گریه با صدای بلند

از کلاس زدم بیرون. تقریبا از نیمه های تدریسم بود که یادم افتاد دیگه جیم دوستم نداره. هفتهٔ پیش این موقع سر کلاس بودم که جیم گفت بگو کی میرسی کافه تا منم خودمو همون موقع برسونم. دلم تنگ شد. دلم گرفت. دیشب توی امامزاده، موقعی که داشتم از پله‌های دربِ پشتی میرفتم پایین، جیم رو دیدم که داره میاد بالا.

آره

توی تهران به این بزرگی، به این شلوغی، به این پرجمعیتی

نمیدونم چرا باید خروجم از امامزاده مصادف میشد با ورودش. چرا اون دقیقه؟ چرا اونجا؟

بهش نگاه کردم. بهم نگاه کرد. و بدون اینکه وایسیم، از کنار هم رد شدیم...

مثل دو تا غریبه...

گاهی تو دلم بهش میگم ازش متنفرم. بعد میگم خدا خوشبختش کنه، بعدش گریه میکنم، بعدش میگم قربون بچم بشم...

امروز تو کلاس خیلی سعی کردم جلوی گریه م رو بگیرم و پیش شاگردام هق هق نکنم. از کلاس که زدم بیرون به سمت خیابون کاج، توی کوچه های تاریک مسیر، از ته دلم بلند بلند گریه کردم.

بلند گریه کردم و بهت فحش دادم. بلند گریه کردم و لعنتت کردم. بعدش دوباره گفتم خدایا بهترین ها رو بهش بده و عاقبت بخیرش کن. بعدش دوباره گریه کردم. آرومتر.. چند دقیقه بعد بلندتر...

مردم وقتی زیاد گریه میکنم سردرد میگیرن. من وقتی حالت عصبی بهم دست میده شکمم باد میکنه و درد میگیره! لعنت بهت IBS... درحالی که دستم رو روی شکمم گرفتم و لنگ میزنم این کوچه های تاریک رو طی میکنم.

جیم عزیزم

به این فکر میکنم که چقدر جات توی زندگیم خالی شده. به محبتت که نیست، به قربون صدقه هات که نیست، به صبح بخیر و شب بخیرت، جیم، من به همه این ها معتاد شده بودم...

به وابستگی ای که داشتم فکر میکنم. به اینکه وابستگی همیشه جدایی میاره. به اینکه چی شد ریشه این رابطه خشک شد؟ به این که چطور میشه عاشق یکی از بنده های خدا شد ولی وابسته نشد... به این ها فکر میکنم و افوض امری الی الله میگم...

درسته که هیستوری تلگرام رو پاک کردم، اما از قدیم، هروقت پیامی ازش میدیدم که قلقلکم میداد اسکرین شات میگرفتم... خدایا حکمتت رو شکر...

امروز توی یکی از کوچه ها، دوباره دیدم دارن یه ساختمون رو خراب میکنن...

اونهایی که از قدیم وب رو دارن میدونن این صحنه برای من چه حسی داره...

نمیدونم به فال نیک بگیرم یا چی...

فقط میتونم توکل کنم به خدا.

دعا کنم که این خشم رو بشه کنترل کرد...

دعا کنم که جیم رو ببخشم... دعا کنم که همه چیز تموم بشه... به خیر و خوشی تموم بشه...

لیموشیرین ، پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴ ، 23:28
خاطرات
آخرین اخبار وب
🍃 ...ادب آن است از خانه که بیرون می‌روی، هیچ کسی را دیدار نکنی مگر اینکه او را برتر از خودت بپنداری. امام حسین(ع) ... 🍃
جاهای دیگه
مولانا