امروز سومین جلسهٔ کلاس آموزش رانندگیم تموم شد.
روز اول وقتی تموم شد خیلی شوق داشتم، باورم نمیشد که کل خیابون ها رو رفتم و اومدم و چندین بار میدون دور زدم.. یه ویدیو مسیج برای آقای جیم فرستادم و ذوقم رو بهش نشون دادم. اون هم پا به پای من ذوق کرد.
دیروز، توی خیابون بودیم و داشتم رانندگی میکردم که حین پیچیدن توی چهاراه، راننده یه موتور بهم حرف خیلی بدی زد. از اون لحظه تا آخر اون جلسه، همه انرژیم خوابیده بود و دمغ شده بودم. یه جورایی اعتماد به نفسم خیلی پایین اومد. به طور پیشفرض، همین که مبتدی هستم و مجبورم توی اتوبان با دنده های پایین رانندگی کنم و خیلی ها رو پشت خودم معطل میکنم، اعتماد به نفسم رو پایین میاره، ولی وقتی اون حرف زشت رو شنیدم حتی سطح اعتماد به نفسم پایین تر هم رفت. اون ضدحال، تا آخر شب با من بود. جیم هم دیروز کلا سرش شلوغ بود و اصلا بهم پیامی نداد، تا آخر شب که گفت خیلی روز شلوغی داشته و من دیگه باز نکردم...
امروز دیرتر از همیشه بیدار شدم، در حالی که شب زودتر از همیشه خوابیده بودم. همین میل به بیدار نشدن، چراغ های هشدار من رو روشن میکنه اما من نمیخوام واکنش هیجانی نشون بدم. قرار نیست چون اعتماد به نفسم پایه های محکمی نداره و من رو یاد دوران سگ افسردگی میندازه، مثل نقل و نبات فلوکستین بخورم. من اون قرص رو خیلی وقته کنار گذاشتم و فکر میکنم دیگه دلیلی هم نداره که بهش برگردم.
امروز به خودم میگفتم که واقعا قدرت اونجاست که کسی نتونه ناراحتت کنه، و حالا معتقدم نه تنها کسی، بلکه در مرحله بهتر، قدرت اونجاست که چیزی نتونه ناراحتت کنه. احساس ضعف، احساس کم بودن، احساس حقارت،
این ها چیزهایی نیستن که بتونن خودِ حقیقی ما رو درگیر کنن. خود های پایین تر با این چیزها تحریک میشن.
امروز استاد رانندگیم، که به شدت استاد خوب و مهربون و حرفه ای هست، بهم گفت که آیا آدم درسخونی بودم یا نه. و بعد توضیح داد که معمولا هنرجوهایی که خیلی درسخون هستن، راننده های خوبی نشدن و یا دیرتر یادگرفتن، اما بقیه هنرجوهاش که کمتر درس میخوندن، از جلسه دوم خوب رانندگی کردن. بهش گفته بودم که دانشجو نیستم و پشت کنکور موندم،.
و نکته جالب اینجاست که به من گفت به نظرم تو بینابین هستی!...
:')
يعني نه درس خون بودم و نه رانندگی خوبی دارم؟ :')
درس، تحصیلات، علم،... این ها تا مدتها معیار های مهم عزت نفس من بودن. معیارهای اشتباهی که اون سمپاد آشغالی، شش سال توی ناخودآگاهمون کاشت. دقیقا از وقتی پشت کنکور موندم و حس بیعرضه بودن و بیارزشی بهم حمله کرد، فهمیدم که یا باید به این افسردگی اجازه بدم کارش رو بکنه و من رو تبدیل کنه به آدمی که همهٔ زندگیش در حال دویدن برای برنده شدنه، چون اگر برنده نشه افسرده میشه و دلش میخواد دیگه زندگی نکنه.
و یا تلاش میکنم معیارهای ارزشمندیم رو اصلاح کنم و باور کنم که ارزش ما انسان ها به چیزهای دیگه ای هست...
ولی امروز، توی محله نیروهوایی، پشت فرمون،
وقتی استاد رانندگی بهم گفت تو نه درس خونی و نه رانندگیت خوبه، حقیقتا یه چیزی توی قلبم فروریخت...
احساس ارزشمندی من، هنوز هم وابسته به این معیارهاست؟
جیم از دیشب مدام پیام داده. گفته دیروز سرش شلوغ بوده، صبح به خیر گفته، حالا هم پیام میده که کجایی،
و من چون سطح انرژی پایینی دارم دوست ندارم با جیم حرف بزنم.
توی شلوغی های خیابون، وقتی یه ذره اوضاع سخت میشه، کارهای عجیب میکنم و به حرف استادم گوش نمیدم. کارهای هیجانی. سرخود. بهم میگه نباید وقتی یه مشکل کوچیک پیش اومده سریع تصمیم بگیرم که همه چیز رو تغییر بدم.
اصلا وقتی مشکل کوچیک پیش میاد، نباید سریع تصمیم بگیرم. حتی اگر مشکل کوچیک باقی بمونه.. حتی با باقی موندنش نمیتونه همهٔ عملکرد مثبت من رو توی این چند جلسه زیر سوال ببره. حتی اگه بمونه...
تصمیم های هیجانی من مبنی بر قرص ضدافسردگی خوردن، پرخوری غصبی، جواب ندادن به جیم، و هرکار دیگه ای، فقط از روی عادت من به تسریع درست کردن همه چی نشٱت می گیره.
هیچ چیز، جز اون رشته های ظریف معنویت که من رو به خود حقیقیم متوجه میکنن، نمیتونن این اوضاع تخمی رو درست کنن. من با بقیه کارها فقط میتونم خودم رو سرگرم کنم تا این حال بد، فراموشم بشه،
اما چرا فراموشی؟ این دوسال، این همه زحمت کشیدم و از خودم چیزی رو ساختم که بتونه با این نسیم ها بلرزه؟. من اینجا ازت انتظار دارم که خودت رو جمع کنی و امروز رو به شکل عالی ادامه بدی، من اینجا ازت انتظار دارم لیمو.
هیچ کار هیجانی ای انجام نده ...
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)