من دوستش دارم. این رو هم به خودش ابراز کردم و هم پیش خودم نمیتونم انکارش کنم. برنامه نداشتم که اینطوری بشه، اما مگه دوست داشتن قابل برنامه ریزی کردنه؟
من دوستش دارم و ناراحت میشم وقتی ر پشت سرش حرف میزنه. دوستش دارم و دوست ندارم جز تندیس قابل ستایشی که برای منه، جور دیگه ای دیده بشه.
امشب بابا هم میرسه. من موندم و اون و قلب هایی که همدیگه رو میخوان، اما سنگ های بزرگی جلوی پاشون هست.
من میخوام باهاش زندگی کنم. میخوام باهاش کارهای مفید بکنم. میخوام عمرم رو در مفیدترین حالتش بگذرونم. میخوام آرامش قلبش باشم همونطور که آرامش قلبمه. من میخوام زودتر یه زندگی تشکیل بدیم و زودتر به روال عادی برسیم.
خیلی از سوال های من
که من رو نسبت بهش مردد میکردن
یا جواب داده شدن، یا برطرف شدن، یا زیر خروارها علاقه، مدفون شدن...
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)