گریه

گاهی با خودم فکر میکنم یعنی ممکنه بازم توی زندگی بتونم اون حس رو تجربه بکنم؟

عشق بود اسمش؟ چی بود اسمش؟

اون حسی که باعث شده بود موقع انتخاب رشته بیخیال پزشکی تو شهرستان بشم و دلم بخواد یه رشته کارشناسی تو تهران بخونم و توی وقت آزادترم شوهر داری و بچه داری کنم!

چی بود اسم اون حس که اونقدر من رو به آسمون برده بود و چیزای زمینی دیگه اینقدر برام بی اهمیت بود؟

بذار بهت بگم چی بود. اون حس، میل طبیعی انسان سالم به عشق ورزیدن بود. میلی که فقط جلوی کسی که بهت احساس امنیت لازم برای ابراز علاقه کردن رو داده و تو دلت میخواد براش همه چیز رو بذاری.

انسان ذاتا دوست داره عاشقی کنه.

انسان دوست داره عشق بورزه. انسان دوست داره بپرسته...

حسی که این روزا برام نوستالژی ای شده که ولم نمیکنه، که توی خواب هام خودش رو یادآوری میکنه، همین حس.. همین حس حالا از دور اینقدر رمانتیک به نظر میاد.

وقتی داخل رابطه بودم مدام نگران بودم. نگران اینکه یه چیزی ازش بیرون نیاد آبرومون بره... چون اون آدم لاس زدن بود. نگران بودم توی خانواده بهش تیکه نندازن. نگران بودم با این سقف آرزوهای کوچیکش چجوری من سمت آرزوهام پرواز کنم؟

من نگران بودم باهاش برم جهنم!

اون جایی که قبل از سفر بی مهابا برام استیکر های عاشقانه میفرستاد و این در حالتی بود که ما هنوز حتی اونقدر با هم آشنا نشده بودیم. اون وقتی که توی سفر سرم رو بوسید. اون جایی که دستم رو بوسید و وقتی دستم رو کشیدم و دعوا کردم، جواب داد حالا مگه چیکار کردم؟

من آدمی بودم که قبل از رابطه باهاش نماز شب میخوندم! و حالا درگیر رابطه ای شده بودم که احساسم اجازه نمیداد ازش بیرون بیام اما به طرز وحشتناکی داشت پاکی روح و روانم، ارتباط قویم با خدا رو لگد مال می کرد.

من متاسف و پشیمون و پر از حس گناه بودم وقتی صحبت هامون به جاهایی کشیده میشد که نباید. من واسه گوش هام متاسفم. واسه چشم هام که فیلم هایی که از خودش برام میفرستاد رو دیدم. واسه اون نیمه شب های آشغالی. واسه خودم که میخواستم به هرچی میخواد تن بدم تا رابطه مون پایدار بمونه .

من واسه تک تک اون لحظه ها

واسه عمری که خدا به من داد و به گناه گذروندمش

واسه خودِ قبلیم

واسه قلبم

متاسفم!

باکی نیست اگه دیگه هیچ وقت حسِ شیفته شدن رو تجربه نکنم! احساسم میگه شیفتۀ هر بنی بشری بشی آخرش میخوره تو ذوقت! و تازه این بهترین حالتشه! اگه همه چیزت رو به باد نده.

دیشب سر نماز خیلی گریه کردم

گفتم خدایا مگه من بهش چه بدی ای کرده بودم که با من این بدی رو کرد؟ از ته دلم گریه میکردم.

خودم رو نمیتونم گول بزنم .

بعد از شش ماه و خورده ای از پایان اون رابطه

بعد از فوت مامان بزرگ و عوض شدن زندگیشون

بعد از یک جنگ بزرگ که اولین موشک هاش کنار گوشم خورد

بعد از روزهای طولانی آوارگی

بعد از شروع پزشکی توی ساری و زندگی تنهایی و فراز و نشیب های خوابگاه و دانشگاه

بعد از همه این روزها

من هنوز، وقت هایی ، برای خودم گریه میکنم. ...

و هنوز قلبم هرازگاهی میسوزه...

لیموشیرین ، پنجشنبه هجدهم تیر ۱۴۰۵ ، 12:36
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا