چشم های من؟

امروز با عمو رفتیم یک کافه توی بلوار کشاورز و چایی خوردیم. پرسید: حالت از هفتهٔ پیش که اومدیم اینجا بهتره؟

هفتهٔ پیش به اصرار عمو رفتیم انتشارات تیمورزاده و یک خلاصه گایتون و اطلس نتر جیبی خريديم. اون روز بهش گفتم از روزی که نتیجه قبولی رو دیدم تا امروز اصلا خوشحال نبودم اما حالا که دارم کتاب‌های رشته مون رو میبینم انگیزه و امید پیدا کردم نسبت به آینده....

زندگی توی یک شهر ديگه + پزشکی که خودش رشتهٔ سختی محسوب میشه + هزینه های بالایی که به خانواه تحمیل کردم، همه باهم دلیلی شدن بر اینکه پس از سه سال پشت کنکور موندن، نتونم از دیدن نتیجه کنکورم خوشحال باشم...

امروز به عمو جواب دادم: اگر صبح برای سومین بار آزمون رانندگی رو مردود نمی‌شدم، امروز خوشحال‌تر از الان می‌بودم!

عمو میگه یکی از آفت‌های آدمیزاد اینه که وقتی به جایی میرسه، یادش میره قبلا چی بوده و چه روزهایی رو میگذرونده. گفت داری از یک مرحله زندگی به یک مرحله دیگه وارد میشی و طبيعيه که اضطراب داشته باشی اما یادت نره که سختیِ اصلی رو افرادی دارن که امسال هم چیزی که میخواستن رو قبول نشدن و باید تصمیم بگیرن که بگذرن یا بمونن.

گفت در مناجاتی از شهید چمران اومده که خدایا نگذار که با دلخوشی های کوچک سرگرم باشم.، عمو میگه مسیرت رو پیدا میکنی. به شکست های کوچیک و پیروزی های کوچیک سرگرم نشو...

دیروز با مامان از سفر زیارتی 4 روزهٔ مشهد برگشتیم. توی سفر یادم اومد که یکبار آقای حبیب صابری، استاد دینی پایه دوازدهم فرز ۶، بعد از اینکه تدریسش تموم شد و داشت از کلاس خارج میشد، یکهو برگشت و به من نگاه کرد. پرسید شما اسمت چی بود؟ جواب دادم فلانی هستم. گفت خانم فلانی، چشم‌هات خیلی جذب داره. خوب تلاش کن و خوب درس بخون تا آدم بزرگی بشی و از این چشم‌ها بتونی استفاده کنی...

آقای صابری... من هیچی از تدریس شما خاطرم نیست. اما این جمله‌ای که اون روز بعد از کلاس به من گفتین، هرچند که معلوم نیست چقدر صداقت داشتین، اما به من این حس رو داد که باید موفق بشم! باید از نعمتی که خدا داده در راه خدا استفاده کنم. حالا این نعمت میخواد استعداد باشه، آرزو باشه یا چشم باشه!...

توی مسجد امام صادق نشستم و منتظر شروع نمزز جماعت مغرب هستم. آخرین باری که اومدم اینجا، مراسم ختم شهید صفی الدین بود. بعدش هم پیاده برمیگردم خونه.

هعی تهرانِ عزیزِ من... تهرانِ دوست داشتنی من... شهرِ پر از شور و زندگیِ من... باید باهات خداحافظی کنم. باید برم که آدم بزرگی بشم! که بتونم از نعمت‌های خدا استفاده کنم!....

برچسب‌ها: پزشکی
لیموشیرین ، چهارشنبه هفتم آبان ۱۴۰۴ ، 17:39
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا