به این فکر میکنم که چه زمانی از زندگی دنیا راضی میشم؟ میگم شاید اون وقتی که ببینم مدت هاست چیزی نتونسته من رو رنجور کنه. هنر شکرگزار بودن، راضی بودن به رضای خدا، همه پسند نیست.
راحت هم نیست.
چه زمانی از زندگی در این دنیا راضی میشم؟ وقتی که وابستگی به هیچ چیز در این دنیا نداشته باشم... وقتی که اونقدر در راضی بودن حرفهای شم که چیزی نتونه در این دنیا شکستم بده. شاید اون وقتی که لذت ببرم از دل بستن هایی به قصد تحمل جدایی، تحمل؟، به جاش بگو شکر حکمت خدا! یعنی لذت ببری از ساختن رشته های پیوندی که میدونی قراره همون ها رو پاره کنی و از پاره کردن هم لذت ببری.
ولی حتی نه!
ساختن این رشتهها، یک اراده و یک تصمیم شخصی به نظر میرسه
یک «من» وجود داره اینجا...
در همین عمر تقریبا بیست و یک ساله، فهمیدم رضایت از انسان بودن در این دنیا، جایی بوجود میاد که «من» اونجا نیست!...
این رو تجربی فهمیدم... کنار هم گذاشتن تجربه هایی که نسیم رضایت رو با خودشون داشتن، این نتیجه رو با خودش آورد که کلید رضایت در نبود «من» هست.
این همونی نیست که عرفا بهش میگن فنا في الله؟ همون توحيد عملي نیست؟
پارسال همین موقع ها بود که فهمیدم کلید زندگی من عرفان اسلامی هست. وقتی که فشاری به اندازه میلیون ها پاسکال روی روحم حس میکردم، زندگی سید علی قاضی با کتاب کهکشان نیستی، شرح صدری شد برای روح خستهٔ من.
فهمیدم این گره کور روان رنجور من باز نمیشه جز با راهی که قاضی اون رو خوب بلده.
من به قاضی علاقهمند شدم. به راهش و زندگیش و امامش. و اون موقع فکر کردم «چرا من سید علی قاضی نشم؟»
همین هوس، فصل جدیدی از زندگی رو انتخاب کرد. موندن و تجربه کردن تجربه شده ها، اما این بار با هدف جدید. به جای فرار کردن.
من خیلی نذر و نیاز کردم. خیلی از خدا خواستم که راهم رو نشونم بده.
چند روز بعد از اون تصمیم، پروژه ترجمه برای بیمارستان شروع شد. پروژه ای که الحق زندگی یک سال اخیر من رو تحت الشعاع قرار داد. مسئولیتی بر گردن این بچه گذاشته شد که اگر حقی برای رد کردنش داشت، تعلل نمیکرد. اما این اختیار نبود.. بدون برنامهریزی وارد میدانی شدم که لحظه لحظه ش جدید بود. و مدام با هر حملهای مجبور میشدم با نهایت خلوصی که میشد اداش رو درآورد از خدا طلب کمک کنم. من اونقدرها بلد نبودم. اما به لطف خدا آبروم حفظ شد.
سفر تموم شد. برگشتم. تصمیم گرفتم درمانگر بشم. مدتی تلاش کردم. و بعد... تک مأموریتِ ترجمه برای مجروحان جنگی، فردای شهادت سید حسن. اون مأموریت هم قابل باور نبود. چون این بار اختیار داشتم که قبولش نکنم. اما... نمیدونم چرا... نمیدونم چه جرأتی بود که در من جمع شده بود..
پیشنهاد کار برای ه.ف همونجا شروع شد. دو ماه جواب منفی دادم تا نهایتا خود صاحب کار باهام تماس گرفت. راضیم کرد. گفت به خاطر رضای خدا بیا و یه جلسه امتحانی برگزار کن. اون از کجا میدونست که من میتونم آدم مناسبی باشم؟ آفرین! عربی. اربعین!...
یک ماه میرفتم سرکار و فکر میکردم که دارم گند میزنم به زندگی تحصیلیم. اما دقیقا از دی ماه، محل زندگیم رو عوض کردم. خونه مامان بزرگ. نزدیک به محل کار... یه کتابخونه هم کنارش داشت. من 6 ماه خونه مامانبزرگ زندگی کردم و درس خوندم...
خرداد؟ طبل جنگ. صاحب کار شهید شد. زندگی از ریتم خودش خارج شد.
تیر؟ جیم بهم ابراز علاقه کرد. جیم از کجا وارد این زندگی شد؟ آفرین... اربعین!
آخر این هفته کنکوره. احتمالا نقطهٔ پایانی اون تصمیمی که پارسال این موقع گرفتم. و من؟
من کجام؟ نمیشه همونطور که تا اینجا خودتون همه چیز رو جلو بردین و برنامه ریزی کردین، بقیهش رو هم خودتون برنامه ریزی کنید؟
من واقعا... من واقعا... من واقعا...
آقا جان من واقعا اونقدر توان ندارم که حتی صد سال دیگه سید علی قاضی بشم! این هوس از سر من افتاد. به یک رویای محال تبدیل شد.
اما من چه کنم؟ حالا که یک سال گذشته... میاید این مأموریت رو با هم تموم کنیم؟ المستغاث بک یابن الحسن... المستغاث بک صاحبنا...
---------------------- میخوام از اول زاده شم ----------------------
----------------------------- 🌕 ----------------------------- ----------------------?what was I made for---------------------- آسمون با کلی ستاره هوامونو داره :)