
امروز بارها به خودم نهیب زدم که «مامان رو سرزنش نکن»...
دارم تلاش میکنم عادتِ سرزنش کردن و غر زدن رو از خودم بیرون کنم. باید بگم که کار آسونی هم نیست.
دارم تلاش میکنم بزرگ بشم. خصوصا برای مامان. که دیگه به یک دخترکوچولو احتیاج نداره.
دو شبه که توی میدون انقلاب، زیارت عاشورا میخونم به نیابت از شهیدان سید محسن صابری (اولین رئیسم)، محسن خلیلی (دومین رئیسم که بعد از شهادتش فهمیدم داشتم زیرنظرش کار میکردم)، مصطفی صدرزاده (که زندگی کردن رو به من یاد داد) و سجاد زبرجدی (که توی یک شب، هم تجربه جیم رو بهم داد و هم رشتهٔ پزشکی رو).
و چند شبه که به خودم قول میدم قبل از ٢ بخوابم. ولی هنوز موفق نشدم.
اتاق رو از اول چیدم. زنونه تر...
نمیدونم این حجم از میل به دختر بودن، به خاطر قرص های هورمونیه که مجبورم برای تنبلی تخمدان بخورم، یا دلیل دیگه ای پشتشه...
ولی این روزها بیش از هر زمان، دخترم!
اتاق رو از اول چیدم. پتوس هایی که از دوران دانش آموزی داشتم، خراب شده بودن. ۴۵ روز ترکِ خونه، از پتوسِ پر شاخ و برگم، یک تک برگِ سالم به جا گذاشته بود! تک برگِ تنها رو امیدوارانه توی آب گذاشتم و پتوس هم امیدوارانه ریشه زد!
خدای پتوس، تک برگِ جنگ زده رو از تنهایی درآورد. با گلدونِ پتوسی که «ر» توی میدون انقلاب بهم هديه داد :)
دو تا دريم کَچِر قدیمی رو که گوشه ای خاک میخوردن، به لامپ اتاق آویزون کردم. و مثل خرافاتی ها امیدوار شدم که آرزوهام، توی این توریِ بافته شده و پر های آویزون ازش، گیر بیوفتن و توی زندگیم بیان.
گرد و خاکِ جنگ رو از روی کمد و کتابخونه ها پاک کردم.
و برای هزارمین بار به اون روز صبح فکر کردم.
به اینکه بابا هر هفته، شنبه صبح ها اونجا میرفت. ولی اون شنبه، چرا تهران نبود؟ برای کندنِ پرتقال های باغچه فریدونکنار؟... چطور خدا تونست بابا رو قانع کنه که پرتقال ها اونقدر ارزش دارن و برای اولین بار، بیخیال شنبه بشه و سفر بره؟
به اخی فکر میکنم. که اون شب تا صبح نخوابیده بود چون فکر میکرد جنگ میشه و با صدای انفجار بلند شدن، میتونه حملات پانیکش رو برگردونه. چه خوب که شب جنگ نشد و چه خوب که شنبه صبح، اخی سرِ کار بود.
به آخرین افطار توی خونه فکر میکنم. به سوپ خامه که درست کرده بودم. به اون یک کاسه قیمه که توی یخچال گذاشته بودم تا برای افطار بعد بخورم. به آخرین سحری. آخرین سحری چی بود؟ یادم نیست... فقط یادمه آخرین سحری رو تنها خوردم. اخی که مریض بود و روزه نمیگرفت. مامان و بابا هم که شمال بودن.
به ظرفهای شسته نشدهٔ توی سینک فکر میکنم. به اینکه من هم اون شب نخوابیدم. از ذوق! از ذوقِ شروع اولین جلسهٔ دانشگاه.
از ذوقِ پزشکی... از اینکه بالاخره بعد از سه سال تنهایی تلاش کردن، گریه کردن، ناامید شدن، امیدوار شدن،... بالاخره فصلِ کنکور بسته شد و فصلِ جدید شروع شد...
تا ساعت ٧ و نیم از ذوق خوابم نمیبرد. کمی از منابعی که ورودی های مهر، توی کانال تلگرام گذاشته بودن دانلود کردم. میز مطالعه م رو دستمال کشیدم. لباسم رو عوض کردم. از خدا خواستم که عاقبت تحصیلیم رو به خیر کنه. دعا کردم که خدا همیشه و لحظه به لحظه همراهم باشه.
و حتی زودتر از شروع کلاس، کتاب فیزیولوژی رو باز کردم و درس رو پیش خوانی کردم.
و کلاس فیزیولوژی تموم شد. لبتاپ رو بستم. روی تخت دراز کشیدم و چشم بند گذاشتم تا نور کمتر به چشم هام بخوره و به جبرانِ شبی که نخوابیده بودم، کمی تا شروع کلاس بعدی استراحت کنم.
به چی فکر میکردم؟ نمیدونم... فقط میدونم داشتم فکر میکردم و خواب نبودم.
و اون لحظه ای که بارها خوابش رو دیده بودم، بالاخره به حقیقت پیوست...
سال ها بود به اخی میگفتم من خواب میبینم که دارن محله رو بمباران میکنن. من خواب میبینم که دودش وارد خونه ما میشه. خواب این رو دیدم که خونه های همسایه ها داره خراب میشه.
اخی میگفت به خاطر اخباره. حتی یک بار به جناب هم گفته بودم که احساس میکنم یک اتفاقی اینجا میوفته و در حالی که من روی تخت اتاقم دراز کشیدم، اینجا رو میزنن. و جناب شوخی میکرد که مگه تو اسماعیل هنیه ای که بخوان از پنجرهٔ اتاقت، بزننت؟
صدای فرود آمدن بمب یا موشک، صدای ویژه ای بود. وقتی به اندازه کافی از محل حادثه دور باشی، از صدای انفجار میفهمی که جایی رو هدف قرار دادن.
اما اگر به اندازهٔ کافی درونِ حادثه باشی، صدای فرود اومدن رو میشنوی. صدایی که دو ثانیه پیش از اصابت میاد. ثانیه اول از دور، و ثانیه دوم بسیار نزدیک سقف. ثانیه سوم؟ انفجار!
صدایی بود مثل فرود... نه!. مثل سقوط هواپیما. مثل سقوطِ هرچیز. هر چیزی که از بالا داره میاد و تا برسه، صداش نزدیک تر میشه.
اولین انفجار من رو از روی تخت بلند کرد. دومین انفجار؟ توی هال بودم. سومی... همهٔ خونه میلرزید و فکر میکردم الانه که سقف بیاد روی سرم. کجا باید برم؟ کجا اصلا میتونه امن باشه؟ با صدای بلند میگفتم یا علی... چرا یا علی؟... نمیدونم. اصلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسید. انفجار چهارم، همهٔ شیشه ها دارن تکون میخورن و صدای شیشه های بالای چارچوب ها، پنجره ها، و درهای کتابخونه ها همه جا رو برداشته، این صدا رو موقع زلزله هم شنیده بودم.
انفجار پنجم... در اتاق مامان رو که کنار اتاق خودم بود باز کردم. پشت در اتاق رفتم و در رو به خودم چسبوندم. پشتم به دیوار چسبیده بود و صورتم به پشتِ در. روی زمین نشستم و زانوهام رو توی بغلم گرفتم.
انفجار ششم. اشهد ان لا اله الا الله. خدایا شهادت میدم که فقط تو خدایی. که تو إله من و مربی من بودی. شهادت میدم که تو یگانه پروردگاری. تو بودی که همیشه بودنت مایهٔ آرامش بود. تویی که همیشه من رو توی بغلت نگه داشتی. خدایا. تو ملجأ روزهای تنهایی من بودی. تو نسیمِ خوشِ نوازشگرم بودی وقتی که تنهایی، به معنای بیرحمش، من رو احاطه کرده بود. خدایا، ما روزهای مهمی رو دو تایی گذروندیم. سخت ترین روزها، توی دنیای من، فقط خودم و خودت بودیم.
هفتم و هشتم و نهم... خدایا ، امروز هم خودم و خودتیم. فقط من و تو، گوشهٔ اتاق مامان، پشت در، درحالیکه مثل یک جنین زانوهام رو بغل کردم، مثل روز اول، مثل ماهِ نهم، مثل همهٔ روزهای مهم زندگی، فقط من و توییم...
صداها قطع شد. بوی گوگرد توی کل خونه پیچیده بود. وارد اتاقم شدم، پنجره باز شده بود. حتی ساختمون رو به رویی هم توی کوچه قابل دیدن نبود، دود تا داخل خونه اومده بود. و از بیرون فقط صدای فریاد میومد. صدای زخمی ها، صدای کمک، و صداهایی که التماس میکردند محله رو تخلیه کنیم قبل از اینکه دوباره اینجا رو بزنن.
گوشی رو پیدا کردم و در حالی که سعی میکردم صدام نلرزه، به بابا گفتم که اینجا رو با موشک زدند و من الان باید چیکار کنم؟. صدام نمیلرزید اما زانو هام؟ اونقدر میلرزیدن که میترسیدم موقع راه رفتن، زمین بخورم.
الان که اینها رو مینویسم، اشک صورتم رو خیس کرده. اما اون روز، گریه نکردم. اصلا بغض هم نکردم. حتی میتونم بگم نترسیدم! فقط به این فکر کردم که «الان باید چیکار کنم؟»، سند خونه رو بردارم؟ مدارک؟ چه چیز ارزشمندی وجود داره؟ واقعا چیه که الان ارزش داشته باشه به خاطرش یک ثانیه بیشتر اینجا بمونم؟ کِی دوباره اینجا رو میزنن؟
کمتر از پنج دقیقه طول کشید که کوله پشتی رو پر کنم. از مدارک و یک دست لباس برای اخی. لباسم هام رو پوشیدم. روسری مشکی رو که از روز فوت مامان بزرگ میپوشیدم، سر کردم. تبلت رو توی کیفم گذاشتم تا کلاس بیوشیمیِ ساعت یک رو از دست ندم. کلید رو برداشتم و در رو بستم.
کفشها پام بود، اما لحظه ای به ذهنم رسید که درِ خونهٔ رو به رویی رو بزنم.
خانم همسایه در روز باز کرد. گوشیش دستش بود و داشت با دخترش صحبت میکرد. و میلرزید. خیلی میلرزید. بغلش کردم و گفتم تموم شد خانوم جان. نگران نباش هر چی بود تموم شد. بیا یه ساک برداریم و وسایلت رو جمع کنیم، من میبرمت خونهٔ دخترت. و آقای همسایه؟ چندماه پیش لگنش رو عمل کرده بود و با واکر راه میرفت. به هر سختی ای که بود، این زوج هشتاد ساله رو آماده کردیم. و از ساختمون بیرون اومده ایم. شیشهٔ طبقهٔ سوم روی زمین ریخته بود. زوج هشتاد ساله ای که جوونیشون رو توی آمریکا درس خونده بودن، و پسرشون همین الان آمریکا بود، رو به زور از بین شیشه های خرد شده ای رد کردم که نتیجه بمب های آمریکایی بود.
سر خیابون رو بسته بودند، مردم زیاد جمع شده بودن و داشتن ته خیابون ما رو نگاه میکردن. چند تا پلیس جمعیت رو باز کردند و ما رو از بینشون رد کردن. یکی از پلیس ها ماشین تاکسی رو به زور نگه داشت وگفت که ما رو دربست برسونه.
آقای راننده تا منزل دختر همسایه ما رو برد. البته دو ساعت توی ترافیک بودیم. مردم دستپاچه، بدترین رانندگیِ خودشون رو ارائه میدادن، و همین هم باعث شد گلگیر جلوی تاکسی، کمی خراش بیوفته. راننده عصبی شد. شروع کرد به بی احترامی کردن به تمام مقدسات من.
از جمهوری تا سهروردی. با اسنپ، توی روز عادي، 300 تومن میشه.
خانم همسایه 700 تومن نقد به راننده داد. وقتی پیاده شد، از راننده خواستم شماره حسابش رو بده، و 1 میلیون هم من براش واریز کردم، و گفتم این گلگیر و این چیزها که ارزشی ندارن، سرِ آقا سلامت باشه...
بندهٔ خدا عذرخواهی کرد. و من هم فکر کردم که شاید این یک میلیون، از 3 میلیونِ باقی مانده از آخرین حقوقم، الان بی ارزش ترین چیز باشه. دو ساعت قبل کم مونده بود واقعا بمیرم! و واقعا الان تنها چیزی که مهمه اینه که سر آقا سلامت باشه!
البته بعدها فهمیدم که رئیسم هم در حملات شهید شده و اون واقعا آخرین حقوقم بوده :))
با متروی سهروردی به سمت اشرفی اصفهانی رفتم و ذهنم درگیر این بود که آیا تا ساعت یک به خونه خواهرم میرسم تا کلاس بیوشیمی رو بگذرونم؟ مترو مملوء بود از مردمی که چمدون به دست بودن. به این فکر کردم مگه چقدر گذشته که وقت کردند چمدون جمع کنن؟ اصلا کجا دارن میرن؟ اون روزها مد بود که وقتی سوار مترو میشدی یک عده آرزو میکردن آمریکا به ایران حمله کنه و مملکت رو نجات بده. انتظار نداشتم حالا مترو رو پر از چمدون ببینم! به نظرم رسید که همه دعوت کنندگان جنگ دارن میرن و ما میمونیم و آمریکا :) زشت نیست میزبان داره میره؟
از آزمایشگاه پیامک دادن که جواب آزمایش هورمون هام اومده. خواستم گروه تلگرام بچه های دانشگاه رو چک کنم، که دیدم گروه باز نمیشه. اینترنت ملی شده بود. خبر رسید که کلاس های دانشگاه تعطیل شده. خانم کنار دستم که از بله اخبار رو چک میکرد گفت ۵ تا دانش آموز توی میناب شهید شدن. یک بحث مسخره بین خوب یا بد بودنِ جنگ توی کوپه شکل گرفته بود. هندزفریم رو توی گوشم فشار دادم. آخرین چیزی که الان برام مهم بود سر و کله زدن درباره بدیهیات بود.
وقتی به خونه خواهرم رسیدم، همگی من رو بغل کردن. نگرانم بودند. از صبح پرسیدند. و از اینکه چی شد.
و من برای اولین بار به این فکر کردم که شنبه صبح، چی شد و من چه کردم؟
به این فکر کردم که کی میتونم به خونه برگردم. به گل ها فکر کردم که خراب میشن. به محتویات یخچال فکر کردم که خراب میشن.به کاسه قیمهٔ داخل یخچال و حتی به خامهٔ نصفه. به ظرف های افطار و سحری که توی سینک مونده بودن. به پنجرهٔ اتاق که باز مونده بود. به همسایه ها. به اینکه چندنفر از کسانی که میشناختمشون، الان زنده ان و چند نفر قراره اسماشون بیاد رو کوچه های این محله؟
بعد ها که مامان به عنوان اولین نفر بعد از جنگ وارد خونه شد تعریف میکرد که همه در ها باز بوده حتی در یخچال، ظرف های وسط آشپرخونه ریخته و شکسته بودند. گفت که گاز محله قطع بود و به همین دلیل نتونسته ظرف هایی که چهل روز توی سینک مونده بودند رو بشوره:))
.
ساعت دو و ربعه.
من امشب هم نتونستم به قولم پایبند باشم و قبل از دو بخوابم...
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)