوت مامان بزرگ و عوض شدن زندگیشون
بعد از یک جنگ بزرگ که اولین موشک هاش کنار گوشم خورد
بعد از روزهای طولانی آوارگی
بعد از شروع پزشکی توی ساری و زندگی تنهایی و فراز و نشیب های خوابگاه و دانشگاه
بعد از همه این روزها
من هنوز، وقت هایی ، برای خودم گریه میکنم. ...
و هنوز قلبم هرازگاهی میسوزه...
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)